تبليغاتX
مدرسه علميه امام هادی علیه السلام
 
در اين وبلاك مسائل اعتقادی،احكام واخلاق و آداب اجتماعي پرداخته مي شود
 

اصول دین (عقائيد) 

1-توحید (خداشناسی)   الف: شناخت خدا

ب:لزوم شناخت خداوند  ج:اهميت بحث شناخت خداوند .

2-عدل  3-نبوت  4-امامت  5-معاد
فروع دین1 – نماز  2-روزه 3- خمس

4 - زكات   5-حج 6 – جهاد 7 - امر به معروف

8 - نهى از منكر  9 - تولّى  10- تبرّى .

1-منتخب احادیث عقائید.  2-منتخب احادیث احکام3-آداب واخلاق اجتماعی.

چهل حدیث بر گزیده از 14 معصوم علیهم السلام.

چهل حدیث برگزیده از حضرت فاطمه زهرا (س) .   عليه السلام .   گزيده سخنان امام رضا(ع)  گزيده سخنان امام محمدتقى (ع)

 چهل حدیث برگزيده از امام هادى

گزيده سخنان امام حسن عسكرى عليه السلام

گنجینه ای احادیث:

تاریخ زنده گانی چهارده معصوم علیهم السلام:
1-پیام کرامی اسلام محمد مصطفی(ص)
2- امام علی علیه السلام
3-زنده گانی حضرت فاطمه زهراء(س)
4-امام حسن مجتبی علیه السلام
5-امام حسین علیه السلام
6-امام زین العابدین علیه السلام
7-امام محمد باقرعلیه السلام
8-امام جعفر صادق علیه السلام
9-امام موسی کاظم علیه السلام
10-امام رضا علیه السلام
11-امام جواد علیه السلام
12- تاریخ زنده گانی امام هادی علیه السلام
13-امام حسن عسکری علیه السلام
14-امام زمان حضرت مهدی عج الله فرجه

گنجینه ومخزن اشعار در مدایح ومراثی اهل بیت ع

توصیح المسائل .   کتابخانه.
نوشته های از اساتید مدرسه

یاداشت های از طلاب مدرسه.

جايگاه معلّم و هدايتمتفرقه.

اخلاق وآداب-اجتماعي.   احكام.

قرآن (خواص آیات و سوره ها و....)

 زندگى آيت الله سيد محمد رضا شيرازى

افتراق امت اسلام به هفتاد وسه فرقه

زندگانی حضرت فاطمه معصومه علیهاالسلام

آشنايي با فعاليتهاي مدرسه علميه امام هادي(ع)در شهر قم

 

  نوشته شده در  یکشنبه 1389/05/31ساعت 10:48  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 

پیوندها

موسسه امام هادی(ع)
آسیب شناسی مسائل اجتماعی واعتقادی
پاسخ های مسائل اعتقادی خویش را ازاینجا بیابید!!
تبيان
حوزه علميه قم
مركزجهاني عبوم اسلامي
مرحوم آیت اللَّه العظمى سید محمدحسینی شيرازى قدس سره
 آیت اللَّه العظمى سید صادق شيرازى مدظله العالی
آیت اللَّه العظمى سیستانی مدظله العالی
آیت اللَّه العظمى خامنه ای مدظله العالی
آيت الله العظمى لطف الله صافى گلپايگانى
آيت الله العظمى محمد فاضل لنكرانى
آيت اللهالعظمى ناصر مكارم شيرازى
آيت اللَّه العظمى حاج شيخ حسين مظاهرى

فهرست سایت های علماء ومراجع  

آرشیو موضوعی

اصول دین (عقائيد)
اخلاق وآداب اجتماعي
احكام
اخبار
کتابخانه
فروع دین
یاداشت های از طلاب مدرسه
نوشته های از اساتید مدرسه
متفرقه
چهل حدیث بر گزیده از 14 معصوم علیهم السلام
قرآن (خواص آیات و سوره ها و....)
تاریخ زنده گانی چهارده معصوم علیهم السلام
1-پیام کرامی اسلام محمد مصطفی(ص)
2- امام علی علیه السلام
3- فاطمه زهراء سلام الله علیها
4-امام حسن مجتبی علیه السلام
5-امام حسین علیه السلام
6-امام زین العابدین علیه السلام
7-امام محمد باقرعلیه السلام
8-امام جعفر صادق علیه السلام
9-امام موسی کاظم علیه السلام
10-امام رضا علیه السلام
11-امام جواد علیه السلام
12- امام هادی علیه السلام
13-امام حسن عسکری علیه السلام
14-امام زمان حضرت مهدی عج الله فرجه
گنجینه ای احادیث

گنجینه ومخزن اشعار در مدایح ومراثی اهل بیت ع

 

پیوندهای روزانه

چهل حدیث بر گزیده از 14 معصوم علیهم السلام
متفرقه
جايگاه معلّم و هدايت
کتابخانه
فروع دین
5-معاد
4-امامت
3-نبوت
2-عدل
1-توحید (خداشناسی)
اصول دین
توصیح المسائل
منتخب احادیث احکام
آداب واخلاق اجتماعی
منتخب احادیث عقائید
آرشیو پیوندهای روزانه

رساله 10 تا ازمراجع

  نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/06ساعت 8:3  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 

اى ز داغ تو روان خون دل از ديده حور* بى تو عالم همه ماتمكده تا نفخه صور

ديده ها گو همه دريا شو و دريا همه خون*كه پس از قتل تو منسوخ شدآئين سرور

جان فداى تو كه از حالت جانبازى تو*در طف ما ريه از ياد بشد شور نشور

قدسيان سر به گريبان به حجاب ملكوت*حوريان دست به گيسوى پريشان زقصور

غرق درياى تحير ز لب خشك تو نوح*دست حسرت به دل از صبر توايوب صبور

مرتضى با دل افروخته لا حول كنان*مصطفى با جگر سوخته حيران وحسور.

  --------------

در غمت اعين و اشياء همه از منطق كون*هر يكى مويه كنان بر دگرى نوحه سراست

رفت بر عرشه نى تا سرت اى عرش خدا*كرسى و لوح و قلم بهر عزاى توبپاست

گريه بر زخم تنت چون نكند چشم محب*اى شه كشته كه بر زخم تنت گريه دواست

اى حسينى كه توئى مظهر آيات خدا  *اين صفت از پدروجدتودرجوهرتست

زينب غم زده چون ديد سرت بر نى گفت :*آنكه بايد به اسيرى برودخواهر تست

اى كه در كرب و بلا بى كس و يارو گشتى*چشم بگشا و ببين خلق جهان ياور تست

اى حسينى كه به هر كوى عزاى تو بپاست*عاشقان را نظرى در دم جانپرور تست

-----------------

 ديده ها گو همه دريا شو و دريا همه خون*كه پس از قتل تو منسوخ شدآئين سرور

مرتضى با دل افروخته لا حول كنان*مصطفى با جگر سوخته حيران وحسور

------------------

مهر ترا به عالم امكان نمى دهم* اين گنج پربهاست كه ارزان نمى دهم

جان مى دهم به شوق وصال تو يا حسين* تا بر سرم قدم ننهى ، جان نمى دهم

اى خاك كربلاى تو مهر نماز من*آن مهر را به مهر سليمان نمى دهم.

------------------------------------------

مقتول كربلا را، تازه كنم تولاّ*  آن ميرِ سر بريده ، در خاك خوابُنيده*

از آب ناچشيده ، گشته اسير غوغا*تخمِ جهانِ بى بر، اين ست و زين فزون تر

كهتر، عدوى مهتر! نادان عدوى دانا!*بر مقتل ، اى كسائى ! برهان همى نمايى

گر هم برين بپايى ، بى خار گشت خرما*تا زنده اى چنين كن ، دلهاى ما حزين كن

پيوسته آفرين كن بر اهل بيت زهرا(س).

------------------ 
ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/06ساعت 6:35  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 

امام حسين:

با قلب بشر، مونس و دمساز حسين است *  در خلوت دل محرم و همراز، حسين است

زهرا و على هر دو چو درياى گهربار     *  خلقت صدف است و گهر راز، حسين است

آن عاشق فرزانه و معشوق دو عالم*   بر طاق فلك غلغله انداز، حسين است

هر آيتى از جانب حق معجزه اى بود  *  آن آيه كه هر دم كند اعجاز، حسين است

راهى كه بشر را به خداوند رساند * عشق است و در اين فاصله پل ساز، حسين است

ماهى كه به هر كلبه تاريك بتابد * شاهى كه به سائل نكند ناز، حسين است.

-----------------------------------

حسين جان گر تهى دستم بدل مهر ترا دارم*ندارم صبر و آرامى چو در عشقت گرفتارم

گداى كوى تو دارد مقام بى نيازى را*من اين سرمايه جاويد را از دست مگذارم

نبودم بر حذر آنى ز دام صيل نفسانى*كنون با نفس سركش همچو خصمى گرم و پيكارم

شب تاريك و ره باريك و من گمراه و سر گردان*تو مصباح الهدى هستى فروزان كن شب تارم

پليديها ز دريا مى شود پاكيزه و بى غش*اگر آلوده ام درياى رحمت چون توئى دارم

گلى بى خار و روح افزا اگر مهرت هست بر دلها*منم آن عاشق زارى كه پاى گلبنت خارم

 توئى يكتا گل گلزار هستى باغبان حيدر*فداى آن گل و آن باغبان و خاك گلزارم

ندارم توشه راهى به غير از عشق جانكاهى*بروز حشر اين ره توشه را سوى تو مى آرم

بسويت آمدم اى هادى گم گشتگان رحمى*كمر خم گشته از عصيان و هم سنگينى بارم

توسل بر شه خوبان مراد حامدست امروز*كه فردا او شفيع و من سيه روى گنه كارم

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/06ساعت 6:24  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 
میلاد باسعادت عقیله بنی هاشم زینب کبری سلام الله علیها را تبریک عرض می کنیم
  نوشته شده در  دوشنبه 1389/01/30ساعت 19:47  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 

بسمه تعالی

قابل توجه فرزندان علما ومهاجرین عزیز مدرسه علمیه امام هادی علیه السلام درسال تحصیلی ۸۸-۸۹برای پایه ۱-۴ طلبه می پذیرید.

  نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 19:11  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 

تخریب قبور ائمه بقیع علیهم السلام را  به تمام پيروان  راه ولایت وامامت باالاخص برفرزند عزیزش حضرت بقیه الله الاعظم آقا امام زمان (عج الله التعالی فرجه الشریف) تسلیت عرض مي كنیم.

  نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 19:8  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 

نام شريف آن بزرگوار فاطمه و مشهورترين لقب آن حضرت، «معصومه» است. پدر بزرگوارش امام هفتم شيعيان حضرت موسى بن جعفر (ع) و مادر مكرمه اش حضرت نجمه خاتون (س) است . آن بانو مادر امام هشتم نيز هست . لذا حضرت معصومه (س) با حضرت رضا (ع) از يك مادر هستند.

ولادت آن حضرت در روز اول ذيقعده سال ١٧٣ هجرى قمرى در مدينه منوره واقع شده است. ديرى نپاييد كه در همان سنين كودكى مواجه با مصيبت شهادت پدر گرامى خود در حبس هارون در شهر بغداد شد. لذا از آن پس تحت مراقبت و تربيت برادر بزرگوارش حضرت على بن موسى الرضا (ع) قرارگرفت.

در سال ٢٠٠ هجرى قمرى در پى اصرار و تهديد مأمون عباسى سفر تبعيد گونه حضرت رضا (ع) به مرو انجام شد و آن حضرت بدون اين كه كسى از بستگان و اهل بيت خود را همراه ببرند راهى خراسان شدند.

يك سال بعد از هجرت برادر، حضرت معصومه (س) به شوق ديدار برادر و اداي رسالت زينبي و پيام ولايت به همراه عده اى از برادران و برادرزادگان به طرف خراسان حركت كرد و در هر شهر و محلى مورد استقبال مردم واقع مى شد. اين جا بود كه آن حضرت نيز همچون عمه بزرگوارشان حضرت زينب(س) پيام مظلوميت و غربت برادر گراميشان را به مردم مؤمن و مسلمان مى رساندند و مخالفت خود و اهلبيت (ع) را با حكومت حيله گر بنى عباس اظهار مى كرد. بدين جهت تا كاروان حضرت به شهر ساوه رسيد عده اى از مخالفان اهلبيت كه از پشتيبانى مأموران حكومت برخوردار بودند،سر راه را گرفتند و با همراهان حضرت وارد جنگ شدند، در نتيجه تقريباً همه مردان كاروان به شهادت رسيدند، حتى بنابر نقلى حضرت(س) معصومه را نيز مسموم كردند.

به هر حال ، يا بر اثر اندوه و غم زياد از اين ماتم و يا بر اثر مسموميت از زهر جفا، حضرت فاطمه معصومه (س)بيمار شدند و چون ديگر امكان ادامه راه به طرف خراسان نبود قصد شهر قم را نمود. پرسيد: از اين شهر«ساوه» تا «قم» چند فرسنگ است؟ آن چه بود جواب دادند، فرمود: مرا به شهر قم ببريد، زيرا از پدرم شنيدم كه مى فرمود: شهر قم مركز شيعيان ما است. بزرگان شهر قم وقتى از اين خبر مسرت بخش مطلع شدند به استقبال آن حضرت شتافتند; و در حالى كه «موسى بن خزرج» بزرگ خاندان «اشعرى» زمام ناقه آن حضرت را به دوش مى كشيد و عده فراوانى از مردم پياده و سواره گرداگرد كجاوه حضرت در حركت بودند، حدوداً در روز ٢٣ ربيع الاول سال ٢٠١ هجرى قمرى حضرت وارد شهر مقدس قم شدند. سپس در محلى كه امروز «ميدان مير» ناميده مى شود شتر آن حضرت در جلو در منزل «موسى بن خزرج» زانو زد و افتخار ميزبانى حضرت نصيب او شد.

آن بزرگوار به مدت ١٧ روز در اين شهر زندگى كرد و در اين مدت مشغول عبادت و راز و نياز با پروردگار متعال بود.

محل عبادت آن حضرت در مدرسه ستيه به نام «بيت النور» هم اكنون محل زيارت ارادتمندان آن حضرت است.

سرانجام در روز دهم ربيع الثانى و «بنا بر قولى دوازدهم ربع الثانى» سال ٢٠١ هجرى پيش از آن كه ديدگان مباركش به ديدار برادر روشن شود، در ديار غربت و با اندوه فراوان ديده از جهان فروبست و شيعيان را در ماتم خود به سوگ نشاند .مردم قم با تجليل فراوان پيكر پاكش را به سوى محل فعلى كه در آن روز بيرون شهر و به نام «باغ بابلان» معروف بود تشييع نمودند. همين كه قبر مهيا شد دراين كه چه كسى بدن مطهر آن حضرت را داخل قبر قرار دهد دچار مشكل شدند، كه ناگاه دو تن سواره كه نقاب به صورت داشتند از جانب قبله پيدا شدند و به سرعت نزديك آمدند و پس از خواندن نماز يكى از آن دو وارد قبر شد و ديگرى جسد پاك و مطهر آن حضرت را برداشت و به دست او داد تا در دل خاك نهان سازد.

آن دو نفر پس از پايان مراسم بدون آن كه با كسى سخن بگويند بر اسب هاى خود سوار و از محل دور شدند.

بنا به گفته بعضي از علما به نظر مى رسد كه آن دو بزرگوار، دو حجت پروردگار: حضرت رضا (ع) و امام جواد (ع) باشند چرا كه معمولاً مراسم دفن بزرگان دين با حضور اوليا الهي انجام شده است.

پس از دفن حضرت معصومه(س) موسى بن خزرج سايبانى از بوريا بر فراز قبر شريفش قرار داد تا اين كه حضرت زينب فرزند امام جواد(ع) به سال ٢٥٦ هجرى قمرى اولين گنبد را بر فراز قبر شريف عمه بزرگوارش بنا كرد و بدين سان تربت پاك آن بانوى بزرگوار اسلام قبله گاه قلوب ارادتمندان به اهلبيت (ع). و دارالشفاي دلسوختگان عاشق ولايت وامامت شد.

  نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/19ساعت 18:36  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 
 سال نو ۱۳۸۸ هجری شمسی برشما مبارک باد باآرزوی تعجیل در ظهور حضرت ولی عصر اما م زمان (ع) اللهم عجل لولیک الفرج.

  نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/05ساعت 19:44  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 

مدرسه علمیه امام هادی علیه السلام پیش از (۱۱۰ ) نفر طلبه برای مقاطع ابتدایی دروس حوزوی تحت آموزش دارد ونیازمند کمک های معنوی ومادی شما (از قیبل نذورات وجوهات شرعیه  صدقات ردمظالم و..) می باشد باما درتماس باشید.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/19ساعت 16:13  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 
میلاد باسعادت پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم) واما م جعفر صادق (علیه السلام )برتما مسلمانان جهان مبارک باد.               

 

  نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/19ساعت 16:7  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 
امير مؤ منان ، على (ع )، نخستين پيشواى جهان اسلام است كه امامت و ولايتش در روز غدير تثبيت شد و رهبرى جامعه اسلامى پس از درگذشت پيامبر(ص )، برعهده او گذارده شد.
زندگانى امام على (ع ) را مى توان به پنج بخش تقسيم كرد:
1 ـ از ولادت تا بعثت پيامبر(ص )؛
2 ـ از بعثت تا هجرت ؛
3 ـ از هجرت تا وفات پيامبر(ص )؛
4 ـ از وفات پيامبر تا خلافت (ص )؛
5 ـ از خلافت تا شهادت .
اينك به گونه اى فشرده درباره هر يك از اين پنج بخش از زندگانى امام سخن مى گوييم .
1 ـ از ولادت تـا بـعـثـت پـيـامـبـر(ص ): امـام عـلى (ع ) در سـى ام عـام الفـيـل ، يـعـنـى ده سـال پـيـش از بـعـثـت ، در كـعـبـه ديـده بـه جـهـان گـشـود. هـنـوز پـنـج سـال از عـمـرش نـگـذشـته بود كه پيامبر گرامى (ص ) او را به خانه خود برد و تربيتش را بـرعـهـده گرفت .(86) امام على (ع )، از كودكى همواره همراه پيامبر(ص ) بود و پيش از بعثت نيز با پيامبر(ص ) در عبادت و نماز شركت مى كرد.(87)
2 ـ از بـعثت تا هجرت : امام على (ع )، نخستين كسى است كه به پيامبر(ص ) ايمان آورد(88) و مـدت سيزده سال در مكّه ، همراه او بود حضرت على (ع )، وحى الهى را مى نوشت و در شب هجرت پـيـامـبـر(ص ) به مدينه ، با ايثار تمام ، در بستر پيامبر(ص ) خوابيد و از اين طريق ايمان و اخلاص خود را در راه هدف هاى الهى ثابت كرد.
3 ـ از هـجـرت تـا وفـات پـيـامـبـر(ص ): حـضـرت عـلى (ع )، در ايـن مـدت ، كـه ده سـال بـود، جـز در غـزوه تـبوك ـ كه به امر پيامبر(ص ) در مدينه باقى ماند ـ در تمام غزوات حـضـور داشـت . بـيـشـتـر، در سايه ايثار و فداكارى هاى او بود كه سپاه اسلام بر سپاه شرك پيروز مى گشت .
4 ـ از وفـات پـيـامـبـر(ص ) تـا خـلافـت : ايـن دوره از زندگانى امام على (ع )، كه بيست و پنج سال طول كشيد، دوران سكوت اوست .
امـام عـلى (ع ) خـلافـت را حـق مـسـلّم خـود مـى دانـسـت و در بـرابـر كـسـانـى كـه حـق او را پايمال كردند، ايستاد و اعتراض كرد و تا جايى كه مصالح اسلام اجازه مى داد در ضمن گفته ها و احتجاج ها، حقايق را بازگو مى فرمود.
حـضـرت عـلى (ع )، در عـين آنكه به حاكمان وقت اعتراض داشت ، در موارد لازم براى حفظ آبروى اسلام ، از هيچ گونه راهنمايى و هدايت آن سه خليفه ـ چه در امور دينى و چه در مشكلات سياسى ـ دريـغ نـمـى ورزيـد. چندان كه آنان بناچار به بزرگوارى و دانش و خدمات ارزنده آن حضرت اعتراف مى كردند. چنان كه خليفه دوّم مكرّر مى گفت : (لَو لا عَلِىُّ لَهَلَكَ عُمَرُ)(89) يعنى : اگر على نبود، عمر هلاك شده بود.
5 ـ از خلافت تا شهادت : امام على (ع ) پس از كشته شدن عثمان ، بنا به خواست بيشتر مهاجران و انـصـار خلافت را پذيرفت . او نخست از پذيرش اين مقام خوددارى مى كرد، ولى سرانجام پس از اصرار مردم ، زمام خلافت را به دست گرفت .
امام على (ع ) در شرايطى زمام امور را به دست گرفت كه جامعه اسلامى به واسطه شكاف ها و اخـتـلاف هـاى اجـتـمـاعـى و اقـتـصادى در سراشيبى سقوط قرار گرفته بود. آن حضرت سياست اصلاح طلبانه خويش را در زمينه هاى حقوقى ، مالى و ادارى به اجرا گذارد.
در زمـيـنـه اقـتـصـادى ، تـضـمـيـن حـقـوق مـسـاوى و لغـو امـتـيـاز و بـرتـرى در بـيـت المال هدف عمده او بود؛ چنان كه در اين باره فرموده است :
ذليـل و سـتـمـديـده نزد من عزيز است تا آن گاه كه حقش را باز ستانم و نيرومند نزد من ناتوان است تا حق مظلوم را از او باز پس ‍ گيرم .(90)
در امـور مـالى ، نـخـسـتـيـن كـار آن حـضـرت ، بـاز پـس گـرفـتـن ثـروت هـاى كـلانـى از بـيـت المـال بـود كه در دوران خلافت عثمان در اختيار كارگزاران و خويشاوندان خليفه قرار گرفته بود.(91)
امـام عـلى (ع ) در امـور ادارى ، سـيـاسـت خـود را بـا بـركـنـار ساختن واليان ناصالح و به كار گماردن زمامداران صالح عملى ساخت .
اقـدامـات اصـلاح طـلبـانـه امـام على (ع ) به همان اندازه كه براى طبقه فقير و ستمديده شادى آفـريـن بـود، بـر گروهى كه منافع نامشروعشان در خطر افتاده بود، سخت و گران بود. به زودى ، مـخـالفـان حضرت (ع ) در برابرش قد برافراشتند. مخالفت ها سرانجام به نبردهاى سه گانه (ناكثين )، (قاسطين ) و (مارقين ) انجاميد.(92)
سـرانـجـام امـام عـلى (ع ) پـس از پـنـج سـال حـكـومـت ، در شـب نـوزدهـم مـاه رمـضـان سـال چـهـلم هـجرى به دست عبدالرحمن بن ملجم ، كه از مارقين بود، ضربت خورد و در سحرگاه بيست و يكم آن ماه به شهادت رسيد.
ادامه مطلب
  نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/07ساعت 17:57  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 

مكه

 تاريخ مكه از زمان حضرت ابراهيم عليه السّلام شروع مى‏شود، وى فرزند خود اسماعيل را با مادرش هاجر براى اقامت به سرزمين مكه فرستاد، فرزند وى در آنجا با قبايلى كه در آن نزديكيها زندگى مى‏كردند وصلت كرد. حضرت ابراهيم(ع)به دستور خداوند خانه كعبه را بنا كرد، و از اين پس آبادى شهر مكه شروع شد.

فرهنگ عرب هنگام ظهور اسلام

 اعراب زمان جاهليت و بالاخص اولاد عدنان طبعا سخى و مهمان نواز بودند، كمتر به امانت خيانت مى‏كردند، پيمان شكنى را گناه غير قابل بخششى مى‏دانستند، در راه عقيده فداكار بودند و از صراحت لهجه كاملا بر خوردار بودند. حافظه‏هاى فوق‏العاده قوى براى حفظ اشعار و خطب در ميان آنان پيدا مى‏شد، و در فن شعر و سخنرانى سرآمد روزگار بودند، شجاعت و جرأت آنان ضرب المثل بود، در اسب دوانى و تير اندازى بسيار مهارت داشتند و فرار و پشت كردن به دشمن را زشت و ناپسنديده مى‏شمردند.

 شايد غير از اينها بتوان براى آنها ملكات فاضله ديگرى شمرد.ولى در برابر اينها يك سلسله اخلاق فاسد و ملكات رذيله كه كم كم براى آنها به صورت اخلاق دائمى در آمده بود، جلوه هر كمالى را از بين برده بود و اگر روزنه‏اى از غيب باز نمى‏شد به طور مسلم طومار حيات انسانى آنها در هم پيچيده شده، و در پرتگاه مخوف نيستى سرنگون مى‏گرديدند. از يك طرف نبودن رهبرى و فرهنگ صحيح، و از طرف ديگر انتشار فساد و شيوع خرافات، زندگانى اعراب را بصورت يك زندگانى حيوانى در آورده بود به طورى كه صفحات تاريخ براى ما از جنگهاى پنجاه ساله و صد ساله آنها داستانهايى نقل مى‏كند، آن هم بر سر موضوعات كوچك و بى اهميت.

 امير مؤمنان در يكى از خطبه‏هاى خود، اوضاع عرب پيش از اسلام را چنين بيان مى‏كند:«خداوند محمد(ص)را بيم دهنده جهانيان، و امين بر كتاب خود مبعوث نمود.و شما گروه عرب بر بدترين آيين بوده در بدترين جاها به سر مى‏برديد. در ميان سنگلاخها و مارهاى كر)كه از هيچ صدايى نمى‏رميدند)اقامت داشتيد آب‏هاى لجن را مى‏آشاميديد و غذاهاى خشن)مانند آرد هسته خرما و سوسمار)مى‏خورديد و خون يكديگر را مى‏ريختيد، و از خويشاوندان دورى مى‏كرديد. بتها در ميان شما سر پا بود و از گناهان اجتناب نمى‏نموديد.»)نهج البلاغه خطبه 26)

موقعيت اجتماعى زن نزد اعراب

 زن در ميان آنان مانند كالايى خريد و فروش مى‏شد، و از هر گونه حقوق اجتماعى و فردى حتى حق ارث، محروم بود. روشنفكران عرب زن را در عداد حيوانات قرار داده و براى همين جهت در شمار لوازم و اثاث زندگى مى‏شمردند. در سايه اين عقيده اين مثل:«إنما أمهات الناس أوعية» «مادران حكم ظروف را دارند كه فقط براى جاى نطفه آفريده شده‏اند»!در ميان آنان رواج كامل داشت .غالبا از بيم قحطى، و احيانا از ترس آلودگى، دختران خود را روز اول تولد، سر مى‏بريدند، يا از بالاى كوه بلند به دره عميقى پرتاب و يا زنده به گور مى‏كردند و گاهى در ميان آب غرق مى‏نمودند.

 قرآن، كتاب بزرگ آسمانى ما كه در نظر خاور شناسان غير مسلمان لا اقل به عنوان يك كتاب تاريخى و علمى دست نخورده شناخته مى‏شود در اين باره سرگذشت عجيبى را نقل مى‏كند و مى‏گويد:«هنگامى كه خبر تولد دختر به يكى از آنها داده مى‏شد، رنگ وى سياه مى‏گرديد و در ظاهر خشم خود را فرو مى‏برد و بر اثر اين خبر بد، از قوم خود متوارى مى‏گرديد، و نمى‏دانست آيا مولود مزبور را با خوارى نگاه دارد يا در خاك پنهان سازد، راستى چه حكم و قضاوت زشتى دارند!»

اجداد پيامبر(ص)

 پدر و اجداد پيامبر اسلام به ترتيب عبارتند از: عبد اللّه، عبد المطلب هاشم، عبد مناف، قصى، كلاب، مرة، كعب، لوى، غالب، فهر، مالك، نضر، كنانه، خزيمه، مدركة، الياس، مضر، نزار، معد، عدنان.بطور مسلم نسب آن حضرت تا معد بن عدنان به همين قرار است ولى از عدنان به بالا،  تا حضرت اسماعيل از نظر تعداد واسطه و نام آنها مورد اختلاف است و طبق روايتى كه ابن عباس از پيامبر اسلام نقل كرده آن حضرت هنگامى كه نام نياكان خود را بيان مى‏نمود از عدنان تجاوز نمى‏كرد، و دستور مى‏داد ديگران هم از شمردن باقى نسب تا اسماعيل خوددارى كنند، و نيز مى‏فرمود كه آنچه در ميان اعراب در اين قسمت معروف است درست نيست.

عبدالمطلب

 از حكايات و كلمات كوتاه و حكمت آميز عبد المطلب چنين استفاده مى‏شود كه وى در آن محيط تاريك در شمار مردان موحد و معتقد به معاد بوده است و همواره مى‏گفت:«مرد ستمگر در همين سرا بسزاى خود مى‏رسد، و اگر اتفاقا عمر او سپرى شود و پاداش عمل خود را نبيند، در روز باز پسين بسزاى كردار خود خواهد رسيد».عبد المطلب موقع حفر زمزم احساس كرد كه بر اثر نداشتن فرزند بيشتر، در ميان قريش ضعيف و ناتوان است، از اين جهت تصميم گرفت و نذر كرد كه هر موقع شماره فرزندان او به ده رسيد يكى را در پيشگاه كعبه قربانى كند و كسى را از اين پيمان مطلع نساخت، چيزى نگذشت كه شماره فرزندان او به ده رسيد و موقع آن شد كه پيمان خود را به مورد اجرا گذارد.

 تصور قضيه براى»عبد المطلب»بسيار سخت بود.ولى در عين حال از آن ترس داشت كه در رديف پيمان شكنان قرار گيرد، از اين لحاظ تصميم گرفت كه موضوع را با فرزندان خود در ميان بگذارد و پس از جلب رضايت آنان، يكى را بوسيله قرعه انتخاب كند.عبد المطلب با موافقت فرزندان خود روبرو گرديد و قرعه بنام»عبد اللّه» )پدر پيغمبر اكرم)اصابت كرد.»عبد المطلب»بلا فاصله دست عبد اللّه را گرفته بسوى قربانگاه برد، گروه قريش از زن و مرد از جريان نذر و قرعه‏كشى اطلاع يافتند، سيل اشك از رخسار جوانان سرازير بود.سران قريش مى‏گفتند: اگر بتوان او را به مال فدا داد، ما حاضريم ثروت خود را در اختيار وى بگذاريم عبد المطلب در برابر امواج خروشان احساسات عمومى متحير بود چه كند، و با خود مى‏انديشيد كه مبادا از اطاعت خدا دست بردارد و پيمان خود را بشكند، ولى با اين همه دنبال چاره نيز مى‏گشت، يكى از آن ميان گفت: اين مشكل را پيش يكى از دانايان عرب ببريد شايد وى براى اين كار راه حلى بيانديشد عبد المطلب و سران قوم موافقت كردند و بسوى يثرب كه اقامتگاه مردى دانا بود روانه شدند، وى براى پاسخ يك روز مهلت خواست، روز دوم كه همگى به حضور او بار يافتند، كاهن چنين گفت: خونبهاى يك انسان، نزد شما چقدر است؟گفتند ده شتر: گفت: شما بايد ميان ده شتر و آن كسى كه او را براى قربانى كردن انتخاب كرده‏ايد، قرعه بزنيد و اگر قرعه به نام آن شخص در آمد شماره شتران را به دو برابر افزايش دهيد، باز ميان آنها قرعه بكشيد و اگر باز هم قرعه به نام وى اصابت كرد، شماره شتران را به سه برابر برسانيد و باز قرعه بزنيد و بهمين ترتيب تا هنگامى كه قرعه به نام شتران اصابت كند.پيشنهاد»كاهن»موج احساسات مردم را فرو نشاند، زيرا قربانى كردن صدها شتر براى آنان آسان‏تر بود كه جوانى مانند عبد اللّه را در خاك و خون غلطان ببينند، پس از بازگشت به مكه يك روز در مجمع عمومى مراسم قرعه‏كشى آغاز گرديد و در دهمين بار كه شماره شتران بصد رسيده بود، قرعه به نام آنها در آمد، نجات و رهايى عبد اللّه شور عجيبى بر پا كرد، ولى عبد المطلب گفت: بايد قرعه را تجديد كنم تا يقينا بدانم كه خداى من به اين كار راضى است سه بار قرعه را تكرار كرد، و در هر سه بار قرعه به نام صد شتر در آمد. به اين ترتيب اطمينان پيدا كرد كه خدا راضى است.دستور داد كه صد شتر از شتران شخصى او را در همان روز در پيشگاه كعبه ذبح كنند، و هيچ انسانى و حيوانى را از خوردن آن جلوگيرى ننمايند.

 از اين جهت عبد المطلب هنگام مراجعت از قربانگاه، در حالى كه دست فرزند خود را در دست داشت يكسر به سوى خانه»وهب، بن عبد مناف بن زهره»رفته، و دختر او»آمنه»را كه به پاكى و عفت معروف بود، به عقد«عبداللّه» در آورد، و نيز در همان مجلس»دلالة»دختر عموى»آمنه»را خود تزويج كرد و»حمزه»عمو و هم سال پيامبر، از او متولد گشت.

ميلاد پيغامبر

 ابرهاى تيره و تار جاهليت سراسر شبه جزيره عربستان را فرا گرفته بود؛ كردارهاى زشت و ناروا، كارزارهاى خونين، گسترش يغماگرى و فرزندكشى؛ هر گونه فضايل اخلاقى را از ميان برده، و جامعه عرب را در سراشيبى عجيبى قرار داده بود، فاصله مرگ و زندگى آنان، بيش از حد، كوتاه شده بود.در اين هنگام ستاره صبح سعادت دميد، و آن محيط تاريك، با ميلاد مسعود رسول اكرم(ص)روشن شد، و از اين راه مقدمات تمدن و پيشروى و سعادت يك ملت عقب افتاده، پى ريزى گرديد، طولى نكشيد كه شعاع اين نور سراسر جهان را روشن ساخت، و اساس علم و دانش و تمدن در تمام نقاط جهان پايه‏گذارى گرديد.

 هنگام ولادت آن حضرت ايوان كسرى شكافت و چند كنگره آن فرو ريخت و آتش آتشكده فارس خاموش شد، درياچه ساوه خشك گرديد، بتهاى بتخانه مكه سر نگون شد و نورى از وجود آن حضرت به سوى آسمان بلند شد كه شعاع آن فرسنگها راه را روشن كرد.انوشيروان و مؤبدان خواب وحشتناكى ديدند.

روز ولادت پيامبر

 عموم سيره نويسان اتفاق دارند كه تولد آن حضرت در عام الفيل، و در سال 570 ميلادى بوده است، زيرا آن حضرت بطور قطع در سال 632 ميلادى درگذشته است، و سن مبارك او 62 تا 63 بوده است بنا بر اين ولادت آنحضرت در حدود 570 ميلادى خواهد بود.اكثريت قريب باتفاق محدثان و مورخان بر اين قول اتفاق دارند كه تولد آن حضرت در ماه»ربيع الاول»بوده، ولى در روز تولد او اختلاف دارند، معروف ميان محدثان شيعه اينست كه آنحضرت در هفدهم ماه ربيع الاول روز جمعه، پس از طلوع فجر چشم بدنيا گشود، و مشهور ميان اهل تسنن اينست كه ولادت آنحضرت، در روز دوشنبه دوازدهم همان ماه اتفاق افتاده است.عبدالله پدر پيامبر پيش از تولد او در سفرى به يثرب بيمار شده و دنيا را وداع گفته بود.

 بزرگان عرب را رسم بر اين بود كه كودكان خود را به دايگان سپرند تا ضمن پرورش در هوايى سالم،  زبان عربى اصيل را فراگيرند.»حليمه» دايه مهربان محمد پنج سال از وى محافظت كرد، و در تربيت و پرورش او كوشيد.بعدا او را به مكه آورد، و مدتى نيز آغوش گرم مادر را ديد، و تحت سرپرستى جد بزرگوار خود قرار گرفت.يگانه مايه تسلى بازماندگان»عبد اللّه»همان فرزندى بود كه از او به يادگار مانده بود.

سفر به»يثرب»

 از روزى كه نوعروس عبد المطلب )آمنه) شوهر جوان و ارجمند خود را از دست داده بود همواره مترصد فرصت بود كه به»يثرب»برود و آرامگاه شوهر خود را از نزديك زيارت كند، و در ضمن، ديدارى از خويشان خود در يثرب، بعمل آورد.با خود فكر كرد كه فرصت مناسبى به دست آمده است، و فرزند گرامى او رشد و نمو كامل نموده و مى‏تواند در اين راه شريك غم او گردد.آنان با»ام ايمن»بار سفر بستند و راه يثرب را پيش گرفتند و يكماه تمام در آنجا ماندند. اين سفر براى محمد بسيار سخت و با تألمات روحى توأم بود، زيرا براى نخستين بار ديدگان او به خانه‏اى افتاد كه پدرش در آنجا جان داده و به خاك سپرده شده بود و طبعا مادر او تا آنروز چيزهايى از پدر وى براى او نقل كرده بود.

 هنوز موجى از غم و اندوه در روح او حكمفرما بود كه ناگهان حادثه جانگداز ديگرى پيش آمد، و امواجى از حزن و اندوه به وجود آورد زيرا موقع مراجعت به مكه، مادر عزيز خود را در ميان راه در محلى بنام»ابواء»از دست داد. اين حادثه»محمد»(ص)را بيش از پيش، در ميان خويشاوندان عزيز و گرامى گردانيد، و يگانه گلى كه از اين گلستان باقى مانده بود، فزون از حد مورد علاقه عبدالمطلب قرار گرفت از اين جهت او را از تمام فرزندان خود بيشتر دوست مى‏داشت و بر همه مقدم مى‏شمرد.

 هنوز امواجى از اندوه، در دل رسول خدا حكومت مى‏كرد، كه براى بار سوم، با مصيبت بزرگترى مواجه گرديد.هنوز هشت بهار از عمر او بيشتر نگذشته بود كه سرپرست و جد بزرگوار خود را از دست داد. مرگ»عبد المطلب»چنان روح وى را فشرد كه در روز مرگ او، تا لب قبر اشك ريخت، و هيچگاه او را فراموش نمى‏كرد.

 عبدالمطلب هنگام مرگ نوه عزيزش را به ابوطالب سپرد چرا كه او و عبدالله از يك مادر بودند.پيامبر(ص) در اين دوره از عمر خويش سفر به شام،  جنگ فجار و تجارت با مال خديجه را تجربه كرد و در همين سالها بود كه به«محمد امين» معروف شد.

ازدواج

 در سن 25 سالگى رسول اكرم(ص) تصميم قاطع گرفت كه همسرى بعنوان شريك زندگى انتخاب نمايد.ولى چطور شد كه اين قرعه به نام خديجه افتاد كه قبلا پيشنهاد ثروتمندترين و متنفذترين رجال قريش را مانند عقبة بن ابى معيط و ابو جهل و ابوسفيان درباره ازدواج با خود، رد كرده بود و چه عللى پيش آمد كه اين دو شخص را كه از نظر زندگى كاملا مختلف بودند بهم نزديك كرد و آن چنان رابطه و الفت و محبت و معنويت ميان آنان بوجود آورد كه خديجه تمام ثروت خود را در اختيار محمد(ص)گذارد، و تجارتى كه دامنه آن به مصر و حبشه كشيده بود، در راه توحيد و اعلاى كلمه حق مصرف گرديد خانه‏اى كه اطراف آن را كرسيهاى عاج نشان و صدف نشان پر كرده بود، و حريرهاى هند و پرده‏هاى زربفت ايران آرايش داده بود، بالاخره پناهگاه مسلمانان شد؟

كيفيت خواستگارى خديجه

 قدر مسلم اين است كه پيشنهاد ابتدا از طرف خود خديجه شده است، حتى ابن هشام نقل مى‏كند كه خديجه شخصا تمايلات خود را اظهار كرد و چنين گفت: عمو زاده!من بر اثر خويشى كه ميان من و تو بر قرار است و آن عظمت و عزتيكه ميان قوم خود دارى و امانت و حسن خلق، و راستگويى كه از تو مشهود است، جدا مايلم با تو ازدواج كنم.»امين قريش»او را پاسخ داد كه: لازم است عموهاى خود را از اين كار آگاه سازد، و با صلاحديد آنها، اين كار صورت بپذيرد.بيشتر مورخان معتقدند كه نفيسه دختر»عليه»پيام خديجه را به پيامبر بطرز زير رساند.محمد!چرا شبستان زندگى خود را با چراغ همسر روشن نمى‏كنى؟هر گاه من تو را به زيبايى و ثروت، شرافت و عزت دعوت كنم مى‏پذيرى؟پيامبر فرمود: منظورت كيست؟وى»خديجه»را معرفى كرد، حضرت فرمود: آيا)خديجه)به اين كار حاضر مى‏شود، با اينكه وضع زندگى من با او فرق فاحش دارد؟نفيسه گفت:  من او را حاضر مى‏كنم، تو ساعتى را معين كن، كه وكيل او)عمرو بن اسد)با شما و خويشانتان دور هم گرد آمده و مراسم عقد و جشن برگزار شود.رسول اكرم با عموى بزرگوار خود)ابو طالب)جريان را مذاكره كرد.مجلس با شكوهى كه شخصيتهاى بزرگ قريش را دربرداشت، تشكيل گرديد. نخست ابوطالب خطبه‏اى خواند كه آغاز آن حمد و ثناى خداست و برادر زاده خود را چنين معرفى كرد: برادر زاده من محمد بن عبد اللّه با هر مردى از قريش موازنه و مقايسه شود، بر او برترى دارد، او اگر چه از هر گونه ثروتى محروم است لكن ثروت سايه‏اى است رفتنى و اصل و نسب چيزيست ماندنى...

 چون خطبه ابو طالب مبنى بر معرفى قريش و خاندان هاشم بود در برابر آن ورقه عموى خديجه ضمن خطابه‏اى گفت: كسى از قريش منكر فضل شما نيست، ما از صميم دل مى‏خواهيم دست به ريسمان شرافت شما بزنيم..عقد نكاح جارى شد و مهريه چهار صد دينار معين شد.و بعضى گفته‏اند كه مهريه بيست شتر بوده است.

فرزندان

 وجود فرزند پيوند زناشويى را محكمتر مى‏سازد و شبستان زندگى را پر فروغتر و به آن جلوه خاصى مى‏بخشد.همسر جوان قريش براى او شش فرزند آورد: دو تاى آنان پسر )قاسم و عبد اللّه كه به آنها»طاهر»و»طيب»مى‏گفتند) و چهار تاى آنان دختر بود.ابن هشام مى‏نويسد: بزرگترين دختر او رقيه بعدا زينب و ام كلثوم و«فاطمه» بود. فرزندان ذكور او تمام پيش از بعثت بدرود زندگى گفتند ولى دختران دوران نبوت او رادرك كردند.در اواخر اين دوره از حيات پيامبر على نيز به جمع اين خانواده پيوست.

امين قريش در كوه حراء

 كوه حراء در شمال»مكه»قرار دارد به فاصله نيم ساعت مى‏توان به قله آن صعود نمود. ظاهر اين كوه را تخته سنگهاى سياهى تشكيل مى‏دهد و كوچكترين آثار حيات در آن ديده نمى‏شود و در نقطه شمالى آن، غارى واقع شده است كه انسان پس از عبور از ميان سنگها مى‏تواند به آن برسد، ارتفاع آن به قدر يك قامت انسان است قسمتى از داخل غار با نور خورشيد روشن مى‏شود، و قسمتهاى ديگر آن در تاريكى دائمى فرو رفته است.ولى همين غار، از آشناى صميمى خود، شاهد حوادثى است، كه امروز هم مردم به عشق استماع اين حوادث از زبان حال آن غار، به سوى او مى‏شتابند و با تحمل رنجهاى فراوان، خود را به آستانه آن مى‏رسانند، كه از آن، سر گذشت»وحى»و قسمتى از زندگى آن رهبر بزرگ جهان بشريت را استفسار كنند، و آن نيز با زبان حال خود مى‏گويد: اين نقطه عبادتگاه»عزيز قريش»است و او شبها و روزها پيش از آن كه به مقام رسالت برسد، در اينجا بسر مى‏برد، وى اين نقطه دور از غوغا را به منظور عبادت و پرستش انتخاب كرده بود، تمام ماه رمضان را در اين نقطه مى‏گذارند، و در غير اين ماه نيز گاهى به آنجا پناه مى‏برد. همسر عزيز او مى‏دانست كه هر موقع عزيز قريش به خانه نيايد به طور قطع در كوه»حراء»مشغول عبادت است و هر موقع كسانى را دنبال او مى‏فرستاد او را در آن نقطه در حالت تفكر و عبادت پيدا مى‏نمودند.

 او پيش از آنكه به مقام نبوت برسد، درباره دو موضوع بيشتر فكر مى‏كرد: اول: اوراق و صفحات كتاب هستى را بررسى مى‏نمود و در سيماى هر موجودى نور خدا، قدرت خدا و صنع خدا را مشاهده مى‏كرد. او روز به روز با مطالعات عميق در آسمانها و ستارگان، و تدبر در مخلوقات زمينى به هدف نزديكتر مى‏شد.دوم: درباره وظيفه سنگينى كه مى‏دانست بعهده خواهد گرفت، فكر مى‏كرد. اصلاح جامعه انسانى آن روز با آن فساد و انحطاط در نظر او كار محالى نبود، ولى اجراى برنامه اصلاحى خالى از رنج و مشقت نيز نبود، از اين لحاظ غوغاى زندگى مكيان، و عياشى»قريش»را مى‏ديد، و در نحوه اصلاح آنان در فكر فرو مى‏رفت.از عبادت كردن و خضوع مردم در برابر بتان بى روح و بى اراده، انگشت تعجب به دندان مى‏گرفت و آثار ناراحتى در چهره او نمايان مى‏شد، ولى از آنجا كه مأمور به بازگويى حقايق نبود از گفتن آنها خوددارى مى‏فرمود.

آغاز وحى

 فرشته‏اى از طرف خدا مأمور شد آياتى چند به عنوان طليعه و آغاز كتاب هدايت و سعادت براى»امين قريش»بخواند تا او را به كسوت نبوت مفتخر سازد، آن فرشته، همان)جبرئيل)و آن روز همان روز»مبعث»بود و در آينده درباره تعيين اين روز گفتگو خواهيم كرد.جاى شك نيست كه روبرو شدن با فرشته آمادگى خاصى مى‏خواهد. تا روح شخصى بزرگ و نيرومند نباشد تاب تحمل بار نبوت و ملاقات فرشته را نخواهد داشت.«امين قريش»اين آمادگى را به وسيله عبادتهاى طولانى، تفكرهاى ممتد و عنايات الهى بدست آورده بود و به نقل بسيارى از سيره نويسان پيش از روز بعثت خوابها و رؤياهايى مى‏ديد كه مانند روز روشن داراى واقعيت بود. پس از مدتى لذت بخش‏ترين ساعات براى او ساعت خلوت و عبادت در حال تنهايى بود. او به همين حال بسر مى‏برد، تا اينكه در روز مخصوصى فرشته‏اى لوحى در برابر او قرار داد و به او گفت»بخوان» و او از آنجا كه امى و درس نخوانده بود، پاسخ داد كه من توانايى خواندن ندارم، جبرئيل او را سخت فشرد سپس در خواست خواندن كرد، و همان جواب را شنيد، فرشته نيز او را سخت فشار داد، اين عمل سه بار تكرار شد و پس از فشار سوم ناگهان در خود احساس كرد مى‏تواند لوحى كه در دست فرشته است، بخواند و اين آيات را كه در حقيقت ديباچه كتاب سعادت بشر بشمار مى‏رود، خواند:«بخوان بنام پروردگارت كه موجودات را آفريد، كسى كه انسان را از خون بسته خلق كرد، بخوان و پروردگار تو گرامى است آنكه قلم را تعليم داد و به آدمى آنچه را كه نمى‏دانست آموخت.»

 جبرئيل مأموريت خود را انجام داد و پيامبر نيز پس از نزول وحى از كوه»حراء»پايين آمد، و به سوى خانه»خديجه»رهسپار شد. آيات فوق برنامه اجمالى رسول اكرم را روشن مى‏كند، و به طور آشكار مى‏رساند كه اساس آيين او را قرائت و خواندن، علم و دانش و به كار بردن قلم تشكيل مى‏دهد.

 بر اساس روايات فراوان منقول از طرق عامه و خاصه،  امير مؤمنان اولين مرد و حضرت خديجه اولين زنى بود كه ايمان و وفادارى خود را نسبت به رسول خدا(ص) اعلام كردند.

دعوت عمومى

 سه سال از آغاز بعثت گذشته بود، كه پيامبر اكرم پس از دعوت خويشاوندان دست به دعوت عمومى زد، وى در مدت سه سال با تماسهاى خصوصى، گروهى را به آيين اسلام هدايت كرده بود ولى اين بار با صداى رسا، عموم مردم را به آيين يكتا پرستى دعوت نمود. روزى در»صفا»روى سنگ بلندى قرار گرفت، و با صدايى بلند گفت:  يا صباحاه)عرب اين كلمه را بجاى زنگ خطر به كار مى‏برد و گزارشهاى وحشت آميز را نوعا با اين كلمه آغاز مى‏كرد).نداى پيامبر جلب توجه كرد، گروهى از قبايل مختلف قريش به حضور وى شتافتند، سپس پيامبر رو به جمعيت كرد و گفت: اى مردم هر گاه من به شما گزارش دهم كه پشت اين كوه)صفا)دشمنان شما موضع گرفته‏اند، و قصد جان و مال شما را دارند، آيا مرا تصديق مى‏كنيد؟همگى گفتند: ما در طول زندگى از تو دروغى نشنيده‏ايم، سپس گفت: اى گروه قريش، خود را از آتش نجات دهيد من براى شما در پيشگاه خدا، نمى‏توانم كارى انجام دهم، من شما را از عذاب دردناك مى‏ترسانم.سپس افزود: موقعيت من همان موقعيت ديدبانى است كه دشمن را از نقطه دورى مى‏بيند و براى نجات قوم خود، بسوى آنها شتافته و با شعار مخصوصى»يا صباحاه»آنانرا از اين پيشامد با خبر مى‏سازد. اين جمله رمز دعوت و اساس آيين او را مى‏رساند.اگر چه قريش كم و بيش از آيين او مطلع و آگاه بودند، ولى اين جمله آنچنان ترس در دل آنان افكند، كه يكى از سران كفر)ابو لهب)سكوت مردم را شكست، روى بآنحضرت نمود و گفت: واى بر تو ما را براى همين كار دعوت نمودى؟ سپس جمعيت متفرق شدند.

آغاز اهانت و آزار قريش

 روزى كه پيامبر مهر خاموشى را شكست، و سران»قريش»را با كلمه معروف خود:«به خدا اگر خورشيد را در دست راست و ماه را در دست چپ من بگذاريد كه از دعوت خويش دست بردارم، از پاى نخواهم نشست، تا خدا دين مرا رواج دهد يا جان بر سر آن گذارم.»از پذيرفته شدن هر گونه پيشنهاد مأيوس نمود يكى از اندوهبارترين فصول زندگى او آغاز گرديد،  زيرا تا آن روز»قريش»در تمام برخوردهاى خود احترام او را حفظ نموده و متانت خود را از دست نداده بود ولى وقتى ديد اقدامات اصلاح طلبانه! سودى ندارد، ناچار شد كه مسير فكر خود را عوض نمايد و از نفوذ آيين»محمد»بهر قيمتى كه باشد جلوگيرى كند و در اين راه از هر وسيله‏اى استفاده نمايد،  لذا انجمن»قريش»به اتفاق آرا راى داد كه با استهزا،  آزار و ارعاب از ادامه كار او جلوگيرى شود.

نخستين هجرت

 در پى عملى شدن تصميمات مشركان كار بر تازه مسلمانان دشوار شد. پيامبر كه نمى‏توانست پيروان خود را در چنين وضعى مشاهده كند به آنان پيشنهاد كرد كه به حبشه پناهنده شوند چرا كه پادشاه آن سرزمين مسيحى و معروف به انسان‏دوستى بود. لذا جمعى از مسلمين مخفيانه راه حبشه را در پيش گرفتند.

 مشركان پس از اطلاع از جريان عمروعاص و عبدالله ربيعه را با هداياى فراوان نزد نجاشى فرستادند و از او خواستند كه مسلمين را به مكه برگرداند. ولى وى پس از ملاقات با اين جمع كه رهبرى آن را جعفر طيار بر عهده داشت بر خلاف نظر اطرافيان خود اعلام كرد كه آنها را اخراج نخواهد كرد و آنان مى‏توانند تا هر وقت بخواهند در حبشه اقامت كنند.

اعلاميه»قريش»

 سران قريش از نفوذ پيشرفت حيرت انگيز آيين يكتا پرستى سخت ناراحت و در فكر چاره و راه حلى بودند. اسلام آوردن امثال»حمزه»و تمايل جوانان روشن‏دل»قريش»و آزادى عمل كه در كشور»حبشه»نصيب مسلمانان شده بود، بر حيرت و سرگردانى حكومت وقت افزوده بود، و از اين كه از نقشه‏هاى خود بهره‏اى نمى‏بردند، سخت اندوهناك بودند. پس به فكر نقشه ديگرى افتاده و خواستند، به وسيله«محاصره اقتصادى»كه نتيجه آن بريدن رگهاى حياتى مسلمانان بود، از نفوذ و پخش اسلام بكاهند، و پايه گذار و هواداران آيين خدا پرستى را در ميان اين حصار، خفه سازند.لذا سران حكومت عهد نامه‏اى به خط»منصور بن عكرمه»و امضاى هيئت عالى قريش، در داخل كعبه آويزان كرده و سوگند ياد كردند ملت قريش تا دم مرگ طبق مواد زير رفتار كنند:

 1-همه گونه خريد و فروش با هواداران»محمد»تحريم مى‏شود.

 2-ارتباط و معاشرت با آنان اكيدا ممنوع است.

 3-كسى حق ندارد با مسلمانان ارتباط زناشويى بر قرار كند.

 4-در تمام پيش آمدها بايد از مخالفان»محمد»طرفدارى كرد.

 متن پيمان با مواد فوق به امضاى تمام متنفذان»قريش»رسيد و با شدت هر چه تمامتر به مورد اجرا گذارده شد. يگانه حامى صاحب رسالت»ابو طالب»از عموم بنى هاشم دعوتى به عمل آورد، و يارى پيامبر را بر دوش آنان گذارد. تصميم بر اين شد كه عموم فاميل از محيط مكه بيرون رفته، و در دره‏اى كه در ميان كوه‏هاى»مكه»قرار داشت، و به»شعب ابى طالب»معروف بود و خانه‏هاى محقر، و سايبانهاى مختصرى در آنجا وجود داشت سكنى گزينند تا از محيط زندگى مشركان دور باشند.

 اين محاصره سه سال تمام طول كشيد، فشار و سختگيرى به حد عجيبى رسيد، ناله جگرخراش فرزندان»بنى هاشم»به گوش سنگدلان»مكه»مى‏رسيد، ولى در دل آنها چندان تأثير نمى‏كرد.جوانان و مردان با خوردن يك دانه خرما بسر مى‏بردند، و گاهى يك دانه خرما را دو نيم مى‏كردند و در تمام اين سه سال فقط در ماههاى حرام كه امنيت كامل در سر تا سر شبه جزيره حكمفرما بود بنى هاشم از شعب بيرون آمده و به داد و ستد مختصرى اشتغال مى‏ورزيدند و سپس به داخل دره رهسپار مى‏شدند. پيشواى بزرگ آنها فقط در همين ماهها توفيق نشر و پخش آيين خود را داشت.

 ولى ايادى و عمال سران قريش، در همين ماهها نيز وسيله آزار و فشار اقتصادى آنها را فراهم مى‏آوردند زيرا غالبا بر سر بساطها و فروشگاه‏ها حاضر مى‏شدند، و هر موقع مسلمانها مى‏خواستند كه چيزى را بخرند، فورا به قيمت گرانترى آن را مى‏خريدند و از اين راه نيروى خريد را از مسلمانان سلب مى‏نمودند.

 محاصره اقتصادى قريش، با نقشه گروهى از نيك انديشان آنان، در هم شكسته شد. پيامبر و هواداران وى پس از سه سال تبعيد و رنج، از»شعب ابى طالب»بيرون آمده و راه خانه‏هاى خود را در پيش گرفتند. خريد و فروش با مسلمانان آزاد گرديد و مى‏رفت كه وضع مسلمانان سر و سامانى پيدا كند كه ناگهان پيامبر اكرم با پيش آمد بسيار تلخى روبرو گرديد، و اين مصيبت ناگوار اثر بسيار سوئى در روحيه مسلمانان بى پناه به يادگار گذارد. اندازه تأثير اين حادثه در آن لحظه حساس با هيچ مقياس و ترازويى قابل سنجش نبود، زيرا رشد و نمو يك ايده و فكر در سايه دو عامل است: آزادى بيان و قدرت دفاعى كه از حملات نا جوانمردانه دشمن جلوگيرى كند. اتفاقا در لحظه‏اى كه مسلمانان از آزادى عقيده برخوردار شدند، عامل دوم را از دست دادند يعنى يگانه حامى و مدافع اسلام، از ميان آنان رخت بر بست و رخ در نقاب خاك كشيد.در آن روز، پيامبر اكرم حامى و مدافعى را از دست داد، كه از سن هشت سالگى تا آن روز كه پنجاه سال از عمر رسول خدا مى‏گذشت حفاظت و حراست او را بر عهده داشت، و پروانه‏وار گرد شمع وجود او مى‏گشت، و تا روزى كه»محمد»صاحب درآمدى شد، هزينه زندگى او را مى‏پرداخت و او را بر خود و فرزندانش مقدم مى‏داشت.

معراج

 شبى پيامبر بزرگ اسلام مى‏خواست پس از اداى فريضه، به استراحت بپردازد ولى يك مرتبه صداى آشنايى به گوش او رسيد. آن صدا از»جبرئيل»امين وحى بود كه به او گفت امشب سفر عجيبى در پيش داريد و من مأمورم با شما باشم.

 پيامبر اكرم سفر با شكوه خود را از خانه»ام هانى»)خواهر امير مؤمنان)آغاز كرد، و با همان مركب به سوى»بيت المَقدِس»واقع در كشور اردن كه آن را»مسجد اقصى»نيز مى‏نامند، روانه شد، و در مدت بسيار كوتاهى در آن نقطه پايين آمد، و از نقاط مختلف مسجد، و»بيت اللحم»كه زادگاه حضرت مسيح است و منازل انبيا و آثار و جايگاه آنها ديدن بعمل آورد، و در برخى از منازل دو ركعت نماز گزارد.

 آنگاه از همان نقطه به سوى آسمانها پرواز نمود، ستارگان و نظام جهان بالا را مشاهده كرد، و با ارواح پيامبران و فرشتگان آسمانى سخن گفت، و از مراكز رحمت و عذاب)بهشت و دوزخ)بازديدى به عمل آورد،  درجات بهشتيان و اشباح دوزخيان را از نزديك مشاهده فرموده و در نتيجه از رموز هستى و اسرار جهان آفرينش و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بى پايان خدا كاملا آگاه گشت، سپس به سير خود ادامه داد، و به»سدرة المنتهى» رسيد. در اين هنگام برنامه وى پايان يافت، سپس مأمور شد از همان راهى كه پرواز نموده بود بازگشت نمايد، و در مراجعت نيز در بيت المقدس فرود آمد و راه مكه و وطن خود را در پيش گرفت.

 در بين راه به كاروان تجارتى قريش بر خورد در حالى كه آنان شترى را گم كرده بودند و به دنبال آن مى‏گشتند. از آبى كه در ميان ظرف آنها بود قدرى نوشيده، و باقيمانده را به روى زمين ريخت و بنا به روايتى روپوشى روى آن گذارد، و از مركب خود در خانه»ام هانى»پيش از طلوع فجر پايين آمد. وى براى اولين بار راز خود را به او گفت و در روز همان شب، در مجامع و محافل قريش، پرده از راز خود برداشت، و داستان معراج و سير شگفت انگيز او كه در فكر قريش امر ممتنع و محالى بود، در تمام مراكز دهن به دهن گشت، و سران»قريش»را بيش از همه عصبانى نمود.

 قريش به عادت ديرينه خود به تكذيب او برخاستند و گفتند اكنون در مكه كسانى هستند كه»بيت المقدس»را ديده‏اند اگر راست مى‏گويى كيفيت ساختمان آنجا را تشريح كن. پيامبر نه تنها خصوصيات ساختمان بيت المقدس را تشريح كرد بلكه حوادثى را كه در ميان مكه و بيت المقدس رخ داده بود بازگو نمود و گفت: در ميان راه به كاروان فلان قبيله برخورد نمودم كه شترى از آنها گم شده بود، و در ميان اثاثيه آنها ظرفى پر از آب بود و من از آن نوشيدم و سپس آنرا پوشانيدم و در نقطه‏اى به گروهى بر خوردم كه شترى از آنها رميده و دست آن شكسته بود.«قريش» گفتند: از كاروان قريش خبر ده. گفت آنها را در»تنعيم»)ابتداى حرم)ديدم و شتر خاكسترى رنگى در پيشاپيش آنها حركت مى‏كرد، و كجاوه‏اى روى آن گذارده بودند و اكنون وارد شهر مكه مى‏شوند. قريش از اين خبرهاى قطعى سخت عصبانى شدند و گفتند اكنون صدق و كذب گفتار او براى ما معلوم مى‏شود. چيزى نگذشت كه طلايع كاروان»ابو سفيان»پديدار شد و مسافرين جزئيات گزارشهاى آن حضرت را نقل نمودند.

سفر به طائف

 پيامبر بر اثر اختناق محيط»مكه»خواست به محيط ديگرى برود.«طائف»در آن روز مركزيت خوبى داشت لذا تصميم گرفت يكه و تنها سفرى به طائف نمايد، و با سران قبيله»ثقيف»تماس بگيرد و آيين خود را به آنها عرضه بدارد، شايد از اين طريق موفقيتى به دست آورد.حضرتش پس از ورود به خاك طائف با اشراف و سران قبيله مزبور، ملاقات نمود، و آيين توحيد را تشريح كرد، و آنها را به نصرت و معاونت خود دعوت فرمود، ولى سخنان پيامبر كوچكترين تأثيرى در آنها ننمود، و به او گفتند: هر گاه تو برگزيده خدا باشى رد گفتار تو وسيله عذاب است و اگر در اين ادعا دروغگو باشى شايسته سخن گفتن نيستى.رسول خدا از اين منطق پوشالى و كودكانه فهميد كه مقصود، شانه خالى كردن است. از جاى خود بلند شد و از آنها قول گرفت كه سخنان وى را با افراد ديگر در ميان نگذارند زيرا ممكن بود كه افراد پست و رذل قبيله»ثقيف»بهانه‏اى به دست آورند و از غربت و تنهايى او سوء استفاده نمايند، ولى اشراف قبيله به اين تذكر احترامى نگذاردند و ولگردان و ساده‏لوحان را تحريك كردند كه بر ضد پيامبر بشورند،  ناگهان پيامبر خود را در ميان انبوهى از جاهلان ديد كه از هر وسيله‏اى مى‏خواهند بر ضد او استفاده كنند.

بازگشت به مكه

  غائله تعقيب پيامبر، با پناهنده شدن رسول‏خدا به باغ فرزندان»ربيعه»پايان يافت، ولى او بايد به مكه باز گردد،  مع الوصف بازگشت وى نيز خالى از اشكال نيست، زيرا يگانه مدافع او رخت از اين جهان بر بسته است، و احتمال دارد كه موقع ورود به مكه، از طرف بت‏پرستان دستگير شود و خون او ريخته گردد.پيامبر تصميم گرفت چند روزى در»نخله»)مركزى است ميان طائف و مكه)بسر ببرد، و نظر او اين بود كه كسى را از آنجا پيش يكى از سران قريش بفرستد، تا براى او امانى بگيرد و در پناه يكى از شخصيتها وارد زادگاه خود شود، ولى چنين شخصى در آنجا پيدا نشد سپس»نخله»را به عزم»حراء»ترك گفت و با يك عرب خزاعى در آنجا تماس گرفت، و از او خواهش كرد كه وارد»مكه»شود و از»مطعم بن عدى»كه از شخصيتهاى بزرگ محيط مكه بود، براى او امانى در خواست كند.آن مرد خزاعى وارد مكه گرديد و تقاضاى پيامبر را به»مطعم»گفت، او در عين اينكه يك بت‏پرست بود، سفارش رسول خدا را پذيرفت و گفت:«محمد»يكسره وارد خانه من شود،  من و فرزندانم جان او را حفظ مى‏كنيم رسول خدا شبانه وارد مكه شد و يكسره راه منزل مطعم را پيش گرفت، و شب را در آنجا بسر برد تا آفتاب كمى بالا آمد.«مطعم»عرض كرد اكنون كه شما در پناه ما هستيد بايد اين مطلب را قريش بفهمند و براى اعلام آن، لازم است تا مسجد الحرام همراه ما باشيد.پيامبر اسلام رأى او را پسنديد و آماده حركت شد. مطعم دستور داد كه فرزندانش مسلح شوند و در گرداگرد پيامبر قرار گيرند، و وارد مسجد گردند، ورود آنان به مسجد الحرام بسيار جالب توجه بود،  ابوسفيان كه مدتها در كمين رسول خدا بود از ديدن اين منظره سخت ناراحت شد، و از تعرض به او منصرف گشت.مطعم و فرزندان وى نشستند و رسول خدا شروع به طواف كرد، و پس از پايان طواف راه خانه خود را پيش گرفت و رفت. تقريبا در نخستين سال هجرت»مطعم»در مكه در گذشت و خبر مرگ او به مدينه رسيد، پيامبر متذكر نيكى او شد. در جنگ»بدر»كه قريش با دادن تلفات سنگين و اسيران زياد، شكست خورده بسوى مكه برگشتند پيامبر اكرم به ياد مطعم افتاد، و فرمود: هر گاه»مطعم»زنده بود، و از من تقاضا مى‏كرد كه همه اسيران را آزاد كنم و يا به او ببخشم، من تقاضاى او را رد نمى‏كردم.

نخستين پيمان عقبه

 مدتى پس از سفر طائف پيامبر در موسم حج با شش نفر از قبيله خزرج ملاقات نمود و به آنها گفت شما با يهود هم پيمانيد؟گفتند بلى، فرمود: بنشينيد تا با شما سخن بگويم!آنان نشستند و سخنان رسول خدا را شنيدند. پيامبر آياتى چند تلاوت كرد،  سخنان رسول اكرم تأثير عجيبى در آنها به وجود آورد و در همان مجلس ايمان آوردند. چيزى كه به گرايش آنان به اسلام كمك كرد اين بود كه از يهوديان شنيده بودند كه پيامبرى از نژاد عرب كه مروج آيين توحيد خواهد بود، و حكومت بت‏پرستى را منقرض خواهد ساخت به اين زودى مبعوث خواهد شد لذا با خود گفتند پيش از آنكه يهود پيش دستى كنند ما او را يارى كنيم و به اين وسيله بر دشمنان پيروز آييم.گروه مزبور رو به پيامبر كرده و گفتند ميان ما آتش جنگ همواره فروزان است اميد است كه خداوند به سبب آيين پاك تو، آن را فرو نشاند، و ما اكنون به سوى»يثرب»بر مى‏گرديم، و آيين تو را عرضه مى‏داريم هر گاه همگى اتفاق بر پذيرفتن آن نمودند،  كسى براى ما گرامى‏تر از شما نيست.اين شش نفر فعاليت پى گيرى براى انتشار اسلام در يثرب شروع كردند تا آنجا كه خانه‏اى نبود كه صحبت از پيامبر در آنجا نباشد.

 تبليغات پى گير اين شش تن اثر خوبى بخشيد و سبب شد كه گروهى از يثربيان به آيين توحيد گرويدند و در سال دوازدهم»بعثت»دسته‏اى مركب از دوازده تن، از مدينه حركت كردند و پنهان از چشم مشركان با رسول اكرم در»عقبه»ملاقات نموده و نخستين پيمان اسلامى را بوجود آوردند. معروفترين اين دوازده تن اسعد بن زراره، و عبادة بن صامت بودند.

دومين پيمان عقبه

  پس از اين رويداد اسلام در يثرب رونق بيشترى يافت. شور و هيجان غريبى در مسلمانان»مدينه»حكمفرما بود، آنان دقيقه شمارى مى‏كردند كه بار ديگر موسم»حج»فرا رسد، و ضمن برگزارى مراسم حج، رسول خدا را از نزديك زيارت كنند و آمادگى خود را براى هر گونه خدمت ابراز داشته دايره پيمان را از نظر كميت و كيفيت شرايط گسترش دهند.

 كاروان حج مدينه كه بالغ بر پانصد نفر بود حركت كرد.در ميان كاروان هفتاد و سه تن مسلمان كه دو تن از آنها زن بودند، وجود داشت و باقيمانده بى طرف يا متمايل به اسلام بودند، گروه مزبور با پيامبر اكرم در مكه ملاقات نمودند و براى انجام دادن مراسم بيعت، وقت خواستند. پيامبر فرمود: محل ملاقات»منى»است، هنگامى كه در شب سيزدهم ذى الحجه ديدگان مردم در خواب فرو مى‏رود در پايين»عقبه».

 به دنبال پيمان دوم،  اسلام در يثرب استقرار يافت. اصحاب پيامبر كه از فشار و آزار مشركان به ستوه آمده بودند، با اشارت رسول خدا به بهانه‏هاى گوناگونى از»مكه»بيرون رفته و راه»يثرب»را در پيش گرفتند.هنوز آغاز مهاجرت بود، كه قريش به راز مسافرت پى بردند و از هر گونه نقل و انتقال جلوگيرى كردند و تصميم گرفتند كه بهر كس دست يابند از راه باز گردانند و اگر شخصى با زن و بچه خود مهاجرت كند هر گاه همسر او قرشى باشد از بردن زنش ممانعت كنند ولى مع الوصف از ريختن خون بيمناك بودند، و حدود آزار را، از دايره حبس و شكنجه بيرون نبرده بودند.

 خوشبختانه فعاليتهاى قريش مثمر واقع نشد و سرانجام عده زيادى از چنگال قريش نجات يافتند و به يثربيان پيوستند و كار به جايى رسيد كه از مسلمانان در مكه جز پيامبر و على و عده‏اى از مسلمانان بازداشت شده و يا بيمار، كس ديگرى باقى نماند.

 در اين هنگام گرد آمدن مسلمانان در»يثرب»قريش را بيش از پيش بوحشت انداخت و براى درهم شكستن اسلام تمام سران قبيله در»دار الندوه»جلسه كردند و براى علاج موضوع طرحهايى پيشنهاد شد ولى هيچيك از آنها خالى از اشكال نبود.»ابو جهل»و به نقلى پيرمردى نجدى گفت طريق منحصر و خالى از اشكال اين است كه از تمام قبايل افرادى انتخاب شوند، و شبانه به طور دسته جمعى به خانه او حمله ببرند و او را قطعه قطعه كنند، تا خون او در ميان تمام قبايل پخش گردد، بديهى است در اين صورت بنى هاشم قدرت نبرد با تمام قبايل را نخواهد داشت. اين فكر به اتفاق آرا تصويب شد، و افراد تروريست انتخاب گرديدند، و قرار شد كه چون شب فرار رسد، آن افراد مأموريت خود را انجام دهند.

هجرت سرنوشت‏ساز

 فرشته وحى پيامبر را از نقشه شوم مشركان آگاه ساخت، و او را مامور به مهاجرت نمود. رسول خدا دستور داد: كه على در بستر وى بخوابد تا مشركان تصور كنند كه پيامبر بيرون نرفته و در خانه است و در نتيجه تنها به فكر محاصره خانه او باشند، و عبور و مرور را در كوچه‏ها و اطراف مكه آزاد بگذارند.

 پرده‏هاى تيره شب، يكى پس از ديگرى عقب رفت، صبح صادق سينه افق را شكافت. شور و شوق غريبى در مشركان پيدا شده بود، و تصور مى‏كردند كه بزودى به هدف خود خواهند رسيد. در حالى كه دستها به قبضه شمشير بود با شورى وارد حجره پيامبر شدند،  مقارن اين حال على سر از بالش برداشت و پارچه‏اى را كه روى خود كشيده بود كنار زد و با كمال خونسردى فرمود: چه مى‏گوييد؟گفتند: محمد را مى‏خواهيم و او كجاست؟فرمود: مگر او را به من سپرده بوديد تا از من تحويل بگيريد،  او اكنون در خانه نيست.

 مراحل ابتدايى نجات پيامبر با نقشه صحيح جامه عمل به خود پوشيد.پيامبر اكرم در دل شب به غار»ثور»پناه برد و نقشه توطئه چينان را خنثى نمود. او كوچكترين اضطرابى در خود احساس نمى‏كرد حتى همسفر خود را در لحظات حساس با جمله»لا تحزن ان اللّه معنا»:«غم مخور خدا با ما است»تسلى مى‏داد. سه شبانه روز از عنايات خداوند بزرگ بهره‏مند بودند.بنا به نقل شيخ طوسى در امالى على و هند بن ابى هاله )فرزند خديجه) و بنا به نقل بسيارى از مورخان عبد اللّه بن ابى بكر و عامر بن فهيره )چوپان گوسفندان ابو بكر)، شرفياب محضر رسول اكرم مى‏شدند.

خروج از غار

 على(ع) به دستور پيامبر، سه شتر همراه راهنمايى امين به نام»اريقط»در شب چهارم به طرف غار فرستاد، نعره شتر بگوش رسول خدا رسيد و با همسفر خود از غار پايين آمده و سوار شتر شده،  از طرف پايين مكه روى خط ساحلى با طى منازلى كه تمام خصوصيات آنها در سيره ابن هشام، و پاورقى تاريخ ابن اثير قيد شده است عازم يثرب گرديدند.

 على پس از مهاجرت رسول اكرم در نقطه‏اى از مكه ايستاد و گفت: هر كس پيش محمد امانت و سپرده‏اى دارد، بيايد از ما بگيرد. كسانى كه پيش پيامبر امانت داشتند با دادن نشانه و علامت، امانتهاى خود را پس گرفتند.آنگاه طبق وصيت پيامبر بايد زنان هاشمى از آن جمله دختر پيامبر فاطمه و مادر خود فاطمه دختر اسد و مسلمانانى را كه تا آن روز موفق به مهاجرت نشده بودند همراه خود به»مدينه»بياورد. على در دل شب از طريق»ذى طوى»عازم مدينه گرديد.

 اولين مسجد در اسلام

 پيامبر اكرم (ص) روز 12 ربيع الاول وارد دهكده قبا شد و درطى چند روز اقامت در اين مكان مسجدى را در اين محل پايه گذارى كرد كه اينك مسجد قبا خوانده مى‏شود.على (ع) و همراهان نيز در اين مدت به پيامبر پيوستند.قبيله بنى عمرو بن عوف اصرار كردند كه در»قبا»اقامت گزينند و عرض كردند ما افراد كوشا و با استقامت و مدافعى هستيم ولى رسول اكرم نپذيرفت، قبيله‏هاى«اوس و خزرج»از مهاجرت رسول خدا آگاه شدند،  لباس و سلاح بر تن كردند و به استقبال او شتافتند، دور ناقه او را احاطه نموده، در مسير راه، رؤساى طوايف زمام ناقه را گرفته هر كدام اصرار مى‏ورزيدند كه در منقطه آنها وارد گردد، ولى پيامبر به همه مى‏فرمود: از پيشروى مركب جلوگيرى نكنيد،  او در هر كجا كه زانو بزند من همانجا پياده خواهم شد.

 ناقه پيامبر در زمين وسيعى كه متعلق به دو طفل يتيم بنامهاى سهل و سهيل بود و تحت حمايت و سرپرستى»اسعد بن زراره» بسر مى‏بردند و آن زمين مركز خشك كردن خرما و زراعت بود، زانو زد. خانه»ابو ايوب»در نزديكى اين زمين بود، مادر وى از فرصت استفاده كرده اثاثيه پيامبر را به خانه خود برد، نزاع و الحاح براى بردن پيامبر آغاز گرديد پيامبر اكرم نزاع آنها را قطع كرد و فرمود: اين الرحل؟: لوازم سفر من كجاست؟عرض كردند مادر ابو ايوب برد فرمود»المرء مع رحله»مرد آنجا مى‏رود كه اثاث سفر او در آنجا است و اسعد بن زراره ناقه رسولخدا را به منزل خود برد.

مسجد مركز حكومت اسلامى

 زمينى كه شتر رسول خدا در آنجا زانو خم كرد، به قيمت ده دينار براى ساختمان مسجد خريدارى گرديد.تمام مسلمانان در ساختن و فراهم كردن وسايل ساختمانى شركت كردند، حتى رسول خدا نيز مانند ساير مسلمانان از اطراف سنگ مى‏آورد.«اسيد بن حضير»جلو رفت و عرض كرد يا رسول اللّه مرحمت كنيد من ببرم، فرمود: برو سنگ ديگر بياور. او به اين طريق گوشه‏اى از برنامه عالى خود را نشان داد كه من مرد كردارم نه گفتار.

كعبه قبله مسلمين

 هنوز چند ماه از هجرت پيامبر اسلام به مدينه نگذشته بود، كه بهانه‏جويى‏ها از ناحيه يهود بلند شد:«محمد مدعى است كه آيين او شريعتهاى گذشته را نسخ كرده است در حالى كه او هنوز قبله مستقلى ندارد و به قبله يهود نماز مى گزارد.»

 استماع اين خبر بر پيامبر گران آمد و در انتظار دستورى در اين زمينه بود. درست در هفدهمين ماه هجرت دستور مؤكد آمد كه قبله مسلمانان از اين به بعد كعبه است، و در اوقات نماز بايد متوجه مسجد الحرام گردند.

 امين وحى در حالى كه پيامبر دو ركعت از نماز ظهر را خوانده بود فرود آمدو پيامبر را مأمور كرد كه به سوى مسجد الحرام متوجه گردد، و طبق برخى از روايات دست پيامبر را گرفته متوجه مسجد الحرام نمود، زنان و مردانى كه در مسجد بودند از او پيروى كرده و از آن روز كعبه، قبله مستقل مسلمانان اعلام گرديد.

 در نيمه جمادى الاولى سال دوم گزارشى به مدينه رسيد كه كاروان قريش به سرپرستى»ابو سفيان»از مكه به شام مى‏رود. پيامبر براى تعقيب كاروان تا ذات العشيره»رفت و تا اوايل ماه ديگر، در آن نقطه توقف كرد، ولى دست به كاروان نيافت وقت باز گشت كاروان، تقريبا معين بود، زيرا اوايل پاييز كاروان قريش از شام به»مكه»باز مى‏گشت.

 در اين حال گزارش رسيد كه مردم مكه براى حفاظت كاروان از مكه بيرون آمده در همين حوالى تمركز يافته‏اند.با وجود اينكه لشكر اسلام آمادگى رويارويى با يك سپاه مجهز را نداشت پيامبر صلاح را در آن ديد كه عقب نشينى نكند.فرمانده سپاه اسلام شوراى جنگى تشكيل داد.در ابتدا دو تن از صحابه معروف كه نامشان در تاريخ ثبت شده است نظر دادند كه ما آمادگى براى جنگ نداريم. در اين حال مقداد برخاست و گفت ما مانند اصحاب موسى نيستيم بلكه حاضريم در ركاب شما بجنگيم. پيامبر از شنيدن سخنان مقداد خوشحال شد و در حق او دعا كرد.

صفوف حق و باطل روبرو مى‏شوند

   صفوف حق و باطل براى نخستين بار در»وادى بدر»با يكديگر روبرو شدند نفرات سپاه حق، از سيصد و سيزده نفر تجاوز نمى‏كرد، در صورتيكه ارتش باطل سه برابر آنها بود، تجهيزات مسلمانان از نظر ساز و برگ كامل نبود، وسايل حمل و نقل آنها در حدود هفتاد شتر و چند رأس اسب بود، در حالى كه دشمن با تمام قوا و نيرو براى كوبيدن اسلام آماده شده بود.

  رسم ديرينه عرب در آغاز جنگ، نبردهاى تن به تن بود.سپس حمله عمومى آغاز مى‏شد.پس از كشته شدن»اسود مخزومى»سه نفر از دلاوران نامى قريش از صفوف قريش بيرون آمدند و مبارز طلبيدند، اين سه نفر عبارت بودند از:«عتبه»، و برادر او»شيبه»، فرزندان»ربيعه»و فرزند عتبه»وليد»و هر سه نفر غرق سلاح بودند در وسط ميدان غرش كنان اسب دوانيده هماورد طلبيدند. سه جوان رشيد از جوانان انصار به نامهاى:«عوف»»معوذ»»عبد اللّه رواحه»براى نبرد با آنان از صفوف مسلمانان بيرون آمدند»عتبه»شناخت كه آنان از جوانان مدينه هستند، گفت ما با شما كارى نداريم.سپس يك نفر داد زد: محمد!كسانى كه از اقوام ما همشأن ما هستند آن‏ها را به سوى ما بفرست.

 رسول خدا رو كرد به»عبيده»و»حمزه»و»على»فرمود برخيزيد، سه افسر دلاور سر و صورت پوشانيده روانه رزمگاه شدند، هر سه نفر خود را معرفى كردند،«عتبه»هر سه نفر را براى مبارزه پذيرفت و گفت همشأن ما شما هستيد.

 در مرحله نبرد تن به تن دلاوران قريش مغلوب شدند و به دنبال آن سپاه مكه حمله عمومى را آغاز كرد ولى بر خلاف پيش‏بينى‏ها در اين مرحله نيز مسلمانان پيروز شدند.

 در اين نبرد، چهارده نفر از مسلمانان و هفتاد نفر از قريش كشته و هفتاد نفر اسير گشتند، كه از سران آنها: نضر حارث، عقبه معيط، ابو غره، سهيل عمرو، عبار، ابو العاص)داماد پيامبر) بودند.

 دفاع در احد

 يك سال بعد مكيان لشگرى آراستند تا با ريشه‏كن كردن اسلام انتقام شكست ناباورانه خود را در جنگ بدر بازستانند. بامداد روز هفتم شوال سال سوم هجرت نيروهاى اسلام در برابر نيروى مهاجم و متجاوز قريش صف‏آرايى كردند. ارتش توحيد نقطه‏اى را اردوگاه قرار داد، كه از پشت سر به يك مانع و حافظ طبيعى يعنى كوه»احد»محدود مى‏گشت، ولى در وسط كوه»احد»شكاف و بريدگى خاصى قرار داشت، كه احتمال مى‏رفت لشكر دشمن كوه»احد»را دور زند و از وسط آن شكاف در پشت اردوگاه اسلام ظاهر گردد، و از عقب جبهه،  مسلمانان را مورد حمله قرار دهد.

 پيامبر اسلام براى دفع اين خطر دو دسته تير انداز را روى تپه‏اى مستقر ساخت و به فرمانده آنها»عبد اللّه جبير»چنين خطاب كرد: شما با پرتاب كردن تير، دشمن را برانيد، نگذاريد از پشت سر وارد جبهه گردند و ما را غافلگير سازند، ما در نبرد خواه غالب باشيم يا مغلوب، شما اين نقطه را خالى مگذاريد.

 نبرد آغاز مى‏شود ابن هشام در سيره خود مى‏نويسد: جنگ بوسيله ابو عامر كه از فراريان مدينه بود آغاز گرديد او از قبيله اوس بود، ولى بر اثر مخالفت با اسلام از مدينه به مكه پناهنده شده بود و پانزده نفر از اوسيان با او همراه بودند. او تصور مى‏كرد كه اگر او را»اوسيان»ببينند، دست از يارى پيامبر برمى‏دارند، و لذا در اين راه پيشقدم شد ولى هنگامى‏كه با مسلمانان روبرو گرديد با طعن و بدگويى ايشان مواجه شد و پس از جنگ مختصرى از جبهه دورى گزيد.فداكارى چند سرباز در نبرد احد ميان تاريخ نويسان مشهور و معروف است و فداكاريهاى على(ع)در ميان آنها بيشتر شايسته تقدير مى‏باشد. ابن عباس مى‏گويد:

 همواره پرچمدار از افراد ورزيده و با استقامت انتخاب مى‏گرديد و در نبرد احد پرچم مهاجران در دست على بود، و به نقل بسيارى از مورخان پس از كشته شدن»مصعب بن عمير»كه پرچمدار مسلمانان بود، رسولخدا پرچم را به على داد، و علت اينكه نخست مصعب حامل پرچم بود، شايد اين بوده كه وى از قبيله بنى عبد الدار بود، و پرچم‏داران قريش نيز از اين قبيله بودند.

 چيزى نگذشت كه در پرتو جانبازى سرداران رشيد اسلام، مانند على،  حمزه،  ابودجانه و زبير لشگر قريش اسلحه و غنايم به زمين نهاده و با فضاحت عجيبى پا به فرار گذاردند و افتخارى بر افتخارات سربازان اسلام افزوده شد.

 لحظه‏اى كه ارتش قريش سلاح و متاع خود را در ميدان به زمين گذارد، و براى حفظ جان خود از همه چيز صرفنظر نمود، گروه انگشت شمارى از افسران ارشد اسلام كه بيعت خود را بر اساس بذل جان نهاده بودند، به تعقيب دشمن در خارج از ميدان نبرد پرداختند، ولى اكثريت آنان، از تعقيب دشمن صرف نظر نموده، و سلاح به زمين نهاده، و به گردآورى غنايم اشتغال ورزيدند، و به گمان خود كار را انجام يافته تصور كردند.نگهبانان دره پشت جبهه، فرصت را مغتنم شمرده با خود گفتند: توقف ما در اينجا بى جا است، ما نيز در گردآورى غنايم شركت كنيم. فرمانده آنها گفت: رسول خدا دستور داده است كه ما از اين جا حركت نكنيم، خواه ارتش اسلام غالب باشد يا مغلوب.اكثريت نگهبانان تيرانداز، در برابر دستور فرمانده مقاومت به خرج دادند و گفتند: توقف ما در اينجا بى ثمر است و منظور پيامبر جز اين نبوده كه ما در حال جنگ اين دره را نگهبانى نماييم و اكنون نبرد پايان يافته است.روى اين تأويل باطل چهل تن از مقر نگهبانى فرود آمدند، و جز ده نفر در آنجا باقى نماند. خالد بن وليد كه قهرمانى شجاع و جنگ آزموده بود، و از آغاز نبرد مى‏دانست كه دهانه دهليز كليد پيروزى است، و چند بار خواسته بود از آنجا وارد پشت جبهه جنگ شود و با تيراندازان روبرو شده بود اين بار از كمى افراد نگهبان استفاده كرد و سربازان خود را به پشت سر نيروهاى اسلام رهبرى نمود و با يك حمله دورانى توأم با غافلگيرى در پشت سر مسلمانان ظاهر گرديد. مقاومت گروه كمى كه روى تپه مستقر بودند سودى نبخشيد حتى تمام آن ده نفر پس از جانبازيهاى زياد، بوسيله سربازان خالد بن وليد و عكرمة بن ابى جهل كشته شدند.چيزى نگذشت كه مسلمانان غير مسلح و غفلت زده از پشت سر، زير حمله سخت دشمن مسلح قرار گرفتند.

 خالد پس از آنكه نقطه حساس را تصرف كرد، ارتش شكست خورده قريش را كه در حال فرار بودند براى همكارى دعوت نمود، و با فريادها و نعره‏هاى زياد روح مقاومت و استقامت قريش را تقويت كرد.چيزى نگذشت كه بر اثر از هم پاشيدگى صفوف مسلمانان، ارتش قريش سربازان اسلام را احاطه كرده و مجددا جنگ و نبرد ميان آنان آغاز گرديد.

خبر كشته شدن پيامبر

«ليثى»رزمنده شجاع قريش به پرچمدار رشيد اسلام مصعب بن عمير حمله كرد، و پس از ضربات زيادى كه ميان آنها رد و بدل شد، پرچمدار اسلام كشته گرديد از آنجا كه صورت سربازان اسلام پوشيده بود، وى به گمان اينكه مقتول، پيامبر اسلام است بى اختيار فرياد زد: ألا قد قتل محمد: هان اى مردم!محمد كشته شد.اين خبر دروغ دهان به دهان ميان ارتش قريش انتشار يافت، سران قريش بقدرى خوشحال بودند كه صداى آنها در سر تا سر ميدان طنين انداز بود، همگى مى‏گفتند: ألا قد قتل محمد.

 انتشار اين خبر بى اساس باعث جرأت دشمن گرديد، و لشكر قريش موج‏آسا به حركت در آمد، و هر فردى فعاليت مى‏كرد در بريدن اعضاء محمد شركت نمايد و از اين راه افتخارى در جهان شرك بدست آورد.اين خبر به همان اندازه كه در تقويت روحيه لشكر دشمن تأثير داشت چند برابر آن روحيه مجاهدان اسلام را تضعيف نمود بطورى كه اكثريت قابل ملاحظه‏اى از مسلمانان دست از جنگ كشيدند و به كوه پناه بردند و جز گروه انگشت شمارى در ميدان باقى نماند ولى جانبازى هاى همين گروه اندك موجب نجات جان پيامبر شد.

 در اين جنگ هفتاد تن از مسلمين به شهادت رسيدند كه در رأس آنها عموى پيامبر اكرم (ص)،  حضرت حمزه سيد الشهدا قرار داشت. وى به تحريك هند همسر ابوسفيان به دست غلامى به نام وحشى كشته شد.پس از پايان جنگ،  هند بدن حمزه را مثله كرده جگر او را به دندان گرفت.

غزوه احزاب

 دو سال بعد از واقعه احد نيروهاى عرب مشرك و يهود در نبرد بر ضد اسلام بسيج شدند و با تشكيل دادن اتحاديه نظامى نيرومندى، قريب به يك ماه مدينه را محاصره كردند. از آنجا كه در اين غزوه، احزاب و دسته‏هاى مختلف شركت كرده، و مسلمانان براى جلوگيرى از پيشروى دشمن، اطراف مدينه را به صورت خندق در آورده بودند، اين غزوه را جنگ«احزاب» و گاهى غزوه»خندق»مى‏نامند.آتش افروزان اين جنگ، سران يهود»بنى النضير»و گروهى از»بنى وائل»بودند.ضربت محكمى كه يهودان»بنى النضير»از مسلمانان خورده بودند، و به طور اجبار مدينه را ترك گفته و در خيبر مسكن گزيده بودند موجب شد كه آنان نقشه دقيقى براى برانداختن اساس اسلام بريزند، و به راستى نقشه عجيبى كشيده مسلمانان را با دسته‏هاى گوناگونى روبرو ساختند كه در طول تاريخ عرب بى سابقه بود.در اين نقشه گروه‏هاى بيشمار عرب، از كمكهاى مالى و اقتصادى يهودان برخوردار بودند، و همه گونه وسايل براى ارتش مخالف فراهم شده بود.

 همانطور كه گفته شد مسلمين با حفر خندقى بر گرد مدينه جلوى تهاجم سپاه دشمن را گرفتند.مشركان كه با مشكل جديدى رو به رو شده بودند تصميم گرفتند مدينه را محاصره كنند تا مسلمين تسليم شوند و يا چاره جديدى انديشيده شود.

 در طول اين مدت روزى چند تن از دلاوران سپاه شرك از خندق عبور كرده مبارز طلبيدند. مشهورترين اين افراد عمرو بن عبد ود بود كه در ميان عرب به شجاعت و شهامت معروف بود.در لشگر اسلام در برابر رجزخوانى‏هاى او كسى جز اميرالمؤمنين حاضر به پاسخ گويى نشد. هنگامى كه قهرمان سپاه اسلام و پهلوان نامى سپاه شرك در برابر هم قرار گرفتند پيامبر جمله تاريخى خود را فرمود:«برز الإيمان كله إلى الشرك كله»تمام ايمان در برابر تمام شرك قرار گرفت.

 امير المؤمنين در ابتدا عمرو را به اسلام دعوت كرد ولى وى نپذيرفت و جنگ آغاز شد.اگر چه عمرو توانست ضربتى بر سر على (ع) وارد آورد ولى در نهايت مغلوب شد و به خاك درافتاد.قهرمانان ديگر سپاه كفر وقتى اين صحنه را ديدند فرار را بر قرار ترجيح دادند و بدين ترتيب افتخار بزرگى بر افتخارات لشگر اسلام افزوده شد.

 به تدريج روحيه مشركان ضعيف شده بين آنان تفرقه افتاد و گروه هاى تشكيل دهنده سپاه كفر پراكنده شدند و محاصره پايان يافت.پس از پايان غائله،  پيامبر به سراغ پيمان شكنان يهود رفت و سزاى اين كارشان را به آنان پرداخت.

يك سفر مذهبى و سياسى

 سال ششم هجرت با حوادث تلخ و شيرين خود در حال اتمام بود كه ناگهان پيامبر در رؤياى شيرينى ديد كه مسلمانان در»مسجد الحرام»مشغول انجام فرايض حج هستند. پيامبر اكرم خواب خود را به ياران خويش گفت و فرمود به زودى به آرزوى خود خواهند رسيد. چيزى نگذشت كه به مسلمانان دستور داد كه آماده سفر حج شوند و از قبايل مجاور كه هنوز به حال شرك باقى بودند دعوت نمود، كه امسال با مسلمانان همسفر گردند و در همه نقاط عربستان انتشار داد كه مسلمانان در ماه»ذى القعده»به سوى مكه حركت مى‏كنند.

 پيامبر جوانب موضوع را بررسى نمود و دستور حركت داد و با هزار و چهار صد و يا هزار و ششصد و يا هزار و هشتصد نفر در نقطه‏اى بنام»ذو الحليفه»احرام بست. هفتاد شتر براى قربانى تعيين نموده آنها را نشانه‏گذارى كرد و بدين وسيله هدف خود را از اين سفر آشكار ساخت.

 در ميان راه قريش نمايندگان متعددى حضور پيامبر فرستادند تا هدف او را از اين مسافرت به دست آورند»بديل»خزاعى با چند تن از شخصيتهاى قبيله»خزاعه»به نمايندگى از جانب»قريش»با پيامبر تماس گرفتند، پيامبر به آنها فرمود:«من براى جنگ نيامده‏ام، آمده‏ام خانه خدا را زيارت كنم».نمايندگان برگشتند و حقيقت را به سمع سران قريش رسانيدند ولى سران لجوج قريش، سخنان آنها را نپذيرفتند و گفتند»به خدا سوگند، ما نخواهيم گذارد او وارد مكه شود، هر چند براى زيارت خانه خدا آمده باشد».

 مذاكرات متعدد مكيان با پيامبر سبب شد كه يك قرارداد كلى و وسيعى ميان مسلمانان و قريش بسته شود.سهيل،  نماينده مشركان در شرايط و خصوصيات پيمان فوق العاده سختگيرى مى‏كرد و گاهى كار به جايى مى‏رسيد كه نزديك بود رشته مذاكرات صلح پاره شود، ولى از آنجا كه طرفين به صلح و مسالمت علاقمند بودند، دو مرتبه رشته سخن را به دست گرفته در پيرامون آن سخن مى‏گفتند.

 طبق يكى از بندهاى اين پيمان كه به صلح حديبيه معروف شد مسلمانان مى‏بايست به مدينه بازگشته سال آينده براى انجام مناسك حج عازم مكه شوند.

اعلام رسالت به جهان

 پيمان»حديبيه»فكر رسول خدا را از ناحيه جنوب)مكه)آسوده ساخت و در پرتو اين آرامش، گروهى از سران عرب به آيين اسلام گرويدند. در اين هنگام رهبر گرامى مسلمانان فرصت را مغتنم شمرده با زمامداران وقت و رؤساى قبايل و رهبران مذهبى مسيحى آنروز باب مكاتبه را باز نمود و آيين خود را )كه آن روز از دايره يك عقيده ساده گام فراتر نهاده و بصورت يك آيين جهانى در آمده بود و مى‏توانست همه بشر را زير لواى توحيد و تعاليم عالى اجتماعى و اخلاقى خود گرد آورد) به ملل زنده جهان آن روز عرضه داشت.اين نخستين گامى بود كه پيامبر پس از 19 سال كشمكش با قريش لجوج برداشت، و اگر دشمنان داخلى، او را با نبردهاى خونين خود مشغول نمى‏ساختند او پيش از اين، دست به دعوت ملل دور دست مى‏زد، ولى حملات ناجوانمردانه عرب او را مجبور ساخته بود، كه قسمت مهم از وقت خود را به امر دفاع از حوزه اسلام صرف نمايد.

 طرف خطاب پيامبر در اين دعوتها عبارت بودند از پادشاهان ايران،  روم،  مصر،  حبشه،  شام و يمامه. عكس العمل اينان در مقابل اين دعوت يكسان نبود.پادشاه حبشه اسلام آورد در حالى كه شاه ايران نامه پيامبر را پاره كرد.

كانون خطر يا دژ آهنين خيبر

 از روزى كه ستاره فروزان اسلام در سرزمين»مدينه»درخشيدن گرفت، ملت يهود بيش از قريش با پيامبر اسلام و مسلمانان دشمنى نموده با تمام دسايس و قوا براى كوبيدن آن قيام كردند.يهوديانى كه در مدينه و اطراف آن سكونت داشتند به سرنوشت شومى كه نتيجه مستقيم اعمال و حركات ناشايسته خود آنها بود دچار شدند. گروهى از آنها اعدام و برخى مانند قبيله‏هاى»بنى قينقاع»و»بنى النضير»از سرزمين مدينه رانده شدند و در»خيبر»و»وادى القرى»سكونت گزيدند.

 جلگه وسيع حاصلخيزى را كه در شمال مدينه به فاصله سى و دو فرسنگى آن قرار دارد«وادى خيبر» مى‏نامند و پيش از بعثت پيامبر اسلام، ملت يهود براى سكونت و حفاظت خويش در آن نقطه دژهاى هفتگانه محكمى ساخته بودند. از آنجا كه آب و خاك اين منطقه براى كشاورزى آمادگى كاملى داشت، ساكنان آنجا در امور زراعت و جمع ثروت و تهيه سلاح و طرز دفاع، مهارت كاملى داشتند، و آمار جمعيت آنها بالغ بر بيست هزار بود، و در ميان آنها مردان جنگاور و دلير فراوان به چشم مى‏خورد.

 جرم بزرگى كه يهودان خيبر داشتند اين بود كه تمام قبايل عرب را براى كوبيدن حكومت اسلام تشويق كردند، و سپاه شرك با كمك مالى يهودان خيبر، در يك روز از نقاط مختلف عربستان حركت كرده خود را تا ديوار مدينه رسانيدند، و بالنتيجه جنگ احزاب كه شرح آن را خوانديد، پيش آمد.

 ناجوانمردى يهود خيبر كه قبلا مورد احترام مسلمانان بودند، پيامبر را بر آن داشت كه اين كانون خطر را برچيند، و همه آنها را خلع سلاح كند زيرا هيچ بعيد نبود اين ملت لجوج و ماجراجو، بار ديگر با صرف هزينه‏هاى سنگين، ملت بت‏پرست عرب را بر ضد مسلمانان برانگيزند، و صحنه نبرد احزاب بار ديگر تكرار شود خصوصا كه تعصب يهود نسبت به آيين خود بيش از علاقه مردم قريش به بت‏پرستى بود، و براى همين تعصب كور بود كه هزار مشرك اسلام مى‏آورد، ولى يك يهودى حاضر نبود دست از كيش خود بردارد.

 عامل ديگرى كه پيامبر را مصمم ساخت قدرت خيبريان را در هم شكند، و همه آنها را خلع سلاح نموده حركات آنان را زير نظر افسران خويش قرار دهد، اين بود كه او با ملوك و سلاطين و رؤساى جهان مكاتبه نموده و همه آنها را با لحن قاطع به اسلام دعوت كرده بود، در اين صورت هيچ بعيد نبود كه ملت يهود آلت دست كسرى و قيصر شوند و با كمك اين دو امپراتور، براى گرفتن انتقام، كمر ببندند، و نهضت اسلامى و جنبشهاى معنوى را در نطفه خفه سازند و يا خود امپراتوران را بر ضد اسلام بشورانند چنانكه مشركان را بر ضد اسلام جوان شورانيدند،  خصوصا كه در آن زمان ملت يهود در جنگهاى ايران و روم با يكى از دو امپراتور همكارى داشت.

 بر همين اساس پيامبر لازم ديد، كه هر چه زودتر اين آتش را براى ابد خاموش سازد.بهترين موقعيت براى اين كار همين موقع بود زيرا فكر پيامبر با بستن پيمان حديبيه از ناحيه جنوب)قريش)آسوده و خاطر او آرام بود و مى‏دانست كه اگر دست به تركيب تشكيلات يهود بزند، دست قريش به عنوان كمك به سوى يهود دراز نخواهد شد و براى جلوگيرى از كمك كردن ساير قبايل شمال مانند تيره‏هاى»غطفان»كه عامل همكار و دوست خيبريان در جنگ احزاب بودند، نقشه‏اى داشت كه بعدا خواهيم گفت.

 با فتح خيبر كه افتخار عمده آن اين بار نيز نصيب امير مؤمنان گشت يكى از موانع عمده از جلوى اسلام كنار رفت.

عمره قضاء

 مسلمانان پس از امضاى صلح»حديبيه»، مى‏توانستند پس از يك سال از تاريخ قرارداد وارد مكه شوند و بعد از سه روز اقامت در مكه و انجام اعمال»عمره»، شهر مكه را ترك گويند، و در اين مدت جز سلاح مسافر كه همان شمشير است، نبايد سلاح ديگرى همراه داشته باشند.يك سال تمام از وقت قرارداد گذشت و هنگام آن رسيد كه مسلمانان از اين پيمان بهره‏بردارى نمايند و مسلمانان مهاجر كه هفت سال بود از خانه و زندگى خود دست شسته، و براى حفظ آيين توحيد، زندگى در سرزمين غربت را بر وطن ترجيح داده بودند، بار ديگر براى زيارت خانه خود و ديدن بستگان و خويشاوندان و سركشى به خانه و زندگى بشتابند. وقتى پيامبر اسلام اعلام كرد كسانى كه در سال گذشته از زيارت خانه خدا محروم گرديدند، آماده سفر شوند جنب و جوش بى سابقه‏اى در ميان آنان بوجود آمد، و اشك شوق در چشمهاى آنها حلقه زد، اگر سال گذشته پيامبر با هزار و سيصد نفر حركت كرده بود، سال بعد، آمار ملازمان خدمت آن حضرت به دو هزار نفر رسيد.در ميان آنان شخصيتهاى بزرگى از مهاجر و انصار به چشم مى‏خورد، و در تمام نقاط سايه به سايه پيامبر قدم بر مى‏داشتند.

 پيامبر اسلام احرام بست و ديگران نيز از وى پيروى نمودند.دو هزار نفر»لبيك»گويان با لباسهاى احرام راه مكه را پيش گرفتند.اين كاروان آن چنان شكوه و جلال داشت، و براى مسلمانان و مشركان جالب توجه بود كه بسيارى از مشركان را به معنويت و حقيقت اسلام متوجه ساخت.

 پيامبر روى همان شترى كه قرار داشت، خانه خدا را طواف كرد، اين بار به»ابن رواحه»دستور داد كه اين دعاى خاص را با آهنگ خود تلاوت كند و مردم نيز با او همصدا شوند و آن دعا عبارت است:«لا إله إلا اللّه وحده وحده، صدق وعده، و نصر عبده و أعز جنده و هزم الأحزاب وحده»يعنى خدايى جز او نيست، يگانه و بى همتا است، به وعده خود عمل نمود)وعده داده بود كه بزودى خانه خدا را زيارت مى‏نماييد)بنده خود را يارى نمود، سپاه توحيد را گرامى ساخت، حزبهاى كفر و شرك را به تنهايى در هم شكست.

 آن روز تمام مراكز زيارت و محل اعمال عمره از مسجد و كعبه و صفا و مروه، در اختيار مسلمانان بود. اين گونه شعارهاى گرم و داغ توحيد، از نقطه‏اى كه ساليان درازى بود، مركز شرك و بت‏پرستى گرديده بود، آنچنان ضربات شكننده روحى بر سران شرك و پيروان آنها وارد ساخت كه پيروزى محمد را بر سرتاسر عربستان محقق و قطعى نمود.موقع ظهر شد پيامبر و مسلمانان بايد فريضه الهى را در مسجد با حالت دسته جمعى انجام دهند.«بلال حبشى»كه مدتها در اين شهر به جرم گرويدن به آيين توحيد، مورد شكنجه قرار مى‏گرفت به فرمان پيامبر، بالاى بام كعبه رفت، و در نقطه‏اى كه شهادت به يگانگى خدا و گواهى به رسالت»محمد»بزرگترين جرم بود، دستها را بر گوشهاى خود نهاد و فصول اذان را با آهنگ مخصوص خود ادا نمود.آهنگ وى و تصديقهايى را كه مسلمانان پس از شنيدن هر فصلى از اذان به زبان جارى مى‏ساختند به گوش بت‏پرستان و دشمنان توحيد مى‏رسيد و آنچنان آنها را ناراحت و دگرگون مى‏ساخت كه صفوان بن اميه و خالد بن اسيد گفتند: سپاس خدا را كه پدران ما فوت كردند، و صداى اين غلام حبشى را نشنيدند. سهيل بن عمرو وقتى نداى تكبير بلال را شنيد، چهره خود را با دستمالى پوشانيد. آنان از آهنگ و صداى بلال چندان ناراحت نبودند، بلكه مضمونهاى فصول اذان كه نقطه مقابل عقايد موروثى آنها بود، آنان را دچار شكنجه روحى مى‏نمود.

 پيامبر ميان دو كوه»صفا»و»مروه»مشغول سعى گرديد، از آنجا كه منافقان و بت‏پرستان انتشار داده بودند كه آب و هواى تب خيز مدينه، مسلمانان را از پاى درآورده است، پيامبر در قسمتى از سعى خود»هروله»نمود و مسلمانان نيز از وى در اين قسمت پيروى نمودند. پس از فراغ از»سعى»شتران را سر بريدند و با كوتاه كردن موى سر از حالت احرام در آمدند.

 پيامبر دستور داد، كه دويست نفر به دره»مرّ الظّهران»بروند و مراقب سلاح و ذخاير نظامى شوند تا مأمورين قبلى وارد حرم شوند، و اعمال عمره را انجام دهند.وقتى اعمال عمره به پايان رسيد مهاجران به خانه‏هاى خود رفته، از خويشاوندان خود تجديد ديدار نمودند، و گروهى از»انصار»را به عنوان مهمان به خانه‏هاى خود بردند.

خروج از مكه

 جلال و عظمت چشمگير اوضاع اسلام و مسلمانان اثر عجيبى در روحيه مردم مكه گذارد و آنان با روحيه ملت مسلمان بيشتر آشنا شدند. سران شرك احساس كردند، كه توقف پيامبر و ياران وى روحيه همه اهالى مكه را نسبت به آيين بت‏پرستى و عداوت با آيين توحيد تضعيف نموده و رشته‏هاى محبت و علاقه را ميان طرفين به وجود آورده است.از اين رو پس از انقضاى آخرين دقايق نماينده قريش به نام»حويطب»خدمت پيامبر رسيد، و گفت: مدتى كه در پيمان براى اقامت شما در مكه پيش بينى شده است، سپرى گرديد، هر چه زودتر سرزمين ما را ترك كنيد. برخى از ياران پيامبر از صراحت گفتار نماينده قريش ناراحت شدند، ولى پيامبر شخصى نبود كه در عمل به پيمان سستى ورزد. نداى كوچ در ميان مسلمانان داده شد و همگى بلافاصله سرزمين حرم را ترك گفتند.

نقض پيمان از طرف مشركان

 پيامبر اكرم در ماه»جمادى الاولى»سال هشتم، يك هنگ سه هزار نفرى را به فرماندهى سه تن از افسران ارشد اسلام، به كرانه‏هاى شام براى سركوبى عمال روم كه مبلغان بى پناه اسلام را ناجوانمردانه كشته بودند، اعزام نمود.سپاه اسلام در اين مأموريت اگر چه جان به سلامت بردند، و فقط سه افسر و چند سرباز بيش كشته ندادند ولى با آن پيروزى كه از مجاهدان اسلام مترقب بود باز نگشتند، و عمليات آنها به حالت»جنگ و گريز»بى شباهت نبود. انتشار اين خبر در ميان سران قريش، موجب جرأت و جسارت آنان گرديد و تصور كردند كه نيروى نظامى اسلام به ضعف و ناتوانى گراييده و مسلمانان روح سلحشورى و سربازى را از دست داده‏اند، از اين نظر تصميم گرفتند كه محيط صلح و آرامش را بر هم زنند.

 نخست در ميان قبيله»بنى بكر»اسلحه پخش كرده و آنانرا تحريك كردند، كه شبانه به قبيله»خزاعه»كه با مسلمانان هم پيمان بودند حمله برند،  گروهى را كشته و دسته‏اى را اسير سازند. حتى به اين اكتفا نكرده، دسته‏اى از قريش شبانه در جنگ بر ضد»خزاعه»شركت كردند و بدينوسيله پيمان»حديبيه»را زير پا نهاده صلح و آرامش دو ساله را به نبرد و خونريزى تبديل كردند.نتيجه اين حمله شبانه، اين شد كه گروهى از اين قبيله كه در بستر خواب آرميده و يا در حالت عبادت بودند، كشته، و دسته‏اى اسير گرديدند، و عده‏اى خانه و آشيانه را ترك گفته،  به مكه كه سرزمين امنى براى عرب به شمار مى‏رفت پناه بردند.

 آوارگانى كه به مكه آمده بودند به خانه»بديل بن ورقاء»رفته سرگذشت جانگداز قبيله خويش را تشريح نمودند.ستمديدگان خزاعه براى اينكه نداى مظلوميت خود را به سمع پيامبر برسانند رييس قبيله خود»عمرو سالم»را خدمت پيامبر فرستادند. او وارد مدينه شده يكسره به مسجد آمده و در ميان مردم ايستاد و اشعار جانسوزى را كه حاكى از مظلوميت و استغاثه قبيله خزاعه بود با آهنگ خاصى قرائت كرد و پيامبر را به احترام آن پيمانى كه با قبيله خزاعه بسته بود سوگند داده،  او را دعوت به كمك و يارى مظلومان نمود.

 چيزى نگذشت كه«بديل ورقاء»با گروهى از قبيله خزاعه براى استمداد، خدمت پيامبر رسيدند و همكارى قريش را با بنى بكر در كوبيدن و كشتن جوانان خزاعه به عرض پيامبر رسانيده و راه مكه را پيش گرفتند.

 مكيان از كار خويش سخت پشيمان شدند، و فهميدند كه دستاويز بدى به دست مسلمانان داده‏اند.آنان براى فرو نشانيدن خشم پيامبر، و تأييد و تحكيم پيمان حديبيه و در واقع براى تمديد آن،  پيشواى خود ابو سفيان را روانه»مدينه»نمودند تا به هر نحو ممكن سرپوشى بر گناهان و تعديات خود بگذارند.

 ابو سفيان با تنى چند از ياران رسول خدا تماس گرفت تا از طريق آنان بتواند بار ديگر با پيامبر تماس بگيرد، و به هدف خود نايل آيد، ولى اين تماسها سودى نبخشيد.در پايان كار، به خانه امير مؤمنان على(ع)رفت و به او چنين گفت: نزديكترين فرد به من در اين شهر شما هستى، زيرا پيوند نزديكى از نظر نسب با من دارى،  لذا تقاضا دارم كه درباره من پيش پيامبر شفاعت كنى. على در پاسخ وى گفت: ما هرگز در تصميمى كه پيامبر مى‏گيرد، مداخله نمى‏كنيم.او از على مأيوس گرديد اما يكدفعه متوجه دختر پيامبر، حضرت زهرا(ع)شد و مشاهده كرد كه«حسنين»در برابر او مشغول بازى هستند. وى براى تحريك عواطف حضرت زهرا به او چنين گفت: اى دختر پيامبر!ممكن است به فرزندانت دستور دهى كه مردم مكه را پناه دهند و تا زمين و زمان باقى است، سرور عرب گردند. زهرا(ع)كه از اغراض ناپاك ابو سفيان آگاه بود، فورا در پاسخ گفت: اين كار مربوط به پيامبر است و فرزندان من فعلا چنين موقعيتى را ندارند.

فتح مبين

 پيامبر به مسلمانان دستور آمادگى براى حركت داد ولى براى رعايت اصل غافلگيرى، تا لحظه فرمان حركت، وقت حركت و مسير و مقصد براى كسى روشن نبود. روز دهم ماه رمضان سال هشتم هجرت فرمان حركت صادر گرديد.

 قريش كه مقاومت در برابر مسلمين را بى‏فايده مى‏دانست بدون درگيرى تسليم شد. ابوسفيان اظهار اسلام كرد و با فتح مكه،  كعبه از وجود بت‏ها پاك شد.

حجة الوداع

 پيامبر خدا، در سال دهم هجرت، از طرف خدا مأموريت يافت، كه در آن سال شخصا در مراسم حج شركت جويد و عملا مردم را به تكاليف خود آشنا سازد و حدود»عرفات»و»منى»و موقع كوچ از آنها را به مردم تعليم كند.اين سفر، بيش از آنكه جنبه سياسى و اجتماعى داشته باشد جنبه تعليمى داشت.پيامبر در يازدهمين ماه اسلامى)ذو القعده)دستور داد كه در شهر و در ميان قبايل اعلام كنند كه رسول خدا امسال عازم زيارت خانه خدا است. اين اطلاعيه، نيروى شوق و علاقه را در دل گروه عظيمى از مسلمانان برانگيخت و هزاران نفر در اطراف مدينه خيمه زدند و همگى در انتظار حركت پيامبر بودند.

 پيامبر در بيست و ششم ذى القعده،«ابو دجانه»را جانشين خود در مدينه قرار داد، و در حالى كه بيش از شصت قربانى همراه داشت، به سوى مكه حركت نمود.وقتى به»ذى الحليفه»رسيد با پوشيدن دو پارچه ساده از»مسجد شجره»احرام بست، و هنگام بستن احرام، دعاى معروف احرام را كه»لبيك»و پاسخ به نداى ابراهيم است، قرائت نمود.

 مراسم حج به پايان رسيد، مسلمانان اعمال حج را از پيامبر عاليقدر اسلام آموختند، پيامبر اكرم تصميم گرفت، كه مكه را به عزم مدينه ترك گويد، فرمان حركت صادر گرديد، هنگامى كه كاروان به سرزمين»رابغ»كه در سه ميلى»جحفه» قرار دارد رسيد،  امين وحى در نقطه‏اى به نام»غدير خم»فرود آمد، و او را به آيه زير مورد خطاب قرار داد :«بلغ ما أنزل إليك من ربك و إن لم تفعل فما بلغت رسالته» )67/5)آنچه كه از طرف خدا فرستاده شده به مردم ابلاغ كن، و اگر ابلاغ نكنى رسالت خود را تكميل نكرده‏اى.

 لحن آيه حاكى است كه خداوند انجام يك امر خطيرى را به عهده پيامبر گذارده است، چه امر خطيرى بالاتر از اينكه در برابر ديدگان صد هزار نفر، على را به مقام خلافت و وصايت و جانشينى نصب كند.

 دستور توقف صادر شد، كسانى كه جلو كاروان بودند، از حركت باز ايستادند، و آنها كه دنبال كاروان بودند، به آنها پيوستند، وقت ظهر هوا به شدت گرم بود، مردم قسمتى از رداى خود را به سر، و قسمتى را زير پا مى‏افكندند. براى پيامبر سايبانى درست كردند و پيامبر نماز ظهر را با جماعت خواند، سپس در حالى كه جمعيت حلقه‏وار دور او را گرفته بودند، بر روى نقطه بلندى كه از جهاز شتر ترتيب داده بودند قرار گرفت و با صداى بلند و رسا خطبه‏اى به شرح زير خواند:

 حمد و ثنا مخصوص خدا است، از او يارى مى‏طلبيم و به او ايمان داريم و بر او توكل مى‏كنيم، از بديهاى خود و اعمال ناشايست خود به او پناه مى‏بريم، خدايى كه جز او هادى و راهنما نيست، هر كسى را كه هدايت نمود گمراه كننده‏اى براى او نخواهد بود، گواهى مى‏دهم كه جز او معبودى نيست، و محمد بنده او و پيامبر او است.

 هان اى مردم!نزديك است من دعوت حق را لبيك بگويم و از ميان شما بروم، من مسئولم و شما نيز مسئوليد، درباره من چه فكر مى‏كنيد؟!در اين موقع صداى جمعيت به تصديق بلند شد و گفتند ما گواهى مى‏دهيم كه: تو رسالت خود را انجام دادى، و كوشش نمودى، خدا ترا پاداش نيك دهد.پيامبر فرمود: آيا گواهى مى‏دهيد كه معبود جهان يكى است.و محمد بنده خدا و پيامبر او مى‏باشد، و بهشت و دوزخ و زندگى جاويدان در سراى ديگر مورد ترديد نيست؟همگى گفتند: آرى گواهى مى‏دهيم.سپس فرمود: مردم من دو چيز نفيس و گرانمايه در ميان شما مى‏گذارم ببينيم چگونه با دو يادگار من رفتار مى‏نماييد؟!در اين وقت يك نفر برخاست و با صداى بلند گفت: منظور از اين دو چيز نفيس چيست؟!پيامبر فرمود: يكى كتاب خدا كه يك طرف آن در دست خدا، و طرف ديگر آن در دست شما است، و ديگرى عترت و اهل بيت من. خداوند به من خبر داده كه اين دو يادگار، هرگز از هم جدا نخواهند شد.هان اى مردم بر قرآن و عترت من پيشى نگيريد، و در عمل به هر دو، كوتاهى نورزيد كه هلاك مى‏شويد.در اين لحظه دست على را گرفت و آن را بلند كرد و او را به همه مردم معرفى نمود. سپس فرمود: سزاوارتر بر مؤمنان از خود آنها كيست؟همگى گفتند: خدا و پيامبر او داناترند. پيامبر فرمود: خدا مولاى من، و من مولاى مؤمنان هستم، و من بر آنها از خودشان اولى و سزاوارترم.هان اى مردم من كنت مولاه فهذا علي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و أحب من أحبه و أبغض من أبغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله و أدر الحق معه حيث دار  هر كس را من مولايم، على مولاى او است، خداوندا!كسانى كه على را دوست دارند آنان را دوست بدار، و كسانى كه او را دشمن بدارند دشمن دار. خدايا!ياران على را يارى كن، دشمنان على را خوار و ذليل نما، و او را محور حق قرار بده.مردم اكنون فرشته وحى نازل گرديد و اين آيه را آورد:«اليوم أكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الإسلام دينا» )3/5) امروز دين شما را كامل نمودم، و نعمت را بر شما تمام كردم و اسلام را يگانه آيين انتخاب كردم.

 در اين موقع صداى تكبير پيامبر بلند شد، سپس افزود: خدا را سپاسگزارم كه آيين خود را كامل كرد و نعمت خود را به پايان رسانيد، و از وصايت و ولايت و جانشينى على پس از من خشنود گشت. سپس پيامبر از نقطه مرتفع فرود آمد و به على فرمود: در زير خيمه‏اى بنشيند، تا سران و شخصيت‏هاى بارز اسلام با على مصافحه كرده و به او تبريك گويند. پيش از همه، شيخين به على تبريك گفتند و او را مولاى خود خواندند.

وفات

  اندكى پس از بازگشت از حجة الوداع پيامبر اكرم به بستر بيمارى رفتند.وى از فعاليتهايى كه در خارج از خانه او براى قبضه كردن خلافت انجام مى‏گرفت آگاه بود.براى پيشگيرى از انحراف مسأله خلافت از محور اصلى خود و جلوگيرى از بروز اختلاف و دو دستگى، تصميم گرفت كه موقعيت خلافت امير مؤمنان، و اهل بيت خود را بطور كتبى تحكيم كرده، سندى زنده پيرامون موضوع خلافت به يادگار بگذارد.از اين جهت روزى كه سران صحابه براى عيادت آمده بودند،  رو به آنان نمود و فرمود كاغذ و دواتى براى من بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه پس از من گمراه نشويد. در اين لحظه يكى از حاضران سكوت مجلس را شكست و گفت: بيمارى بر پيامبر غلبه كرده، قرآن پيش شما است، كتاب آسمانى ما را كافى است.نظر وى مورد گفتگو قرار گرفت.گروهى با وى مخالفت كرده گفتند حتما بايد دستور پيامبر اجرا گردد برويد قلم و كاغذى بياوريد تا آنچه مورد نظر او است، نوشته شود ولى برخى جانب او را گرفتند و از آوردن قلم و دوات جلوگيرى كردند. پيامبر از اختلاف و سخنان جسارت آميز آنان سخت ناراحت شد و گفت برخيزيد و خانه را ترك كنيد.

 گذشته از اين مخالفت سر سختانه كسى كه بلافاصله پس از در گذشت پيامبر، در سقيفه بنى ساعده شوراى خلافت تشكيل داد، و رفيق ديرينه خود را با وضع خاصى براى خلافت كانديدا كرد و او نيز پاداش خدمت او را، هنگام مرگ بطور نقد پرداخت نمود، و او را بر خلاف تمام اصول براى خلافت تعيين كرد گواه بر اين است كه قرائنى در مجلس و گفتار پيامبر وجود داشت كه حاكى از اين بود كه پيامبر مى‏خواهد مطلبى درباره خلافت و زمامدارى مسلمين املا كند، و لذا سرسختانه با آوردن قلم و كاغذ، مخالفت ورزيد و گرنه جهت نداشت تا اين حد پافشارى كند.

 رسول خدا در آخرين لحظه‏هاى زندگى، چشمان خود را باز كرد و گفت: برادرم را صدا بزنيد تا بيايد در كنار بستر من بنشيند.همه فهميدند، مقصود، جز على، كسى نيست. على در كنار بستر وى نشست، ولى احساس كرد كه پيامبر مى‏خواهد از بستر برخيزد، على پيامبر را از بستر بلند نمود و به سينه خود تكيه داد چيزى نگذشت كه علائم احتضار در وجود شريف او پديد آمد.

 ابن عباس مى‏گويد پيامبر گرامى در حالى كه سر او در آغوش على بود، جان سپرد. شخصى به ابن عباس گفت كه عايشه مدعى است كه سر پيامبر بر سينه او بود، كه جان سپرد، ابن عباس نقل عايشه را تكذيب كرد و گفت: پيامبر در آغوش على(ع)جان داد و على و برادر من»فضل»او را غسل دادند. امير مؤمنان در يكى از خطبه‏هاى خود به اين مطلب تصريح كرده مى‏فرمايد: و لقد قبض رسول اللّه و إن رأسه لعلى صدري...و لقد وليت غسله و الملائكة أعواني رسول خدا در حالى كه سر او بر سينه من بود قبض روح شد من او را در حالى كه فرشتگان مرا يارى و كمك مى‏كردند غسل دادم.

 گروهى از محدثان نقل مى‏كنند كه آخرين جمله‏اى كه پيامبر در آخرين لحظات زندگى خود فرمود جمله»لا، مع الرفيق الأعلى»بوده است گويا فرشته وحى او را در موقع قبض روح مخير ساخته است كه بهبودى يابد و بار ديگر به اين جهان بازگردد و يا پيك الهى روح او را قبض كند، و به سراى ديگر بشتابد و وى با گفتن جمله مزبور، به پيك الهى رسانيده است كه مى‏خواهد به سراى ديگر بشتابد. پيامبر اين جمله را فرمود و ديدگان و لبهاى وى روى هم افتاد.

تاريخ وفات

 روح مقدس و بزرگ آن سفير الهى نيم روز دوشنبه 28 ماه صفر سال يازدهم هجرى،  به آشيان خلد پرواز نمود، پارچه يمنى بر روى جسد مطهر آن حضرت افكندند و براى مدت كوتاهى در گوشه اتاق گذاردند. شيون زنان و گريه نزديكان پيامبر، مردم بيرون را مطمئن ساخت، كه پيامبر گرامى در گذشته است.و چيزى نگذشت كه خبر رحلت وى در سر تا سر جهان انتشار يافت.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/07ساعت 17:53  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 

ادامه مطلب
  نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/07ساعت 17:7  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 

1- يقين

الـرضـا بمكـروه القضـاء ارفع درجـات اليقيـن .(1)
خشنـودى از پيشـامـدهـاى خـويشـاينـد, بلنـدتـريـن درجه يقين است.

2ـ كرامت نفس

مـن كـرمت عليه نفسه هـانت عليه الـدنيـا.(2)

هـر كه كـرامت و بزرگـوارى نفـس داشته بـاشـد, دنيـا را پست انگـارد.

3ـ دنيا مايه ارزش نيست

اعظم النـاس خطـرا مـن لـم يـر الـدنيـا خطـرا لنفسه.(3)
پـر ارزش تـريـن مـردم كسـى است كه دنيـا را مـايه ارزش خـود نـدانـد.

4ـ پرهيز از دروغ

اتقـوا الكذب الصغيـر منه و الكبير فى كل جد و هزل فان الرجل اذا كذب فى الصغير اجترء على الكبير.(4)
از دروغ كوچك و بزرگ در هر جدى و شوخى اى بپرهيزيد, زيرا چون كسى دروغ كوچك گفت بـر دروغ بزرگ نيز جـرات پيـدا مـى كنـد.

5ـ صيانت از خود

الخير كله صيانه الانسان نفسه.(5)
همه خيـر ايـن است كه انسـان از خـود صيـانت كنـد.

6ـ با اينان منشين

اياك و مصاحبه الكذاب, فانه بمنزله السراب يقرب لك البعيد و يبعد لك القريب.
و ايـاك و مصـاحبه الفـاسق فـانه بـايعك بـاكله او اقل مـن ذلك.
و اياك و مصاحبه البخيل فانه يخذلك فى ماله احوج ما تكون اليه .
و اياك و مصاحبه الاحمق فانه يريد ان ينفعك فيضرك .
و اياك و مصـاحبه القـاطع لـرحمه, فـانـى و جـدته ملعونـا فـى كتاب الله.(6)
1 ـ مبادا با دروغگو همنشين شوى كه او چون سراب است, دور را به تو نزديك كند و نزديك را به دور نمايد.
2ـ مبادا با بـا فاسق و بدكار همنشين شـوى كه تـو را به يك لقمه و يا كمتـر بفرشد.
3ـ مبادا همنشيـن بخيل شوى كه او در نهايت نيازت بـدو , تو را واگذارد.
4ـ مبادا بـا احمق رفيق شـوى كه چـون خـواهـد سـودت رسانـد, زيانت مـى زنـد.
5ـ مبادا با آن كه از خويشان خـود مى بـرد, مصاحبت كنى كه مـن او را در قرآن ملعون يافتم .

7ـ ترك سخـن بى فايده و دورى از جدل

ان المعرفه و كمال دين المسلم تركه الكلام فيما لايعنيه و قله مرائه وحلمه و صبره و حسـن خـلقـه.(7)

معرفت و كمـال ديانت مسلمان , ترك كلام بى فايـده و كـم جـدل كردن, وحلـم و صبر و خوش خويـى اوست.

8ـ محاسبه نفس وتوجه به معاد

ابن آدم !انك لاتزال بخير ماكان لك واعظ من نفسك و ما كانت المحاسبه من همك, و ما كان الخوف لك شعارا و الحذر لك دثارا. ابـنآدم انك ميت و مبعوث وموقوف بيـن يـدى الله جل و عز, فاعد له جـوابا.(8)
اى فرزند آدم ! به راستى كه تو پيوسته روبه خيرى, تا خودت را پند دهى وحساب خودت را بـرسـى و تـرس از خـدا را روپـوش وپـرهيز را زيـرپـوش خـود سـازى .
اى فرزند آدم !تـو خواهى مرد و برآنگيخته خواهى شد و در حضور خداوند عز وجل قـرار خـواهـى گـرفت, پـس بـراى او جـوابـى را آمـاده كـن.

9ـ نتايج دعا

المومن مـن دعائه على ثلاث:اما ان يدخر له و اما ان يعجل له واما ان يدفع عنه بلاء يريد ان يصيبه.(9)
مومن از دعايش سه نتيجه مى گيرد:
الف ـ يابرايش ذخيره گردد,
ب ـ يا در دنيا برآورده شود,
ج ـ يـا بلايـى را كه خـواست به او بـرسـد, از او بگـردانـد.

10ـ مبغوضيت گداى بخيل

ان الله ليبغض البخيل السـائل المحلف.(10)

به راستـى كه خـداونـد, گـداى بخيلـى را كه سـوگند مى خـورد دشمـن دارد.

11ـ اسباب نجات

ثلاث منجيات للمومن : كف لسانه عن الناس و اغتيابهم. و اشتغاله نفسه بما ينفعه لاخـرته و دنيـاه وطـول البكـاء علـى خطيئته.(11)
سه چيز سبب نجات مومن است:
الف ـ باز داشتن زبان از غيبت مردم,
ب ـ مشغول كـردن خـودش به آنچه كه بـراى آخـرت و دنيـايـش سـود دهـد,
ج ـ و گريستن طولانى بر گناهانش.

12ـ به سوى بهشت

من اشتاق الى الجنه سارع الى الخيرات وسلا عن الشهوات و من اشفق من الناربادر بـالتـوبه الـى الله من ذنـوبه و راجع عن المحـارم.(12)
هر كه مشتاق بهشت است به حسنات شتابد و از شهوات دورى گزيند, هركه از دوزخ ترسـد براى تـوبه از گناهانـش به درگاه خـدا پيشى گيرد و از حرامها بـرگردد.

13ـ ثواب نگاه

نظر المـومـن فـى وجه اخيه المـومـن للمـوده والمحبه له عباده.(13)
نگـاه مهرآميز مـومـن به چهره بـرادر مـومنـش ومحبت به او عبـادت است.

14ـ پارسايى و دعا

مـا مـن شـىء احب الـى الله بعد معرفته و مـن عفه بطـن و فرج و ما من شـىء احب الى الله من ان يسئل.(14)
چيزى نزد خدا, پـس از معرفت او, محبوبتر از پارسايى شكم وشهوت نيست, وچيزى نزد خـدا محبـوبتـر از درخـواست كـردن از او نيست .

15ـ پذيرش عذر ديگران

ان شتمك رجل عن يمينك ثـم تحـول الـى يسـارك و اعتذر اليك فـاقبل عذره.(15)
اگر مردى از طرف راستت به تو دشنام داد و سپـس به سوى چپت گرديد و از تو عذر خواهى نمود عذرش را بپذير.

16ـ حق خدا بر بنده

فاما حق الله الاكبـر فانك تعبـده لايشرك به شيئا فاذا فعلت ذلك باخلاص جعل لك علـى نفسه ان يكفيك امـر الـدنيـا و الاخـره و يحفظ لك مـا تحب منها. (16)
حق خداوند بزرگ ايـن است كه او را بپرستـى و چيزى را شريكـش ندانـى و چون از روى اخلاص ايـن كار را كـردى, خـدا بـر عهده گرفته كه كار دنيا و آخرت تـو را كفـايت كنـد وآنچه از او بخـواهـى بـرايت نگهدارد.

17ـ حق پدر بر فرزند

و اما حق ابيك فتعلم انه اصلك و انك فرعه و انك لولاه لـم تكن ,فمهما رايت فى نفسك مما تعجبك فاعلـم ان اباك اصل النعمه عليك فيه و احمد الله و اشكره على قدر ذلك.(17)
و اما حق پدرت را بايد بـدانـى كه او اصل و ريشه توست و تو شاخه او هستـى, و بدانى كه اگر او نبود تـو نبـودى, پس هر زمانى در خود چيزى ديدى كه خوشت آمد بدان كه ( از پدرت دارى) زيرا اساس نعمت و خوشـى تـو, پدرت مى باشد, و خدا را سپاس بگزار و به همان اندازه شكر كن.

18ـ تقدم طاعت خدا بر همه چيز

قدموا امر الله و طاعته و طاعه من اوجب الله طاعته بيـن يدى الامور كلها.(18) طـاعت خـدا و طـاعت هـر كه را خـدا واجب كـرده بـر همه چيز مقـدم بـداريـد.

19ـ حق مادر بر فرزند

فحق امك فان تعلم انها حملتك حيث لايحمل احد واطعمتك مـن ثمره قلبها ما لا يطعم احـد احـدا. و انها وقتك بسمعها و بصـرها و يـدها و رجلها و شعرها و بشـرها و جميع جـوارحها مستبشره بذلك , فرحه, مـوبله محتمله لما فيه مكروهها و المها و ثقلها و غمها حتـى دفعتها عنك يـدالقـدره و اخرجتك الـى الارض فرضيت ان تشبع و تجـوع هـى و تكسـوك و تعرى و تـرويك و تظما و تظلك و تصحـى و تنعمك ببـوسها و تلذذك بالنـوم بارقها و كان بطنها لك و عاء و حجرها لك حـواء و ثديها لك سقاء و نفسها لك وقاء , تباشر حر الـدنيا و بـردها لك و دونك , فتشكرها علـى قـدر ذلك و لا تقـدر عليه الا بعون الله و تـوفيقه.(19)
و اما حق مادرت ايـن است بدانى او تو را در شكـم خود حمل كرده كه احدى كسى را آن گـونه حمل نكنـد و از ميـوه دلـش به تـو خـورانيده كه كسـى از آن به ديگرى نخـورانـد, و اوست كه تـو را بـا گـوش و چشـم و دست و پا و مـو و همه اعضايـش نگهدارى كرده بديـن فداكارى شاداب شادمان و مواظب بـوده و هر ناگوارى و درد و سنگينـى و غمـى را تحمل كرده تا (توانسته) دست قـدرت (مكروهات) را از تـو دفع نموده و تو را ازآنها رهانده و به روى زميـن كشانده و باز هـم خوش بوده كه تو سير باشى و او گرسنه, و تو جامه پوشى و او برهنه باشد, تو را سيراب كند و خود تشنه بماند, تو را درسايه بدارد و خـود زير آفتاب باشد و با سختى كشيدن تـو را به نعمت رساند, و با بيخوابى خود, تو را به خواب كند, شكمـش ظرف وجود تو بوده و دامنش آسايشگاه تو و پستايش مشك آب تو و جانـش فداى تو و به خاطر تو , و به حساب تـو, گرم و سرد و روزگار راچشيده است. به ايـن اندازه قدرش را بـدانـى و ايـن رانتـوانـى مگـر به يـارى و تـوفيق خـدا.

20ـ تـرغيب به علـم

لو يعلم الناس ما فـى طلب العلم لطلبـوه و لـو بسفك المهج وخـوض اللجج .(20)
اگر مردم بـدانند كه در طلب علم چه فايـده اى است, آن را مـى طلبنـد اگر چه با ريختـن خـون دل و فـرو رفتـن در گـردابها بـاشـد.

21ـ ارزش مجالس صالحان

مجـالـس الصـالحيـن داعيه الـى الصلاح و آداب العلماء زيـاده فـى العقل .(21)
مجلسهاى شـايستگـان , دعوت كننـده به سـوى شـايستگى است و آداب دانشمنـدان , فزونى در خرد است.

22ـ گناهانى كه مانع اجابت دعايند

الذنوب التى ترد الدعاء: سـوء النيه , و خبث السريره, و النفاق مع الاخوان, و ترك التصـديق بالاجابه و تاخـير الصلـوات المفـروضه حتى تذهب اوقاتها, و تـرك التقرب الى الله عزوجل بالبر و الصـدقه, واستعمال البذاء و الفحش فى القول(22)
گنـاهـانـى كه دعا را رد مـى كننـد , عبـارتنـد از:
1ـ نيت بد,
2ـ ناپاكى باطن,
3ـ نفاق با برادران,
4ـ عدم اعتقاد به اجابت دعا,
5ـ تاخير نمازهاى واجب از وقت خودش,
6ـ تـرك تقـرب به خـداونـد عزوجل به وسيله تـرك احسـان و صـدقه,
7ـ ناسزا گويى و بدزبانى .

23ـ تاركان جاودانگى

عجبـا كل العحب لمـن عمل لـدار الفنـاء و تـرك دار البقـاء. (23)
شگفتا از كسـى كه كار مى كند براى دنياى فانى وترك مـى كنـد سراى جاودانى را .

24ـ نتيجه اتهام

مـن رمـى النـاس بمـا فيهم رمـوه بمـا ليـس فيه.(24)
هـر كه مـردم رابه چيزى كه در آنهاست متهم كنـد, او را بهآنچه كه رد او نيست متهم كنند .

25ـ دنيا وسيله است , نه هدف

مـا تعب اولياءالله فـى الـدنيا للـدنيا, بل تعبـوا فـى الـدنيـا للاخـره,(25)
اولياى خـدا در دنيا بـراى دنيا رنج نمـى كشنـد, بلكه در دنيا بـراى آخـرت رنج مى كشند.

26ـ به خدا پناه مى برم

اللهم انـى اعوذ بك مـن هيجـان الحرص و سـوره الغضب و غلبه الحسـد... و سـوء الولايه لمن تحت ايدينا.(26)
خدايا به تو پناه مى برم از طغيان حرص و تندى خشم و غلبه حسد... و سرپرستى بد براى زير دستانمان.

27ـ پـرهيز از گنـاهكـاران, ظالمـان و فـاسقـان

اياكـم و صحبه العاصين, و معونه الظالمين و مجاوره الفاسقين و احذروا فتنتهم, و تباعدوا من ساحتهم .(27)
از همنشينـى با گنهكاران و يارى ستمگـران و نزديكـى با فاسقان بپرهيزيـد. از فتنه هـايشـان بـر حذر بـاشيـد و از درگـاهشـان دورى گزينيـد.

28ـ نتيجه مخالفت با اولياءالله

واعلمـوا انه مـن خالف اولياء الله و دان بغير ديـن الله, و استبد بامره دون امر ولى الله , فى نار تلتهب.(28)
بـدانيد هر كه با اولياى خدا مخالفت كند , و به غير از دين خدا دين ديگرى را پيروى نمايد و به راى خـويـش استبـداد ورزد, نه به فرمان ولى خدا , در آتشـى فروزان درافتد.

29ـ توجه به قدرت وقرب خدا

خف الله تعالـى لقـدرته عليك و استحـى منه لقـربه منك. (29)
از خـداى متعال به خاطر قـدرتـش بر تو بترس, و به خاطر نزديكى اش به تـو , از او شرم و حيا داشته باش .

30ـ پرهيز از دشمنى وتوجه به دوستى

لاتعاديـن احـدا و ان ظننت انه لايضـرك, و لاتزهـدن فى صـداقه احـد و ان ظـننت انه لا ينفعك... .(30)
حتما با هيچ كس دشمنى نكن, هرچند گمان كنى كه او به تو زيان نرساند, و حتما دوستى هيچ كس را ترك نكن هر چند گمان كنى كه او به تو سودى نرساند

31ـ بهترين ميوه شنوايى

لكل شـىء فـاكهه و فـاكهه السمع الكلام الحسـن .(31)
بـراى هـر چيزى ميـوه اى است و ميـوه شنـوايـى كلام نيكـوست.

32ـ فايده سكوت

كف الاذى رفض البذاء, و استعن علـى الكلام بـالسكـوت , فـان للقـول حـالات تضـر, فاحذر الاحمق.(32)
جلوگيرى از آزار و ترك كلام قبيح است, و در سخـن گفتـن از سكوت كمك بخواه, زير براى سخـن , حالاتـى است كه زيان مـى زنـد, بنابرايـن از سخـن احمق بـرحذر باش.

33ـ راستگويى و وفا

خيـر مفـاتيح الامـور الصـدق و خيـر خـواتيمها الـوفـاء.(33)
بهترين كليد گشايـش كارها, راستگـويـى, وبهتريـن مهر پايانـى آن وفادارى است.

34ـ غيبت

ايـاك و الغيبه فـانها ادام كلاب النـار.(34)
از غيبت كـردن بپـرهيز ,زيـرا كه خـورش سگهاى جهنـم است.

35ـ كريم و لئيم

الكـريـم يبتهج بفضله , واللئيـم يفتخـر بملكه.(35)
كريم و بخشنده به بخشـش خويـش خـوشحال است و لئيـم و پست به دارايى اش مفتخر است.

36ـ پاداش احسان

مـن كسـا مـومنـا كسـاه الله مـن الثيـات الخضـر.(36)
هـر كه مـومنـى را بپوشاند, خـداوند به او از جامعه هاى سبز بهشتى بپـوشانـد.

37ـ اخلاق مومن

مـن اخلاق المـومـن الانفاق علـى قـدر الاقتـار, و التوسع علـى قـدر التـوسع, و انصـاف النـاس, و ابتـداوه ايـاهـم بـالسلام عليهم.(37)
از اخلاق مـومـن , انفاق به قدر تنگـدستـى, وتوسعه در بخشـش, به قـدر تـوسعه و انصـاف دادن به مـردم , و پيشـى گـرفتـن سلام بـر مـردم است.

38ـ درباره عافيت

انـى لاكـره للـرجل ان يعافـى فـى الـدنيـا فلا يصيبه شـىء مـن المصـائب. (38) مـن براى كسى نمى پسندم كه در دنيا عافيت داشته باشد وهيچ مصيبتى به او نرسد.

39ـ ثواب و عقاب روزدرس

ان اسـرع الخيـر ثـوابـا البـر, و اسـرع اشـر عقـوبه البغى. (39)
به راستـى كه ثـواب نيكـوكارى , زودتر از هر كار خيرى خـواهد رسيد, و عقـوبت ستمگـرى, زودتـر از هـر بـدى دامنگيـر آدمـى شـود.

40ـ دعا, سپر بلا

ان الـدعاء ليـرد البلاء و قـد ابـرم ابـرامـا. الدعاء يدفع البلاء النازل و مالم ينزل.(40)
به راستـى كه دعا, بلا را برگرداند, آن هم بلاى حتمى را . دعا بلايى را كه نازل شده و آنچه را نازل نشده دفع كند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پى نوشت ها:
1 ـ تحف العقول, ص 278.
2 ـ همان,ص 278.
3 ـ همان,ص 278.
4 ـ همان, ص 278.
5 ـ همان,ص 278.
6 ـ تحف العقول , ص 279.
7 ـ تحف العقول, ص 279.
8 ـ همان, ص 280.
9 ـ همان, ص 280.
10 ـ تحف العقـول ,ص 282
11 ـ همـان,ص 282
12 ـ تحف العقـول , ص 281.
13 ـ همان, ص 282.
14 ـ همان,ص 282.
15 ـ همان, ص 282.
16 ـ تحف العقول, ص 256.
17 ـ همان, ص 263.
18 ـ تحف العقول ,ص 254.
19 ـ همان , ص 263.
20 ـ اصول كافى , ج 1, ص 43. 21 ـ تحف العقول , ص 204, چاپ بيروت.
22 ـ معانـى الاخبـار, ص 271, چـاپ جـامعه مـدرسيـن .
23 ـ بحـارالانـوار,ج 73, ص 127, چـاپ ايـران.
24 ـ همان,ج 75,ص 261.
25 ـ همان, ج 73, ص 93.
26 ـ صحيفه سجاديه, دعاى 8.
27 ـ تحف العقول , ص 254.
28 ـ همان,ص 254.
29 ـ بحارالانوار, ج 78, ص 160.
30 ـ همان ج 78,ص 160.
31 ـ بحارالانوار, ج 78,ص 160.
32 ـ همان, ج 78,ص 161.
33 ـ همان, ج 78,ص 161.
34 ـ همـان,ج 78, ص 161
35ـ بحـارالانـوار, ج 78,ص 161.
36 ـ اصول كافى, ج 3,ص 293.
37 ـ همان,ج3,ص 338.
38 ـ همان,ج 3,ص 355.
39 ـ اصول كافى, ج 4,ص 201.
40 ـ همان ,ج 4,ص 215ـ 216.

  نوشته شده در  جمعه 1387/10/20ساعت 17:47  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 

ولادت
چـهـارمـيـن امـام مـعـصـوم ، حـضـرت عـلى بـن الحـسـيـن (ع ) اسـت . او در پـنـجـم شـعـبـان سـال سـى و هـشـت هجرى در شهر مدينه چشم به جهان گشود.(136) پدرش ، سرور شهيدان ، حضرت امام حسين (ع ) است و مادرش شهر بانو، دختر يزدگرد، پادشاه ايران .(137)
ويژگى هاى اخلاقى
امـام سـجـاد(ع ) نـمـونـه بـارز انـسـان كامل بود. در اخلاق نيك و دستگيرى از مستمندان و صبر و بردبارى كسى به مرتبه اش نمى رسيد.
نـقـل اسـت كه يكى از بستگان امام سجاد(ع ) در حضور جمعى به آن حضرت ناسزا گفت و رفت . امـام (ع ) هـمـراه بـا چـند نفر به سوى خانه او حركت كرد و فرمود: (با من بياييد تا پاسخ مرا بـشنويد.) حضرت ، در راه آيه ذيل را، كه بردبارى و بخشايش مؤ منان را وصف مى كند، قرائت فرمود:
(وَالْكاظِمينَ الغَيْظَ وَالْعافينَ عَنِ النّاسِ وَاللّهُ يُحِبُّ الُمحْسِنينَ)(138)
وآنان كه خشم خود را فرو مى برند و از مردم درمى گذرند وخداوند نيكوكاران را دوست مى دارد.
چـون بـه خـانـه مـرد رسـيـدنـد، امـام (ع ) او را فـراخواند. مرد به گمان اين كه امام (ع ) براى تـلافـى آمـده ، خود را آماده ستيز ساخت و بيرون آمد. امام (ع ) فرمود: (برادرم ! تو اندكى پيش نـزد مـن آمدى ) و سخنانى گفتى . اگر آنچه گفتى ، درست است ، از خدا مى خواهم مرا بيامرزد و اگر درست نيست ، از خداى مى خواهم تو را بيامرزد.
گـذشـت و بـخـشايش امام (ع )، مرد را شرمنده كرد. جلو آمد و پيشانى امام (ع ) را بوسيد و گفت : (آنچه گفتم درست نيست . اعتراف مى كنم كه خود به آنچه گفتم ، سزاوارترم .(139))
امام سجّاد(ع ) و پيام عاشورا
امـام سجاد(ع ) ـ كه تنها فرزند ذكور باقيمانده امام حسين (ع ) پس از حادثه كربلا بود ـپس از شـهـادت پـدر، در روز دهـم مـحـرم سـال شـصـت و يـكـم هـجـرى ، بـه امـامـت رسيد. آن حضرت با زمامدارانى چون يزيد بن معاويه ، معاوية بن يزيد، مروان بن حكم ، عبدالملك بن مروان ، و وليد بن عبدالملك معاصر بود.
دوران امـامـت آن حـضـرت و شـرايـط سـيـاسـى حاكم بر جامعه اسلامى آن روز، از دشوارترين و حساس ترين دوران زندگى امامان : بوده است .
امام سجاد(ع ) در واقعه جانگداز كربلا همراه پدر بزرگوار خود بود و لطف خدا او را از گزند دشمن حفظ كرد، ولى پس از شهادت پدر به اسارت درآمد و همراه ديگر اسيران به كوفه و آن گـاه بـه شـام رفـت . بـى گـمـان ، بـه اسـارت رفـتـن اهل بيت امام حسين (ع ) در به ثمر رسيدن قيام مقدّس آن حضرت نقشى به سزا داشت . امام سجاد(ع ) در مـدت اسـارت ، بـا كـمـال بـردبـارى و شـهـامـت بـا ايراد سخنرانى ها و خطابه ها، فاجعه كـربـلا را بـراى مـردم بـازگو و حق و حقيقت را آشكار مى كرد، از حقّانيّت خاندان رسالت و مقام والاى آنـان سـخن مى گفت و مظلوميّت پدر بزرگوار خود و ستم ها و بى رحمى هاى بنى اميه را آشكار مى ساخت .
بـا رسـيـدن كـاروان اسـيـران بـه كـوفـه ، امـام سجاد(ع ) خطابه اى آتشين و پرشور خواند و انـقـلابـى در كـوفـه بـه راه انـداخـت . سـخنان امام (ع ) چون توفان ، مردم كوفه را برآشفت ، فرياد گريه از گوشه و كنار برخاست و مردم يكديگر را ملامت مى كردند.(140)
در شـام ، درحـالى كـه امـام (ع ) را بـا چـنـد تـن ديـگـر از اهل بيت به يك ريسمان بسته بودند، به كاخ يزيد بردند. امام (ع ) با شهامت و دليرى خطاب بـه يـزيـد فـرمـود: (اى يـزيـد! دربـاره پـيـامـبـر چـه مـى انـديـشـى اگـر او ما را چنين در بند ببيند؟!)(141) اين جمله كوتاه چنان حاضران را منقلب كرد كه همه گريستند.
در اثـر ايـن سـخـنـرانـى ها و خطابه ها، طولى نكشيد كه پرچم هاى انقلاب و مخالفت با رژيم اموى در عراق و حجاز به اهتزاز درآمد و هزاران تن به خونخواهى سرور شهيدان قيام كردند.
دعا و نيايش
در شـرايـط سخت و خفقان ناشى از حكومت امويان ، كه امام (ع ) از آزادى بيان وسخن محروم بود، از طـريق دعا و مناجات ، دستورالعمل هاى اعتقادى و اخلاقى و برنامه زندگى اجتماعى را بيان و در ميان مسلمانان منتشر مى كرد.
(صـحـيـفـه سـجـاديـه )، مجموعه اى از دعاهايى است كه از امام چهارم به يادگار مانده است . اين كتاب ارزشمند حاوى دوره اى كامل از جهانبينى ، خداشناسى و انسان شناسى عميق است . مفسر بنام مصرى ، (طنطاوى )، درباره اش مى گويد:
صـحـيـفـه سـجـاديه ، يگانه كتابى است كه در آن علوم و معارف و حكمت هايى هست كه در غير آن نـيـست و اين از بدبختى مردم مصر است كه تاكنون از اين اثر گرانبها و جاويد آگاه نبوده اند. من هر چه نگريستم ، آن را بالاتر از كلام مخلوق و پايين تر از كلام خالق يافتم .(142)
شهادت

 سـرانـجـام امـام (ع ) پـس از پـنجاه و هفت سال تلاش و رنج و صبر و بردبارى ، در زمان حكومت وليـد بـن عـبـدالمـلك و بـه دسـتـور او مـسـمـوم شـد و در روز بـيـسـت و پـنـجـم مـحـرم سال نود و پنجم هجرى به شهادت رسيد و در قبرستان بقيع به خاك سپرده شد.(143)


ادامه مطلب
  نوشته شده در  جمعه 1387/10/20ساعت 17:44  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 
شهادت سرور وسالار شهیدان حضرت امام حسین علیه السلام ویاران آن وشهادت حضرت امام سجاد علیه السلام را برتمام دوست داران وپیروان آن حضرت تسلیت عرض می کنم.
  نوشته شده در  جمعه 1387/10/20ساعت 17:34  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 

 ميلاد با بـركت حضـرت ابـى عبـدالله الحسين(ع) دومين فرزندامام على و فاطمه زهرا(س) بنا بـر مشهور, روز سـوم شعبان سال چهارم هجرى در مـدينه بـوده است. پـس از ولادت, پيامبر اكرم(ص) نام وى را (( حسيـن)) گذاشت, آن گاه او را بوسيد و گريست و فرمود: تو رامصيبتى عظيم در پيش است, خداوندا كشنده او را لعنت كن! آن حضرت به مصباح الهدى و سفينه النجاه و سيد الشهداء و ابوعبدالله معروف است.
مسعودى مى نويسد:امام حسين(ع)مدت هفت سال با رسول خدا(ص) بود و در اين مدت, آن حضرت خود متصدى غذا دادن و علم و ادب آموختـن بود كه كوچكتريـن ناراحتى او را نمى تـوانست تحمل كند. روزى پيامبر از در خانه فاطمه(س) مـى گذشت, صداى گريه حسين را شنيد وارد خانه شد و به دخترش فرمـود: مگر نمـى دانى كه گريه حسيـن در مـن چقـدر مـوثـر است, آن گـاه طفل را بـوسيـد و گفت:
((خداوندا مـن ايـن كودك را دوست دارم تو نيز او را دوست بدار.))(1)
حديث معروف (( حسيـن منى و انا من حسين, احب الله من احب حسينا, حسين سبط مـن الاسباط.)); يعنى:((حسيـن از من است و مـن از حسينـم, خداوند دوست دارد كسى را كه حسين را دوست مى دارد, حسيـن سبطـى از اسباط است.)) مـورد قبـول شيعه و سنى است.(2)
حسيـن بـن عـلى (ع) مـدت شـش سـال دوران كـودكى اش را با پيغمبر اكرم (ص) سپرى كرد وپـس از رحلت آن بزرگوار مدت سى سال در كنار پدرش على (ع) به سر برد و در همه حـوادث پـرتلاطـم دوران آن حضـرت حضـورى پـر تلاش داشت. پــس از شهادت اميرالمـومنان (ع) ده سال تمام همـراه و همگام با بـرادر عزيزش امام حسـن (ع) زنـدگـى كرد و پـس از شهادت برادر در سال 50 هجرى به مـدت ده سال به ارزيابـى حـوادث زمان پرداخت و بارها به معاويه پـرخاش كـرد و پـس از مرگ او در برابـر حكـومت يزيد , شجاعانه ايستادگى و از بيعت با او خـوددارى كرد, تا ايـن كه در محرم سال 61 هجرى به همراه گروهى از بستگان و ياران باو فايش در سرزميـن كربلا به شهادت رسيد.
حسيـن بـن على (ع) نمونه كامل يك انسان برجسته و متشخص بود و نام حسين در اذهان , همراه با شجاعت و ظلم ستيزى و جوش و خروش بر ضد هر گونه ستـم و تبعيض است. در دوران پنج سال حكـومت پدر با او همكارى مـى كرد و در پى چاره مى گشت كه پيـش از آن كه امت, نفـس واپسيـن را بــرآورد, نفـحه حياتـى در او بـدمد و در تاريخ طرحى نو دراندازد. سال شصتـم به پايان نرسيده بود, امام حسيـن (ع) ديـد كه مـردم در مقابل بـرادرش امام حسـن (ع) از نفس افتاده و هر چه از باقيمانده مكتب در ميانشان بـوده از آنها دور گرديده و توده مردم , خود را در گلوى گشاد بنـى اميه انداخته انـد.
امام احساس كرد كه بـراى به حركت درآوردن امت, ديگر خطابه و سخنرانى حماسى كافى نيست, بكله بايد اراده شكست خـورده امت را به پذيرفتـن فداكارى وادارد و آنان را بر ضـد باطل بشـوراند تا زمينه تحقق حق را فراهـم سازد و در ايـن راه با فـداكارى منحصر به فرد خـود, بـراى حال و آينده معيارى ارزشمند و ثابـت بر جاى نهاد.

هدف قيام

هدف قيام امام حسين (ع) را به آسانى و بدون تكلف مى تـوان از سخنـان آن حضرت استنباط كرد. آنگاه كه امام (ع) بر اثر تهاجم عمال حكومت نـاچار شـد از مدينه خارج گردد, در ضمـن نوشته اى , هدف حركت خـود را چنيـن شرح داد:
1ـ ((انـى لـم اخرج اشرا ولا بطرا و لا مفسـدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فـى امه جـدى, اريـد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيره جدى و ابى على بـى ابيطالب))(3)
يعنى:((مـن از روى خود خواهى و خـوشگذارانى و يا براى فساد و ستمگرى قيام نكردم, مـن فقط براى اصلاح در امت جدم از وطـن خارج شدم. مـى خـواهـم امر به معروف ونهى از منكر كنم وبه سيره و روش جدم و پدرم على بن ابيطالب عمل كنم.))
در اين سخـن چند نكته مهم, شايان تـوجه است:

1ـ اصلاح امت
2ـ امر به معروف و نهى از منكر
3ـ تحقق سيره و روش پيامبر و على(ع)
2ـ آن حضرت در مقام ديگرى فرموده است:

((اللهم انك تعلـم ما كان منا تنافسا فـى سلطان و لا التماسا مـن فضـول الحطام ولكـن لنرد المعالم من دينك و نظهر الاصلاح فى بلادك و يامن المظلومون مـن عبادك و يعمل بفرائضك و سننك و احكامك.))(4)
((بار خدايا تـو مـى دانى كه آنچه از ما اظهار شـده براى رقابت در قدرت و دستيابـى به كالاى دنيا نبـوده , بلكه هدف ما ايـن است كه نشانه هاى دينت را به جاى خـود برگردانيم و بلادت را اصلاح نماييـم, تا ستمـديـدگان از بندگانت امنيت يابنـد و به واجبات و سنتهاو دستـورهاى دينت عمل شـود.))
در ايـن سخـن هـم چند نكته قابل تـوجه است:

1ـ برگرداندن نشانه و علائم ديـن به جاى اصلـى خـود
2ـ اصلاحـات در همه شهرها
3ـ ايجـاد امنيت بـراى مـردم
4ـ فـراهـم سـاختن زمينه عمل به واجبات و مستحبات واحكام الهى
3ـ در بـرخـورد بـا سپـاه حـر بـن يزيد رياحى فـرمـود:

((ايها الناس فانكـم ان تتقوا الله و تعرفـوا الحق لاهله يكـن ارضى لله و نحـن اهل بيت محمد(ص) اولى بولايه هذا الامر مـن هولاء المدعين ما ليس لهم و السائرين بالجـور و العدوان.))(5)
((اى مردم اگر شما از خدا بترسيد و حق را براى اهلش بشناسيد, اين كار بهتر مـوجب خشنـودى خـداونـد خـواهد بود. و ما اهل بيت پيامبر(ص) به ولايت و رهبرى از ايـن مـدعيـان نـالايق و عاملان جـور وتجـاوز , شـايسته تـريـم.))
4ـ و نيز در مقـام ديگـر فـرمــود:
((انا احق بذلك الحق المستحق علينا ممـن تـولاه.))(6)
((ما اهل بيت به حكومت و زمامدارى ـ نسبت به كسانى كه آن را تصرف كرده اند ـ سزاوارتريـم.))
از ايـن دو بخـش از سخـن امام (ع) نيز به وضوح استفاده مى شـود كه آن حضرت خـود را شايسته رهبـرى و زمامـدارى بـر مـردم مــى دانـد, نـه يزيـد فاسـد و دستگاه جائر او را. بنابراين , هدف امام حسين (ع) در اين قيام, تحقق كامل حق بوده است. امورى كـه آن حضـرت بـه عنـوان فلسفه قيـامـش به آنها اشاره مى كند, از قبيل: اصلاح امت, امر به معروف و نهى از منكر , تحقق سيره پيـامبـر و علـى, بـرگرداندن علائم و نشانه هاى دين به جاى خود, اصلاحات در شهرها, امنيت اجتماعى فراهم ساختن زمينه اجراى احكام,همه و همه اين امور, زمانى قابل تحقق و اجراست كه ولايت و حكومت در مـجرا و مسير اصلى اش قرار گيرد و به دسـت امام (ع) بيفتد; لذا فرمود: ((ما اهل بيت شـايسته اين مقـاميم نه متصـرفان متجـاوز و جـائر)).
پس هدف نهايى آن حضرت, تشكيل حكومت اسلامى بر اساس سيره پيامبر و على بـوده است; كه در پرتـو آن , احكام الهى اجرا مى شـود و نشانه هاى ديـن آشكار و شهرها اصلاح و امنيت پـابـرجـا و امـر به معروف و نهى از منكـر انجـام, وسيـره و سنت پيـامبـر و علـى متحقق, و در نتيجه كـار امت اصلاح مـى گـردد.
نكته شايان توجه اين كه تلاش خالصانه براى تشكيل حكومت اسلامى كه منبع و منشاء تمام خيرات وبركات است ـ و شعبه مهم ولايت على و آل علـى(ع) هـم كه همان قبـول حاكميت و پذيرش تفسير آنان از ديـن است ـ غيـر از حكـومت و سلطنت استبـدادى و رياست طلبـى و كشـورگشايى بر اساس هـواهاى نفسانـى است كه منشاء تمام مفاسد و شرور است.

نتايج قيام حسينى

1ـ در هـم شكستـن اركان مخـوف ديـن سالارى ساختگـى اموى كه امويان ويارانشان سلطه سلطنتى خـود را بر آن استـوار ساخته بـودند و رسـوا ساختن حاكمان تبهكار بنـى اميه كه پيـوسته در صـدد احياى نظام جـاهلـى بـودند.
2ـ بيدار كردن وجدانها خفته: شهادت فجيع امام حسيـن(ع) در كربلا مـوجى شـديـد از احساس گناه در وجـدان مسلمانانـى كه او را يارى نكردنـد برانگيخت.
اين احساس گناه دو جنبه داشت: از يك طرف آنها را وادار مى ساخت كه گناهى را كه مـرتكب شـده اند با كفاره بشـوينـد و از طـرف ديگـر به كسانـى كه آنهارا به ارتكاب چنيـن گناهـى واداشته بودند, كينه و نفرت بـورزند. به طـورى كه انگيزه قيام تـوابيـن همان كفـاره يـارى نـكـردن امام حسيـن (ع) و انتقام گـرفتـن از امويان بود. مقدر چنين بود كه آتـش ايـن احساس گناه, پيوسته برافروخته ماند و انگيزه انتقام از بنـى اميه در هر فرصت به انقلاب و قيام بر ضـد ستمگران منتهى گردد.
3ـ ارائه اخلاق جـديد: قيام امـام حسيـن (ع) مـوجــب آن گرديـد كه در جامعه, نـوعى اخلاق بلند نظرانه پديد آيد. امام (ع) و فرزندان ويارانـش در قيام بر ضد بنـى اميه اخلاق عالى اسلامى را با همه صفات و طراوت آن نشان دادنـد. آنان ايـن اخلاق را بـر زبـان نيـاوردنـد بلكه بـا خـون خـود آن را مسجل سـاختند.
مـردم عادى قبايل عادت كـرده بـودنـد كه ديـن و وجدان خود را به بهاى اندك بفروشند و در برابر ستمكاران گردن خـم كنند تا از عطاهاى آنان بهره مند گردند. هدف مسلمانان عادى همان زندگـى روزمره شخصـى بـود و تنها به زنـدگانـى خـويـش مـى انـديشيـدنـد. در آنان , دردهاى اجتماعى تـاثيــرى نـداشت, به قـول شـاعر:

از درد سخن گفتن و از درد شنيدن
بامردم بى درد ندانى كه چه دردى است !

تنها كوشش آنان اين بود كه دسترنج خويش را حفظ كنند و به توجيهات رهبران رام باشند, مبادا نامشان از فهرست حقوق بگريان حذف شود, لذا در مقابل جـور و ستمى كه مى ديدند خاموشى مى گزيدند تمام تلاش آنها ايـن بـود كه مفاخر قبيله اى خود را بـازگـو كننـد و سنتهاى جـاهلـى خـويـش را زنـده سـازنـد.
اصحاب حسين(ع) مردمى ديگر بودند كه در سرنوشت خويش با امام همراه شدند و با ايـن كه داراى زن و فرزند و دوستانى بـودند و از بيت المال هـم حقـوقى دريافت مى نمودند و زندگانى نسبتا راحتى داشتند و مى تـوانستند از لذتها حيات برخوردار گـردنـد, از همه اينها چشـم پـوشيـدنـد و بـراى نثار جان در راه حسيـن (ع) با ستمگران بـه ستيز برخاستند. براى بيشتر مسلمانان آن روز, ايـن نكته بسـى جالب بود كه يك انسان بيـن زندگانى زبـونانه و مرگ شرافتمندانه , مرگ با عزت را بر زندگى با ذلت ترجيح دهد. براى مردم ايـن نمونه اى عالى و شگفت انگيز بود. چنان خصلتى وجدان هر مسلمانى را تكان مى داد و او را از خـواب سنگيـن و طـولانى راحت طلبى و فرصت طلبـى بيـدار مى كرد تا زنـدگـى اسلامـى شكلى ديگر گيرد; شكلـى كه سـالها پيـش از قيـام حسيـن(ع) از ميـان رفته بـود.
قيام امام حسيـن (ع) پـس از ديرى خاموشى, از نو موجب برانگيختن روح مبارزه جـويـى گرديد و اين چنين قيام حسينـى و كربلاى خـونيـن او , همه سدهاى روحـى و اجتمـاعى را كه مـانع قيـام وانقلاب مـى شـد, درهـم فرو ريخت.
قيام حسين (ع) به مردم ايـن درس را آمـوخت كه به آنان بگويد: تسليم نشويد, انسانيت خـود را مـورد معامله قرار ندهيد با نيروى اهريمـن بجنگيد, و همه چيز را در راه تحقق آرمـانهاى اسلام محمـدى (ص) فـدا سـازيــد.
قيام حسينـى در وجـدان گـروه بسيارى از مردم اين انديشه را برانگيخت كه با حمايت نكردن از حسيـن (ع) مرتكب گناه شـده اند و بايد كفاره بپردازنـد و كفاره آن جز مبارزه با حاكمان جور و ظلـم و ريشه كـن نمودن بنياد فاسد استبداد, چيز ديگرى نيست .
ايـن گـونه پس از نهضت حسينى(ع) در مكتب, روح انقلاب دميده شـود و مـردم در انتظار رهبرى قاطع بـودند و هرگاه پيشگام ظلـم و ستيزى را مـى يافتنـد بـر ضـد حكـومت بنى اميه دست به انقلاب مـى زدند. در همه ايـن انقلابها, شعار انقلابيـون, خوانخـواهـى حسين (ع) بـود . انقلاب تـوابيـن و انقلاب مردم مدينه و قيام مختار ثقفـى در سال 66 هجـرى و انقلاب زيـد بـن علـى بـن حسيـن (ع) در سال 122 هجـرى نمونه هايى از ظلم ستيزى است كه همه آنها ريشه در حركت و قيام بى نظير حسينى(ع) دارد.
در ايـن انقلابها مسلمانان پيوسته به دنبال آزادى و عدالت بـودند ـ كه حكومت كنندگان آن را خفه كرده بودند ـ و تـمـام ايـن تحـركـات بـه بركت تحرك و قيام حسينى بود. و اين گونه حسيـن(ع) درس حريت و آزادگى واستقلال و ظلم ستيزى را تا دامنه قيامت به همه انسانها آموخت.(7)
سخنان حضرت ابى عبدالله الحسين, بهتريـن معـرف هـدف والاى آن حضـرت اسـت , از سرتاسر كلمات حضرتـش نداى انسان دوستى و حريت و عدالـت و ظلـم ستيزى و مقاومت در برابر جـور حاكمان زر و زور به گـوش مـى رسد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پى نوشت ها:
1 ـ فصول المهمه ابن صباغ مالكى, ص 177.
2 ـ پرتوى از عظمت حسن, ص 32.
3 ـ مقتل خوارزمى , ج 1,ص 188.
4 ـ تحف العقول , ص 243.
5 ـ تاريخ طبرى, ج 7,ص 297 ـ 298.
6 ـ مقتل خوارزمى , ج 1, ص 188.
7 ـ به كتاب پيشوايان ما رجوع كنيد.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  جمعه 1387/10/20ساعت 17:29  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 
    • فرارسدين  ميلاد باسعادت امام هادي عليه السلام را برتمام دوست داران وپيروان آن حضرت وبالاخص بر حضرت بقية الله الاعظم( عج ) تبريك وتهنيت عرض مي كنم.
  نوشته شده در  شنبه 1387/09/23ساعت 22:22  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 

مناظره جالب  

  امام جواد عليه السلام نخستين امامى است كه در خردسالى (تقريبا در هشت سالگى ) به منصب امامت رسيد.

در عين حال ، چون علمشان از جانب خداوند بود بر تمام اهل فضل از لحاظ علم و دانش برترى داشت .

مخالفين آن حضرت مناظرات و گفتگوهايى با آن بزرگوار انجام مى دادند و گاهى سؤ الات مشكلى مطرح مى نمودند تا به خيال باطل خودشان او را در صحنه مبارزه علمى شكست دهند. بعضى از آنها هيجان انگيز و پر سر و صدا بوده ، از جمله مناظره يحيى بن اكثم قاضى القضات كشورهاى اسلامى است .

بنا به دستور ماءمون خليفه عباسى مجلس مناظره اى تشكيل يافت . امام جواد عليه السلام حاضر شد و يحيى بن اكثم نيز آمد و در مقابل امام نشست .

يحيى بن اكثم به خليفه نگريست و گفت :

- اجازه مى دهى از ابو جعفر (امام جواد عليه السلام ) پرسشى بكنم ؟

ماءمون گفت : از خود آن جناب اجازه بگير.

يحيى از امام اجازه خواست .

امام عليه السلام فرمود: هر چه مى خواهى سؤ ال كن .

يحيى گفت : چه مى فرماييد درباره شخصى كه در حال احرام حيوانى را شكار كرده است ؟

امام جواد عليه السلام فرمود: اين شكار را در خارج حرم كشته است يا در داخل حرم ؟

آيا آگاه به حكم حرمت شكار در حال احرام بوده يا ناآگاه ؟

عمدا شكار كرده يا از روى خطا؟ آن شخص آزاد بوده يا بنده ؟

صغير بوده يا كبير؟

اولين بار شكار كرده يا چندمين بار اوست ؟

شكار او از پرندگان بود يا غير پرنده ؟

از حيوان كوچك بوده يا بزرگ ؟

باز هم مى خواهد چنين عملى را انجام دهد يا پشيمان است ؟

شكار او در شب بوده يا در روز؟

در احرام حج بوده يا در احرام عمره ؟

يحيى بن اكثم از اين همه آگاهى متحير ماند و آثار عجز و ناتوانى در سيمايش آشكار گرديد و زبانش بند آمد طورى كه حاضران مجلس ضعف و درماندگى او را در مقابل امام عليه السلام به خوبى فهميدند.

بعد از اين پيروزى ، ماءمون گفت : خدا را سپاسگزارم كه هر آنچه در نظرم بود همان شد.

آن گاه رو به خويشاوندان خود كرد و گفت : حال آنچه را كه قبول نداشتيد پذيرفتيد؟ (چون آنان مى گفتند امام جواد عليه السلام به امامت لايق نيست ).

پس از صحبت هايى كه در مجلس به ميان آمد مردم پراكنده شدند. تنها گروهى از نزديكان خليفه مانده بودند. ماءمون به امام عليه السلام عرض ‍ كرد:

- فدايت شوم ! اگر صلاح بدانيد احكام مسائلى را كه در مورد كشتن شكار در حال احرام مطرح شد را بيان كنيد تا بهره مند شويم .

امام جواد عليه السلام فرمود: آرى ! اگر شخص محرم در حل (بيرون از حرم ) شكار كند و شكار او از پرندگان بزرگ باشد، بايد به عنوان كفاره يك گوسفند بدهد و اگر در داخل حرم بكشد، كفاره اش دو برابر است (دو گوسفند). اگر جوجه اى را خارج از حرم بكشد، كفاره اش بره اى است كه تازه از شير گرفته شده باشد. اگر در داخل حرم بكشد، بايد علاوه بر آن بره ، بهاى جوجه را هم بپردازد. اگر شكار از حيوانات صحرايى باشد چنانچه گورخر باشد كفاره اش يك گاو است و اگر يك شتر مرغ باشد بايد يك شتر كفاره بدهد. اگر هر كدام از اينها را در داخل حرم بكشد، كفاره اش دو برابر مى شود. اگر شخص محرم عملى انجام دهد كه قربانى بر او واجب گردد، چنانچه در احرام عمره باشد، بايد آن را در مكه قربانى كند و اگر در احرام حج باشد، بايد قربانى را در منى ذبح كند و كفاره شكار بر عالم و جاهل يكسان است . منتها در صورت عمد (علاوه بر وجوب كفاره ) معصيت نيز كرده است ؛ اما در صورت خطا گناه ندارد. كفاره شخص آزاد بر عهده خود اوست ، اما كفاره برده را بايد صاحبش بدهد. بر صغير كفاره نيست ولى بر كبير كفاره واجب است . آن كس كه از عملش پشيمان است ، گناهش در آخرت بخشيده مى شود؛ ولى كسى كه پشيمان نيست عذاب خواهد ديد.

ماءمون گفت : آفرين بر تو اى ابا جعفر! خدا خيرت بدهد. اگر صلاح مى دانى شما نيز از يحيى بن اكثم بپرس ، همچنان كه او از شما پرسيد. در اين هنگام امام عليه السلام به يحيى فرمود: بپرسم ؟

يحيى پاسخ داد: فدايت شوم ! اختيار با شماست . اگر دانستم جواب مى دهم و اگر نه ، از شما استفاده مى كنم .

امام عليه السلام فرمود: به من بگو! در مورد مردى كه در اول صبح به زنى نگاه كرد در حالى كه نگاهش به آن زن حرام بود و آفتاب كه بالا آمد زن بر او حلال گشت هنگام ظهر باز بر او حرام شد و چون وقت عصر فرا رسيد بر او حلال گرديد و موقع غروب آفتاب باز بر او حرام شد و در وقت عشاء حلال شد و در نصف شب بر وى حلال گرديد و در طلوع فجر بر او حلال گشت اين چگونه زنى است و به چه دليل بر آن مرد گاهى حلال و گاهى حرام مى شود؟

يحيى گفت : به خدا سوگند! پاسخ اين سؤ ال را نمى دانم و نمى دانم به چه دليل حلال و حرام مى شود. اگر صلاح مى دانيد خوب جواب آن را بيان فرماييد تا بهره مند شويم .

امام عليه السلام فرمود: اين زن كنيز مردى بوده است . در صبحگاهان مرد بيگانه اى به او نگاه كرد، نگاهش حرام بود و چون آفتاب بالا آمد كنيز را از صاحبش خريد و بر او حلال شد و هنگام ظهر او را آزاد كرد بر وى حرام گرديد و موقع عصر با او ازدواج نمود بر او حلال شد و در هنگام غروب او را ظهار (61) نمود بر او حرام گرديد و در وقت عشاء كفاره ظهارش را داد بر او حلال شد و در نيمه شب او را طلاق داد بر او حرام گشت و در سپيده دم رجوع نمود، زن بر او حلال شد (62) برگرفته از داستان هاي بحارالانوار محمود ناصري.

ماءمون و امتحان امام جواد عليه السلام    

روزى ماءمون كه به قصد شكار از قصر خود بيرون آمده بود، در گذرگاه به عده اى از كودكان كه امام جواد عليه السلام هم در ميان آنان بود، برخورد نمود. كودكان همگى گريختند، جز آن حضرت ! ماءمون نزد ايشان رفت و پرسيد:

- چرا با كودكان ديگر نگريختى ؟

حضرت جواب داد:

- من گناهى نكرده بودم كه بگريزم و مسير هم آن قدر تنگ نبود كه كنار بروم تا راه تو باز شود. از هر كجا كه مى خواستى مى توانستى بروى . ماءمون پرسيد:

- تو كيستى ؟

حضرت پاسخ داد:

- من محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالبم !

ماءمون پرسيد:

- از علم و دانش چه بهره اى دارى ؟

امام عليه السلام جواب داد:

- مى توانى اخبار آسمان ها را بپرسى !

ماءمون از او جدا شد و به راه خود ادامه داد، باز سفيدى بر روى دستش ‍ بود مى خواست با آن شكار كند.

ماءمون باز را رها كرد و باز دنبال دراّجى پرواز كرد، به طورى كه مدتى از ديده ها ناپديد شد و پس از زمانى ، در حالى كه مارى (77) را زنده صيد كرده بود، بازگشت . ماءمون مارى را جاى مخصوص گذاشت . سپس به اطرافيانش گفت :

- مرگ آن كودك ، امروز - به دست من - فرا رسيده است !

آن گاه از همان راهى كه رفته بود برگشت به همان محل كه رسيد فرزند امام رضا عليه السلام را ديد كه در بين تعدادى از كودكان است ، احضار كرد. از او پرسيد:

- تو از اخبار آسمان و زمين چه مى دانى ؟

امام جواد عليه السلام پاسخ داد:

- من از پدرم و پدرانم از پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم و ايشان از جبرئيل و جبرئيل از پروردگارم جهانيان شنيدم كه فرمود:

ميان آسمان و زمين دريايى است مواج و متلاطم كه در آن مارهاى است كه شكم هاشان سبز و پشت هاشان نقطه هاى سياه دارد، پادشاهان آنها را با بازهاى سفيدشان شكار مى كنند تا دانشمندان را با آنها بيازمايند!

ماءمون با شنيدن اين پاسخ گفت :

- تو و پدرانت و جدت و پروردگارت همه راست گفتيد!(78)

77-  در بعضى كتب آمده است :

ماءمون باز شكارى را كه بر روى دستش بود بدنبال دراجى (پرنده ) رها كرد باز پس از مدتى بازگشت در حالى كه ماهى كوچكى را كه هنوز زنده بود در منقار داشت ماءمون آن ماهى را در كف گرفت و برگشت ، چون نزد امام جواد عليه السلام رسيد از او پرسيد اين چيست كه در دست دارم ؟

حضرت فرمود:

خداوند درياهايى آفريده است ، هنگامى كه ابرها از آن به سوى آسمان بالا مى رود ماهيان ريز را همراه خود مى برد و بازهاى شكارى پادشاهان آنها را شكار مى كنند، و شاهان آنها را در كف مى گيرند و بزرگان علم و دانش از نسل نبوت را با آنها امتحان مى نمايند.

ماءمون از شنيدن اين پاسخ سخت تعجب كرد و اظهار داشت :

به راستى كه تو فرزند امام رضا عليه السلام هستى و از فرزند آن بزرگوار چنين جواب شگفت انگيز، دور نيست .

78-  بحار، ج 50، ص 56

 

  نوشته شده در  جمعه 1387/09/08ساعت 7:12  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 

فرارسيدن شهادت يازدهمين معصوم حضرت امام جواد عليه السلام را برتمام دوست داران وپيروان آن حضرت باالخصوص به حضرت صاحب العصر والزمان تسليت عرض مي كنم.

زندگانى امام جواد(ع )
ولادت ، كنيه و القاب

امـام جـواد(ع ) بـنـابـر نـقـل مـشـهـور در دهـم مـاه رجـب سـال 195 هـجرى در مدينه ، چشم به جهان گشود.(282) پدر بزرگوارش حضرت على بن موسى الرضا(ع ) و مادر گرامى اش ، بـانـوى پـاكـدامـنـى بـه نـام (سـبـيـكـه ) بـود كـه امـام رضـا(ع ) او را (خـيـزران ) نـامـيد.(283) ويژگى ولادت امام جواد(ع ) آن بود كه خداوند پس از يك دوره فترت و انتظار طولانى ، يعنى در سن 45 سالگى ، اين مولود مبارك را به امام رضا(ع ) عنايت فرمود.
نام مبارك آن حضرت ، (محمّد) و معروف ترين كنيه اش (ابوجعفر) است
(284) و چون در نام و كنيه با امام پنجم مشترك بود، نزد مورخان و محدثان به (ابوجعفر ثانى ) مشهور گشت .
در كـتـب تـاريـخ و حـديـث ، لقـب هـاى زيـادى بـراى آن حـضـرت نـقـل كـرده انـد از جـمـله : (تـقـى )، (جـواد)، (مـرتـضـى )، (قـانـع )، (مـخـتـار)، (مـتـوكّل )، (متّقى )، (زكىّ)، (منتجب )، (مرضىّ) و (عالم )
(285) ولى مشهورترين آنها (تقى ) و (جواد) است .
امامت

امـام مـحـمـد تـقـى (ع ) در آخـر مـاه صـفـر، سـال 202 هجرى ، پس از شهادت پدر بزرگوارش ‍ حـضـرت رضـا(ع )، درحـالى كـه هـفت سال و اندى (286) از عمر مباركش ‍ مى گذشت ، عـهـده دار مـقـام امـامـت و جـانـشـيـنـى پـدر گـشـت و مـدّت امـامـتـش هـفـده سـال بـه طـول انـجـامـيـد. كـه مـاءمـون حـدود پـانـزده سـال و مـعـتـصـم دو سال همزمان با امامتِ آن امام ، زمامدار جامعه اسلامى بوده اند.
ويژگى هاى امامت امام جواد(ع )

مهم ترين ويژگى امامت حضرت جواد(ع )، خردسالى آن بزرگوار به هنگام عهده دارى امامت بود. چـيـزى كـه تـا آن عـصـر اتـفاق نيفتاده بود. البته پس از امام جواد(ع )، امام هادى (ع ) و حضرت مهدى (عج ) در سنينى كمتر از سنّ آن حضرت ، متصدّى شؤ ون امامت گرديدند.
از ايـن رو، حـضرت رضا(ع ) سعى فراوان نمود تا افكار عمومى جامعه را براى پذيرش ‍ امامت فرزند بزرگوارش امام جواد(ع ) آماده سازد و در حدّ امكان از پيامدهاى سوء آن بكاهد.
در روايـتـى آمـده اسـت كـه حـضـرت رضـا(ع ) پـس از آنـكـه امـام جـواد خردسال را به ياران خود به عنوان جانشين معرفى كرد، فرمود:
ما خاندانى هستيم كه كودكانمان از بزرگانمان مو به مو ارث مى برند.
(287)
حـتـى هـنـگـامـى كـه امـام رضـا(ع ) قـصد خروج از مدينه به مقصد مرو را نمود، امور مربوط به خـانـواده و شيعيان را به آن حضرت سپرد و فرمود: ابوجعفر(ع )، وصى و جانشين من در خانواده است .(288) سپس به وكلايش دستور داد از امام جواد(ع ) اطاعت پذيرى داشته باشند و بـا او مـخـالفـت نـورزنـد.(289) از ايـن رو، آن حـضـرت در غـيـاب پدر، ملجاء و مرجع شيعيان بود و علاوه بر مردم ، فقها و علما از محضرش استفاده مى كردند.(290)
واكنش جناح ها نسبت به امامت حضرت
آغاز امامت حضرت جواد(ع ) در سنين خردسالى ، واكنش هاى مختلفى را از سوى گروه ها و فرقه هاى گوناگون در پى داشت :
1 ـ اكـثـريـت شـيـعـيـان بـا تـوجـه بـه شـنـاخـت شـان از اصل امامت و اطلاع از احاديث پيامبر اكرم (ص ) درباره جانشينان آن حضرت و نام و مشخصات آنان ؛ نسبت به امامت حضرت واكنش مثبت نشان داده و به آن گردن نهادند.
(291)
2 ـ گروهى در اصل مساءله امامت با اكثريت شيعه همسو بودند ولى بعضى صلاحيت هاى امام (ع ) را پيش از زمان بلوغ ، قبول نداشتند.(292)
3 ـ گـروهـى در اصل مساءله امامت حضرت جواد(ع ) دچار ترديد شده ، از مسير حق منحرف گشتند. اين عدّه به چند فرقه منشعب شدند:
بـعـضـى از آنـان قـائل بـه امـامت (احمد بن موسى بن جعفر) شدند؛ برخى ديگر كه (موءلّفه ) خـوانـده مـى شدند در امامت موسى بن جعفر توقف كردند؛ گروهى از (زيديّه ) و (اصحاب حديث ) نـيـز كـه در دوران امـام رضـا(ع ) بـا انـگـيـزه هـاى دنـيـاطـلبـى ، قـائل بـه امـامـت آن حـضـرت شـدنـد، پـس از شـهـادت آن حـضـرت بـه اعـتـقـاد سـابـق خـود بازگشتند.
(293)
ماءمون و امام جواد(ع )
ماءمون پس از كشتن وزيرش (فضل بن سهل ) و نيز شهادت (ثامن الائمه )(ع ) نامه اى به اهالى بـغـداد نـوشـت و بـه عـبـاسـيـان آن ديار گفت : (شما با من بدين جهت مخالف بوديد كه على بن موسى الرضا را به وليعهدى خود برگزيدم ، اينك او درگذشت . بنابراين شايسته است به فرمان و پيروى از دستورات من برگرديد.)
ايـن اقـدام مـاءمـون زمـيـنـه را بـراى تـمـايـل آنـان بـه حـكـومـت وى فـراهـم كـرد؛ چـنـدانـكـه در مقابل لشكركشى وى به بغداد مقاومت چندانى از خود نشان ندادند، در نتيجه بغداد به دست (حميد بن عبدالحميد) فرمانده سپاه ماءمون سقوط كرد و پس از اظهار دوستى و اطاعت مردم آنجا نسبت به خـليـفـه ، مـاءمـون در سـال 204 هـجـرى وارد بـغـداد شـد و ايـن شـهـر را مركز خلافت خود ساخت .
(294)
ماءمون پس از استقرار در بغداد، همان سياستى را نسبت به امام جواد(ع ) در پيش گرفت كه نسبت به امام رضا(ع ) تجربه كرده بود.
او در نـخـستين اقدام ، امام را از مدينه به بغداد احضار كرد. هدف ماءمون از اين اقدام ،، تحت نظر قـرار دادن امـام (ع ) و كـنـتـرل اقـدامـات آن حـضـرت و قـطـع روابـط او بـا شـيـعـيـان و دوسـتان اهـل بـيـت (ع ) و ديـگـر اهـدافـى بـود كه در جريان احضار امام رضا(ع ) به مرو به آنها اشاره كرديم .
توطئه ازدواج

ماءمون در دومين اقدام ، دختر خود (امّالفضل ) را به همسرى حضرت جواد(ع ) درآورد. و هدفش تحت نـظـر قـرار دادن امـام (ع ) از درون زندگى آن حضرت بود، البته در نحوه برگزارى اين جشن اهداف ديگرى را نيز تعقيب مى كرد. ماءمون از راه تجملات و تشريفات بى نظيرى كه در مراسم عـقـد به كار برد و همچنين هداياى گرانقيمت آن مجلس ، سعى در مخدوش كردن چهره ملكوتى امام (ع ) داشت .(295)
در همين مجلس ، او دستور داد تا صد كنيز جوان از زيباترين كنيزان را برگزينند و در دست هر يـك جـامـى پـر از جـواهـرات بـدهـنـد تـا هـنـگـام ورود امـام بـه مـجـلس عـقـد، از حـضـرت استقبال كنند ولى امام به هيچ يك از آنان اعتنايى نكرد.
سـپـس مـردى را ساعت ها در مقابل امام به خوانندگى و نوازندگى واداشت . امّا امام سر مباركش را بـه هـيـچ سـمـتـى نـگـرداند و سرانجام چنان فريادى بر سر آن شخص زد كه به زمين افتاد و دستش تا آخر عمر ناقص ماند.
(296)
مناظره هاى علمى امام
مـاءمـون در دوران امـام رضـا(ع ) بـا گـردآورى دانـشـمـنـدان و مـتـكـلمـان زبـردسـت از فرقه هاى گـونـاگون و ترتيب مجالس مناظره ، سعى داشت امام (ع ) را محكوم سازد، هر چند موفق به چنين كـارى نـشـد. در دوران امـام جواد(ع ) نيز كمى سن آن حضرت عاملى شد تا او آن تجربه تلخ را دوباره بيازمايد.
او از يـك سـو ديگران را تحريك و تشويق مى كرد تا امام را مورد پرسش هاى گوناگون قرار دهـنـد. از سـوى ديـگـر با بيان برترى هاى علمى امام (ع ) به اطمينان پيروزى آن حضرت بر حريفان تظاهر مى كرد تا از پيامدهاى سوء پيروزى امام (ع ) بر حريفان مصون بماند.
ماءمون در سخنى كه با (يحيى بن اكثم ) قاضى القضات مزدور خويش دارد پرده از چهره نفاق خود برمى دارد. به او فرمان داد: پرسش و مساءله اى را بر ابوجعفر عرضه كن كه او را محكوم و سـاكـت كـنـى .)
(297) مـنـاظـرات مـتـعـدّد امـام بـا يـحـيـى بـن اكـثـم و ديـگـر رجال علمى دربار خلافت و محكوم كردن آنها، جلوه اى ديگر از علم امام است .
دسـتـگـاه خلافت همچنين از گروه هاى فكرى كه مى توانستند منافع خلافت را تاءمين كنند، حمايت مى كرد چنانكه مى بينيم فرقه معتزله در دوران امام جواد(ع ) در سايه حمايت دستگاه خلافت به منظور مقابله با شيعيان ، به اوج شكوفايى رسيد.
حضرت علاوه بر مخالفان ، به شبهاتى كه از سوى شيعيان در مورد امامت آن حضرت مطرح مى شد تا امام را بيازمايند، پاسخ علمى و منطقى مى داد.
تلاش ها و موضعگيرى هاى امام (ع )

امـام جـواد(ع ) در عـمـر كـوتـاه 25 سـاله خـود در حـفـظ و نـگـهـدارى مـكـتـب اهـل بـيـت سـهـم فـراوان داشـت . مـهـم تـريـن مـواضـع و تـلاش هـاى امـام (ع ) در قبال خلفاى عباسى را مى توان اينگونه بيان كرد:
1 ـ تثبيت و تبيين مساءله امامت خويش ؛
اين رسالت را از راه هاى زير به مرحله اجرا درآورد:
الف ـ اعلام نظر صريح نسبت به اينكه وى پس از پدرش ، پيشواى امت و حجّت خدا در زمين است .
ب ـ ابـراز و اظـهـار عـلم مـخـصـوصـى كـه خـداونـد، پـيـامـبـر(ص ) و جانشينان معصومش را بدان اختصاص داده است .
ج ـ ارائه معجزات
2 ـ اتخاذ موضع منفى و اعلام نارضايتى از شرايط سياسى پيش آمده ،
از راه هاى زير:
گـاهـى بـه صـورت دعـا و مـنـاجات در قنوت نماز، گاه مجموعه اى از دعاهاى خود را تحت عنوان (الوسـائل الى المـسـائل ) بـه عـنـوان مـهـريـه هـمـسـرش (ام الفـضـل ) قـرار مـى دهـد و آن را بـه عـنـوان يـك سـنـد كه بيانگر مواضع سياسى و اعتقادى آن حضرت است در اختيار جبهه مخالف و مردم مى گذارد.
مـوضـع ظـلم ستيزى حضرت علاوه بر دعاها، در سخنان و گفتارهاى حكيمانه اش نيز متجلّى بود. گاه از طريق اعلام نارضايتى از حضور در بغداد و آرزوى بازگشت به مدينه ، مخالفت خود را بـا دسـتـگـاه ابـراز مـى نـمـود. گـاهـى نـيز اين موضع امام (ع ) در تبيينِ صحيح فقه اسلامى و مخدوش اعلام كردن نظرات مساءله گويان مزدور و وابسته به دستگاه ، نمايان بود.
3 ـ كنترل اوضاع و نظارت بر امور شيعيان و حمايت از آنان
امام با آنكه تحت كنترل شديد خلافت بود، اوضاع شيعيان را از طريق نمايندگان و وكلايى كه در نقاط مختلف داشت ، كنترل كرده بر امورشان نظارت داشت و در مواقع لزوم از آنان دستگيرى و حمايت مى كرد.
4 ـ تربيت شاگردان
هر چند خلفا اجازه تشكيل مجالس درس و تعليم و تربيت را به امامان (ع ) نمى دادند، امّا گفتار، رفتار و معاشرت هاى معمولى آنان با مردم و پاسخگويى به سؤ الات آنان در زمينه هاى مختلف ، براى آنان كه با حضرت در ارتباط بودند، آموزنده ترين كلاس درس بود.
شـيـخ طوسى نام 113 نفر از اصحاب و راويان آن حضرت را نوشته است
(298) كه در بـيـن آنان افراد زبده و سرشناسى مانند: (احمد بن محمّد بن ابى نصر بزنطى )، (احمد بن اسـحـاق اشـعـرى ) از بـزرگـان شـهر قم ، (زكريا بن آدم قمىّ) از مقرّبان حضرت رضا(ع ) و (على بن مهزيار اهوازى ) به چشم مى خورد.
امام جواد(ع ) در دوران معتصم

بـا مـرگ مـاءمون در سال 218 هجرى ، برادرش (معتصم ) جاى او نشست . مادر معتصم ترك بود، لذا در دوره او تركان بر دربار عباسى مسلّط شدند.
مـعـتـصـم پـس از اسـتـقرار در مسند خلافت و فراغت از امر بيعت مردم ، طىّ فرمانى از حاكم مدينه خـواسـت تـا هـر چـه زودتـر امـام جـواد(ع ) و هـمـسـرش ام الفـضـل را بـه بـغـداد بـفـرسـتـد. از ايـن رو، امـام (ع ) در سال 220 هجرى ـ يعنى همان سال شهادت حضرت ـ وارد بغداد شد.
(299)
مـعـتصم در ظاهر، حضرت را اكرام كرد ولى از همان آغاز درصدد اجراى توطئه هاى خود عليه امام بـرآمـد. نـخـسـت ، گـروهـى از دربـاريـان و وزيـران را فرا خواند تا به عنوان شهود، شهادت دروغـيـن بـدهـنـد كـه امـام قـصـد شـورش عـليـه خـلافـت را دارد. آنـان را در كـاخ خـود در مـقـابل امام گرد آورد و نامه هايى ساختگى از ياران امام قرائت كرد. اما امام در همان تالار كاخ از خداوند تقاضاى كيفر براى دروغگويان كرد كه ناگاه تالار به حركت درآمد و حاضران را به گـوشـه اى پـرتـاب كـرد. مـعتصم كه وضع را اينگونه ديد از امام درخواست كرد تا دعا كند و تالار آرام گيرد و امام چنين كرد.(300)
شهادت امام (ع )
پس از حادثه نفرين امام در تالار معتصم ، در همان روزها برخوردى بين امام و عالمان وابسته به دسـتـگـاه خـلافـت در حـضـور مـعـتـصـم روى داد كـه مـنـجـر بـه تـسـريـع قتل امام شد.
خلاصه برخورد آن بود كه : دزدى را كه به گناه خود اعتراف كرده بود، براى اجراى حدّ نزد مـعـتصم آوردند، بين فقهاى دربار درباره حدّ گناهكار اختلاف افتاد. قاضى القضاة او فتوايى داد و سـپـس بـا اصرار زياد معتصم ، امام فتوايى دادند كه برخلاف نظر قاضى القضاة بود. معتصم نيز راءى امام را پذيرفت و دستور به اجراى همان حكم داد.
ايـن مـسـاءله بـر قـاضـى القـضاة گران آمد، چرا كه هم از امام شكست خورد و هم از سوى خليفه تـحـقير شد. لذا وى پس از اين حادثه نزد خليفه رفت و به شيوه اى حيله گرانه و با زبانى خيرخواهانه ، معتصم را به قتل امام متقاعد ساخت .
(301)
بـراى اجـراى چـنـيـن خـيـانـتـى ، مـاءمـور و جـاسـوس ويـژه دسـتـگـاه در مـنـزل امـام يـعـنـى (ام الفـضـل ) دخـتـر مـاءمـون و هـمـسـر امـام (ع ) انـتـخـاب شـد. منشاء دشمنى ام الفـضـل بـا امـام (ع ) را عـلاوه بـر جـنـبـه هـاى اعـتـقـادى ، دو چـيـز دانـسـتـه انـد. تـجـليـل امـام از هـمـسـر ديـگـرشـان (سمانه مغربيه ) مادر امام هادى (ع )، و ديگرى عقيم بودن ام الفضل .(302)
امـّالفـضـل بـا زهـرِ دريـافـتـى از مـعـتـصـم ، امـام جـواد(ع ) را در ذيـقـعـده سـال 220 هـجـرى مـسـمـوم كـرد. امـام (ع ) در حـالى كـه 25 سال از عمر پر بركت آن حضرت مى گذشت ، به شهادت رسيد(303) و پيكر پاكش در قبرستان قريش در بغداد به خاك سپرده شد. بارگاه ملكوتى آن امام همام و جدش موسى بن جـعـفـر(ع ) كـه در كـنـار هـم واقـع شـده اسـت ، هـم اكـنـون بـه (كـاظـمـيـن ) مـعـروف اسـت و كـعبه آمال شيفتگان ولايت است .
281-اعلام الورى ، ص 314، 340.
282-ر. ك . اصول كافى ، ج 1، ص 411؛ ارشاد، ص 316؛ مصباح المتهجّد، ص 741.
283-همان ؛ اعلام الورى ، ص 329.
284-جلاء العيون ، شبّر، ج 3، ص 103؛ تذكرة الخواص ، ص 321.
285-مناقب ، ج 4، ص 379.
286-در بـعـضـى از نـقـل هـا، عـمـر امـام 7 هـنـگـام عـهـده دارى امـامـت ، 9 سال ذكر شده است .
287-كافى ، ج 1، ص 256، حديث 2.
288-عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 240.
289-الامام الجواد من المهد الى اللحد، ص 44.
290-الامام المعجزه ، ص 122.
291-ر. ك . بحار، ج 50، ص 36.
292-المقالات و الفرق ، ص 96 ـ 99.
293-ر. ك . فرق الشيعه نوبختى ، ص 95؛ المقالات والفرق ، ص 93 ـ 94.
294-ر. ك . البداية والنهايه ، ج 10، ص 260 ـ 262؛ عصر الماءمون ، ج 1، ص 267 ـ 270.
295-بحارالانوار، ج 50، ص 79.
296-كافى ، ج 1، ص 413 ـ 414؛ بحار، ج 50، ص 62.
297-تحف العقول ، ص 335.
298-رجال طوسى ، ص 397 ـ 409.
299-مناقب ، ج 4، ص 384؛ بحارالانوار، ج 50، ص 8.
300-بحارالانوار، ج 50، ص 45 ـ 46.
301-ر. ك . تفسير العياشى ، ج 1، ص 319 ـ 320؛ بحارالانوار، ج 50، ص 5 ـ 7.
302-عيون المعجزات ، ص 129.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  جمعه 1387/09/08ساعت 6:49  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 
فرارسیدن میلاد باسعادت هشتمین اختر تابناک امامت وولایت حضرت امام رضا علیه السلام را برهمه دوست داران حضرت تبریک وتهنیت عرض می کنیم

ولادت
هـشـتـمـيـن امـام مـعـصـوم ، حـضـرت عـلى بـن مـوسـى الرضـا(ع )، روز يـازدهـم ذى القـعـده ،سال 148 هجرى ، قدم به عرصه دنيا گذاشت . نام مباركش (على ) مشهورترين لقبش (رضا) و كنيه اش (ابوالحسن ) است . پدر بزرگوارش ، امام موسى كاظم (ع ) و مادر گرامى اش ، (نجمه ) نام دارد.(162)
شخصيت امام (ع )
عظمت و شخصيت اخلاقى و علمى ممتاز امام رضا(ع ) چيزى است كه تمام مورخان و محدثان درباره آن اتفاق نظر دارند. حتى ماءمون ـ دشمن سرسخت آن حضرت ـ بارها به آن اعتراف مى كرد؛ چنان كه در جلسه اى كه بيش از سى و سه هزار تن از عباسيان را گرد آورده بود، مى گويد:
... مـن در مـيـان فـرزنـدان عـبـاس و فرزندان على (ع ) بسيار جُستم ، ولى هيچ يك از آنان را با فـضـيـلت تـر، پـارسـاتـر، ديـندارتر و شايسته تر از على بن موسى الرضا براى اين امر [ولايتعهدى ] نيافتم .(163)
دوران امامت
امـام رضـا(ع )، در سـن سـى و پـنـج سـالگـى عـهـده دار مقام رهبرى و امامت شد. مدت امامتش بيست سـال بـود كـه ده سـال آن ، هـمـزمـان بـا زمـامـدارى هـارون الرشـيـد و پـنـج سال با حكومت امين و پنج سال ديگر مصادف با خلافت ماءمون بود.
مـبـارزه هـا و مـوضعگيرى هاى امام (ع ) در برابر ستم دستگاه خلافت عباسى را مى توان به دو بخش تقسيم كرد: يكى از آغاز امامت تا عزيمت به خراسان و ديگر، دوران ولايتعهدى .
الف ـ از آغـاز امامت تا عزيمت به خراسان :امام رضا(ع )، بى پروا از حاكمان جور زمان خويش ، به ارشاد و هدايت امّت پرداخت و در اين راه از هيچ كوششى دريغ نورزيد. موضع گيرى هاى امام (ع ) در برابر حكومت ـ در آن خفقان ـ چنان صريح و قاطع بود كه برخى ياران نزديك حضرت بر جانش بيمناك شدند.
آن امام بزرگ ، به نشر و گسترش فرهنگ اسلامى پرداخت و در دورانى كه با روزگار خلافت امـيـن و مـاءمـون هـمزمان بود و ميان آنان بر سر مساءله خلافت اختلاف درافتاده بود، افزون بر تماس با ياران و شيعيان خود، با دانشمندان ملل و رهبران گروه هاى مختلف جلسه بحث و مناظره تشكيل مى داد و معارف اسلامى را در زمينه هاى گوناگون منتشر مى ساخت . امام (ع ) موفق شد با اسـتـفـاده از ايـن فـرصـت ، بـه تـحـكـيم موقعيّت و گسترش ‍ نفوذش در ميان اقشار مختلف جامعه اسلامى بپردازد.(164)
ب ـ دوران ولايـتـعـهـدى :مـاءمون ، خليفه عباسى ، براى رهايى از مشكلات ودشوارى هايى كه از عـلويـان و درراءس ‍ آنان از امام رضا(ع ) سرچشمه مى گرفت و حكومت ظالمانه اش را در معرض زوال قـرار مى داد، ناچار دست به شيوه اى جديد شد كه تاكنون سابقه نداشت . او، بر آن شد تـا از طـريـق پـيشنهاد (ولايتعهدى ) به مهمترين شخصيّت مخالف ، او را به مركز قدرت خويش دعـوت كـنـد و بـالاى دسـت خـود بـنـشـانـد. از ايـن رو، پـس از مـشـورت بـا وزيـرش ، (فـَضـْل بـْنِ سـَهـْل )، امـام (ع ) را از مـديـنـه به مرو فرا خواند و آن حضرت را به پذيرش ‍ (ولايـتـعـهـدى ) واداشـت . واقـعـه ولايـتـعـهـدى امـام (ع ) از چـنـد جـهـت قابل تاءمل و بحث است : يكى از نظر سياست آن روز دستگاه خلافت ، و ديگر از نظر امام (ع ).
الف ـ هدف هاى دستگاه حكومت
مـاءمـون از طـرح مـسـاءله ولايـتـعـهـدى امـام (ع ) هـدف هـايـى را دنبال مى كرد كه مهمترين آن ها عبارتند از:
1 ـ ايـجـاد مـصـونيت براى خويش و نظارت بر فعاليت هاى امام رضا(ع ). شايد يكى از انگيزه هـايـى كـه دخترش را به عقد امام رضا(ع ) درآورد، اين بود كه براى زندگى داخلى آن حضرت نيز مراقبى بگمارد.
2 ـ قطع رابطه امام (ع ) با زندگى اجتماعى و پايگاه هاى مردمى .
3 ـ بـهـره بـردارى از مـوقـعـيت و نفوذ معنوى امام (ع ) براى فرو نشاندن شورش هاى علويان و خشم و كينه مردم عليه عباسيان .
4 ـ مـشـروعـيـّت دادن به حكومت خود؛ زيرا افزون بر علويان ، كه حكومت بنى عباس را از اساس نـامـشـروع مـى دانـسـتـنـد، ديـگـر مـردم نـيـز از مـاءمـون ـ بـه دليـل قـتل خليفه به ظاهر قانونى ، يعنى امين ـ دلى خوش نداشتند و از اين رو، بسيارى از مردم تن به بيعت وى نداده بودند.(165)
ب ـ نظر امام (ع ) پيرامون پيشنهاد ولايتعهدى
امام (ع ) نخست پيشنهاد خلافت را به شدت ردّ كرد و در پاسخ فرمود:
اگـر خـلافـت حـق تـو اسـت ، حـق نـدارى اين جامه خدايى را از تن به در آورده ، بر قامت ديگرى بپوشانى و اگر حق تو نيست چگونه چيزى را كه از آن تو نيست به من مى بخشى !(166).
ولى مـاءمـون امـام (ع ) را بـراى پـذيـرفـتـن آن از هر سو زير فشار قرار داد و گفت : (عمر بن خـطـاب ، بـراى خلافت پس ‍ از خود، شورايى تعيين كرد و دستور داد هر يك از اعضاى شورا كه مـخـالفـت كنند، كشته شود. اينك چاره اى جز قبول آنچه اراده كرده ام ندارى . وگرنه گردنت را خواهم زد.)(167)
امـام (ع ) پـس از چـنـد بـار ردّ پـيـشنهاد، ناچار با اكراه و اجبار، ولايتعهدى را پذيرفت . البته پـذيرش ولايتعهدى از سوى امام (ع )، مصلحت سياسى و اجتماعى آن روز اسلام را تاءمين مى كرد واگـر جز اين مى بود، هرگز آن را قبول نمى كرد، هر چند به ريختن خونش منجر شود. برخى از آثـار و نـتـايـج پـذيـرش ولايـتـعـهـدى عـبـارت اسـت از: رهـايـى عـلويـان از چنگال ظالمانه خلفاى عباسى ، نمايش قدرت و عظمت مقام امامت شيعه كه تا آن زمان مردم تصور مـى كـردنـد امـامـان ، تـنها دانشمند و فقيه اند و در صحنه سياست نقشى ندارند، و نتيجه ديگر، افشاى نيّت و هدف هاى شوم ماءمون و نشان دادن چهره واقعى اش ، و سرانجام ، گسترش فرهنگ اصيل شيعى و جلوگيرى از افكار انحرافى است .
شهادت امام به دست ماءمون
مـاءمـون پـيـوسـته از محبوبيت روزافزون امام بيمناك و از علاقه وافر مردم به آن حضرت سخت نـگـران بـود. از ايـن رو، امـام (ع ) را در روز آخـر مـاه صـفـر سال 203 هجرى مسموم كرد و براى آن كه سرپوشى بر جنايت خود بگذارد، پس از انتشار خبر شـهـادت امام (ع ) سراسيمه درحالى كه گريبان چاك زده و اشك مى ريخت ، به خانه آن حضرت شتافت . مردم با انتشار خبر شهادت امام (ع ) در خانه حضرت گرد آمدند و صداى ناله و گريه از آنـان بـلنـد بود و از ماءمون به عنوان قاتل آن حضرت ياد مى كردند و خود را براى تشييع پيكر مطهر حضرت مهيا ساختند.
مـاءمـون احساس كرد كه اگر پيكر مطهر امام (ع ) را آشكارا تشييع كند، ممكن است حادثه اى پيش آيـد. از ايـن رو، دسـتـور داد اعـلان كـنـنـد كـه تـشـييع امروز انجام نمى گيرد. چون جمعيّت متفرق شدند، شبانه امام (ع ) را غسل دادند و در جلو قبر هارون كه در باغ (حميد بن قحطبه واقع بود، به خاك سپردند.(168)

  نوشته شده در  شنبه 1387/08/18ساعت 19:42  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 

عالم ربانى، فقيه اهل بيت سلام الله عليهم، آيت الله سيد محمد رضا حسينى شيرازى  فرزند ارشد مرجع راحل آيت الله العظمى سيد محمد شيرازى اعلى الله درجاته مى باشد.
در سال 1379ق در كربلاى معلا چشم به جهان گشود و در جوار مولايمان اباعبدالله الحسين صلوات الله عليه پرورش يافت و از آن امام همام درس ولايت و فداكارى و جانفشانى در راه خدا آموخت.
در سايه پدر بزرگوارش مرجع راحل پرورش يافت و مراتب علم، ادب و اخلاق را از ايشان كسب نمود.
تحصيلات خود را از مدرسه حافظان قرآن كريم آغاز كرد و سپس وارد حوزه علميه كربلاى معلا شد و مقدمات علوم دينى را از استادان بزرگ آن حوزه فرا گرفت.
در پى فشارهاى فراوان نظام بعثى عراق عليه خاندان شيرازى، به همراه پدر به كويت مهاجرت كرد.
در كويت تحصيلات خود را ادامه داد و رسائل و مكاسب را نزد عموى بزرگوارش مرجع عالى قدر آيت الله العظمى سيد صادق حسينى شيرازى دام ظله فرا گرفت و در كنار آن ، براى جوانان مؤمن جلسات سخنرانى علمى و دينى برگزار مى كرد.
در سال 1399ق به ايران مهاجرت كرد و در شهر مقدس قم سكونت گزيد و پس از تكميل دروس سطح، تحصيلات عاليه خود را نزد پدر بزرگوار، عموى ارجمند و ديگر بزرگان حوزه پى گرفت و به درجه فقاهت و اجتهاد دست يافت.
هنگام تدريس مقدمات و سطوح عالى از استادان بنام حوزه بود و از سال 1408ق به تدريس بحث خارج فقه و اصول پرداخت و تا هنگام ارتحال به تدريس و تربيت فضلا اشتغال داشت.
در اوج اخلاق و فروتنى بود و هم چنان كه در صفات مؤمن گفته اند هميشه تبسم به لب داشت و اندوه او در دلش بود.
شاگردان و فضلاى بسيارى تربيت كرد كه امروزه استادانِ حوزه هاىِ علميه نقاطِ گوناگون جهانند.
از ايشان سخنرانى هاى علمى و اخلاقى متعددى به جا مانده كه بسيارى از آنها از طريق شبكه هاى ماهواره اى پخش شده است.
هم چنين آثار و تأليفات ارزنده اى از ايشان به يادگار مانده است كه از آن ميان مى توان به كتاب «الترتب» اشاره كرد كه طى آن مسئله اصولىِ فوق العاده پيچيده اى كه محل بحث عميق و اختلاف آراى فقهاست، بررسى شده است. ايشان در پى نگارش اين اثر كه تنها مجتهدان از عهده فهم كامل آن بر مى آيند اجازاتِ اجتهادِ متعددى دريافت داشت.
برخى از ديگر آثار ايشان عبارت است از:

تفسير قرآن كريم با عنوان «التدبر في القرآن» كه دو جلد آن به چاپ رسيده، «الرسول الاعظم صلى الله عليه وآله رائد الحضارة الانسانية»، «سخنرانيهاى روز جمعه»، «سلسه مهدويت»، «ومضات» و....
از درگاه خداى سبحان مسئلت داريم ايشان را مشمول رحمت واسعه خود قرار دهد و در جوار اهل بيت عليهم السلام و نياكان پاكش در بهشت برين جاى دهد و بازماندگانش را اجر و صبر عنايت فرمايد.

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت 19:39  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 
حضرت آیت الله حاج سید محمد رضاشیرزای قدس سره

عکس های از مرحوم حضرت آیت الله حاج سید محمد رضاشیرزای اعلی الله درجاته


ادامه مطلب
  نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/12ساعت 16:13  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 

   انا لله وانا الیه راجعون

ارتحال جانگداز عالم فرزانه اسوه تقوی وفضیلت  حضرت آیت الله حاج سید محمد رضاشیرزای قدس سره را بمحضر بقیت الله الاعظم ارواحنا له الفداء وحضرت آیت الله العظمی سید صادق شیرازی  (مدظله العالی ) وبیت معظم شیرازی مخصوصا برادران ارجمندش تسلیت عرض منمایم.

مدرسه علیمه امام هادی علیه السلام.

 

  نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/12ساعت 15:54  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 

1ـ محاسبه روزانه نفس 2ـ استقامت 3ـ مفاسد نيرنگ و حسادت 4ـ پارسايى، كوشش و كمك به مومنان 5ـ نتيجه اعتماد به خدا 6ـ دستورهاى اخلاق عملى 7ـ آهسته ! 8ـ بهشت و جهنم ، خير و شر واقعى 9ـ جلوه و چهره اسلام10ـ عمل بـراى آخرت 11ـ پاداش يارى دوستان اهل بيت 12ـ پرهيز از ريا و جدال و دشمنى 13ـ پاكيزگى روح ، ابزار تشخيص مومن 14ـ درخواست عافيت از خدا 15ـ نفس دعا، عمل است 16ـ دوستى بينوايان مسلمان 17ـ ريشه كفر 18ـ اعمال محبت آور 19ـ اعمال دشمنی آور 20ـ نشانه هاى سه كس 21ـ نشانه هاى نفاق 22ـ به سه كس اعتماد نكن ! 23ـ نشانه هاى سرورى و بزرگى 24ـ نشانه هاى بلاغت 25ـ نجات در سه چيز است 26ـ انس وصفا در سه چيز است 27ـ نشانه هاى كرم و بزرگوارى 28ـ سه چيز ، تباهى مى آورند 29ـ حق و ناحق 30ـ پرهيز از سه چيز 31ـ كمال احسان به سه چيز 32ـ ايمان سودمند 33ـ درباره دانش34ـ اعتماد بر حسب شناخت 35ـ نتيجه تمايل به دنيا واعراض از آن 36ـ صفات آمر به معروف و ناهى از منكر37  ـ زمامدار ستمگر 38ـ بهترين هديه 39ـ برترى جوينده گمراه 40ـ صله رحم و آثار آن .

 1ـ محاسبه روزانه نفس

حق على كل مسلم يعرفناان يعرض عمله فى كل يوم و ليله على نفسه فيكون محاسب نفسه، فـان راى حسنـه استزاد منها، و ان راى سيئـه استغفـر منها لئلا يخزى يوم القيمه.(1)
بر هر مسلمانى كه ما را بشناسد سزوار است كه درهر شبانه روز عملش را برخود عرضه دارد و خود حسابگر خـويـش باشـد، اگر حسنه ديد بر آن بيفزايد و اگر گناه ديـد از آن آمـرزش خـواهـد تـا ايـن كه روز قيـامت رسـوا نشـود.

2ـ استقامت

لو ان شيعتنا استقاموا لصافحتهم الملائكه و لاظلـهم الغمام و لاشـرقوا نهارا و لاكلـوا مـن فـوقهم و مـن تحت ارجلهم و لما سـئلوا الله شيئا الا اعطاهـم.(2)
اگر شيعيان ما استقامت مى ورزيدند، هر آينه فـرشتگان با آنها دست مى دادند و ابر بر آنها سايه مى انداخت و در روز مـى درخشيدنـد و از فـراسر و زير پاى خـود روزى مى خـوردنـد و چيزى از خـدا نمـى خـواستنـد، مگـر ايـن كه به آنها مـى داد.

3ـ مفاسد نيرنگ و حسادت

مـن غش اخاه و حقره و ناواه جعل الله النار ماواه. و مـن حسد مـومنا انماث الايمان فى قلبه كما ينماث الملح.(3)
هر كه با برادرش نيرنگ ورزد و او را كوچك شمارد و با او در افتد،خداوندآتش را جايگاهش گرداند، و هر كه بر مومنى حسد برد، ايمان در دلـش آب شود، چنان كه نمك در آب حل شود.

4ـ پارسايى، كوشش و كمك به مومنان

لاتذهبـن بكم المذاهب فو الله لاتنال ولايتنا الا بالورع و الاجهاد فى الدنيا و مـواسـاه الاخـوان فـى الله، وليـس مـن شيعتنـا مـن يظلـم الناس .(4)
مسلكها و مذهبها شما را نبرند، به خدا سـوگند به ولايت ما نتوان رسيد جز با پارسايـى و كـوشـش در دنيا ، و يارى دادن برادران براى خدا. و كسى كه به مردم ستم كند، شيعه مانيست.

5ـ نتيجه اعتماد به خدا

من يثق بالله يكفه ما اهمه مـن امر دنياه و آخرته ويحفظ له ما غاب عنه ، و قد عجز مـن لـم يعد لكل بلاء صبـرا و لكل نعمه شكـرا و لكل عسـر يسرا.(5)
هر كه به خدا اعتماد ورزد، خدا مهم دنيا و آخرتش را كفايت كند و هر چه از او غايب است برايـش حفظ كند. درمانـده وناتـوان است هر كه براى هـر بلا صبرى ، و بـراى هـر نعمت شكـرى و بـراى هـر دشـوارى آسـانـى اى ندارد.

6ـ دستورهاى اخلاق عملى

صل من قطعك،واعط من حرمك، و احسن الى من اساء اليك و سلم على من سبك.وانصف من خاصمك ، و اعف عمن ظلمك كما انك تحب ان يعفى عنك، فاعتبر بعفو الله عنك.الا تـرى ان شمسه اشـرقت علـى الابـرار و الفجـار. و ان مطـره ينزل علـى الصالحيـن والخاطئيـن.(6)
با كسـى كه از تو بريده بپيـوند، و به آن كـه از تـو دريغ كرده بخشش كن، و با كسى كه به تو بدى كرده نيكى كـن. و به كسى كه به تو دشنام داده سلام كـن. و باكسى كه به تـو دشمنـى ورزيـده انصاف ورز. و كسـى كه تـو را ستـم ورزيده عفو كـن، همچنان كه دوست دارى كه از تـو گذشت شود. به عفو خدا از خودت عبرت گير، آيا نبينـى كه آفتابـش بر نيكان و بدان هر دو مـى تابـد و بارانـش بر شايستگان و ناشايستگان مى بارد؟

7ـ آهسته !

واخفض الصوت ،ان ربك الذى يعلم مـا تسـرون و ما تعلنون ، قد علم مـا تريدون قبل ان تسالوه.(7)
صـدايت را فـرود آر، زيرا خـدايى كه نهان و آشكار را مى داند سـوال ناكـرده مى داند كه شما چه مى خواهيد.

8ـ بهشت و جهنم ، خير و شر واقعى

الخيـر كله امامك ، و ان الشـر كله امامك ،و لن تـرى الخير و الشـر الا بعد الاخـره، لان الله جل وعز جعل الخيـر كله فى الجنه و الشـر كله فـى النار لانهما الباقيان.(8)
تمام خير در برابر تو و تمام شر نيز در برابر توست. و خير و شر را نبينـى، مگر بعد از آخرت، زيرا كه خداوند عزوجل تمام خير را در بهشت و تمام شـر را در دوزخ قـرارداده ، زيـرا كه ايـن دوانـد كه بـاقـى انـد.

9ـ جلوه و چهره اسلام

الاسلام عريان فلباسه الحياء وزينته الـوقـار و مـروته العمل الصالح و عماده الـورع و لكل شـىء اسـاس و اسـاس الاسلام حبنا اهل البيت.(9)
اسلام برهنه است، لباسش حيا و زيورش وقار وجوانمـردىاش عمـل صالـح و ستونـش پارسايى مى باشد ، و براى هر چيزى پايه اى است و پايه اسلام دوستى ، ما اهل بـيت است .

10ـ عمل بـراى آخرت

اعمل اليـوم الـدنيا بما ترجـوا به الفـوز فـى الاخره.(10)
امروز در دنيا كارى كن كه به وسيله آن اميـد كـاميـابـى در آخـرت را دارى.

11ـ پاداش يارى دوستان اهل بيت

لايبقـى احـد ممـن اعان مـومنـا مـن اوليـائنا بكلمه الا ادخله الله الجنه بغير الحساب.(11)
در روز قيامت كسى نماند كه يك كلمه به مومنى از دوستان ما كمك كرده بـاشد، جز اين كه خـداونـد او را بـى حسـاب به بهشت داخل گـرداند.

12ـ پرهيز از ريا و جدال و دشمنى

اياك و المراء فانه يحبط عملك و اياك و الجدال فانه يوبقك و ايـاك و كثـره الخصومات فانهاتبعدك من الله.(12)
از ريا كارى بپرهيز كه عملت را از بين برد واز جدال بپرهيز كه هلاكت گرداند و از خصـومتها و دشمنيها بپـرهيز كه تـو را از خـدا دور كنـد.

13ـ پاكيزگى روح ، ابزار تشخيص مومن

اذا ارادالله بعبد خيرا طيب روحه فلايسمع معروفا الا عرفه و لامنكرا الا انكره ثـم قذف الله فـى قلبه كلمه يجمع بها امره.(13)
چون خدا خير بنده اى را خواهد روحش راپاك گرداند، به طورى كه هيچ معروفى به گوشش نرسد، مگر آن كه آن را بفهمد و هيچ منكرى را نشنود، جز آن كه زشتـش داند و سپـس كلمه اى به دلـش الهام كنـد كه كـارش را بـدان فـراهـم آرد.

14ـ درخواست عافيت از خدا

فسئلـوا ربكـم العافيه و عليكـم بـالـدعه والوقار و السكينه و الحياء.(14)
از پـروردگارتان عافيت بخـواهيد و نرمش و وقار و آرامـش حيا را حفظ كنيـد.

15ـ نفس دعا، عمل است

اكثـروا من الدعاء، فان الله يحب مـن عباده الذين يدعونه ، و قد وعد عباده المومنين الاستجابه والله مصير دعاء المـومنين يوم القيامه لهم عملا يزيدهـم به فى الجنه.(15)
زياد دعا كنيد، زيرا خداوند بندگان دعا كـن خود را دوست دارد و به بندگان مومنـش وعده اجابت داده است، وخداوند در روز قيامت دعاى مـومنان رااز كردارشان محسـوب دارد و ثـوابـش را بـا بهشت فزايد.

16ـ دوستى بينوايان مسلمان

و عليكم بحب المساكين المسلمين فان من حقرهم و تكبر عليهم فقد زل عن ديـن الله والله له حاقـر ماقت و قد قال ابـونا رسـول الله (ص) (( امرنـى ربـى بحب المساكين المسلمين منهم)).(16)
برشما باد به دوستـى مستمندان مسلمان، زيرا هر كس آنان را كوچك بدارد و بر آنها تكبر ورزد، به راستـى كه از ديـن خدا لغزيده و خـدا كـوچك كننده و زبـون كننده اوست، و پدر ما رسـول خدا(ص) فرمـوده: (( پروردگارم به مـن دستـور داده است كه مستمنـدان مسلمـان را دوست بـدارم. ))

17ـ ريشه كفر

ايـاكـم ان يحسـد بعضكـم بعضـا فـان الكفـر اصله الحسـد.(17)
از حسـد ورزى به يكـديگـر بپـرهيزيـد، زيـرا ريشه كفـر، حسـد است.

18ـ اعمال محبت آور

ثلاث تـورث المحبه: الـديـن و التـواضع والبذل.(18)
سه چيز است كه محبت آورد: قـرض دادن وفـروتنـى و بخشـش.

19ـ اعمال دشمنی آور

ثلاثه مكسبه للبغصـاء: النفـاق والظلم و العجب.
سه چيز است كه دشمنـى مـىآورد: دو رويـى ، ستـم و خـودبينـى .

20ـ نشانه هاى سه كس

ثلاثه لا تعرف الا فـى ثلاثه مـواطن : لايـعرف الحليـم الا عنـد الغضب و لاشجاع الا عندالحرب، ولا اخ الا عند الحاجه.(20)
سه كس اند كه شناخته نشوند جز در سه جا:
بـردبار شناخته نشـود جز به هنگام خشـم، وشجاع شناخته نشـود جز به وقت نبـرد، وبـرادر و دوست شنـاخته نشـود جز به وقت نياز.

21ـ نشانه هاى نفاق

ثلاث من كن فيه فهو منافق و ان صام و صلى: من اذا حـدث كذب و اذا وعد اخلف. و اذا ائتمن خان.(21)
سه چيز است در هر كه باشد منافق است، اگر چه روزه بدارد ونماز بخواند: آن كه چون سخن گويد دروغ گويد، و چون وعده كند خلاف ورزد و چون امنيش دانند خيانت نمايد.

22ـ به سه كس اعتماد نكن !

لاتشـاور احمق، و لاتستعن بكذاب و لاتثق بمـوده ملوك.(22)
با احمق مشورت نكن، واز دروغگو يارى مجو،و به دوستى زمامداران اعتماد مكن.

23ـ نشانه هاى سرورى و بزرگى

ثلاث مـن كـن فيه كـان سيـدا: كظم الغيظ والعفـو عن المسيىء والصله بـالنفـس والمـال.(23)
سه چيز است كه در هـر كه بـاشـد آقـا و سـرور است:
خشـم فـرو خـوردن ،گذشت از بدكـردار، كمك و صله رحـم بـا جـان و مـال.

24ـ نشانه هاى بلاغت

ثلاثه فيهن البلاغه: التقـرب من معنى البغيه، والتبعد من حشوالكلام ، والدلاله بالقليل على الكثير.(24)
سه چيز است كه در آن بلاغت و شيـوايـى است: معنى مقصود را رساندن، و از سخـن بيهوده دورى جستـن، و بـا لفظ كم، معنـى بسيـار را رسـانـدن.

25ـ نجات در سه چيز است

النجـاه فـى ثلاث: تمسك عليك لسـانك، ويسعك بيتك و تنـدم على خطيئتك.(25)
نجات در سه چيز است ، زبانت را نگهدارى و در خانه ات بمانى ! و بـر خطايت پشيمان شوى.

26ـ انس وصفا در سه چيز است

الانـس فـى ثلاث: فـى الزوجه المـوافقه والـولد البار والصـديق المصافى.(26)
انـس در سه چيز است: زن مـوافق و فـرزنـد نيكوكار و دوست خالص و بـا صفـا.

27ـ نشانه هاى كرم و بزرگوارى

ثلاثه تـدل علـى كـرم المـرء : حسن الخلق ، و كظم الغيظ و غض الطـرف.(27)
سه چيز است كه دليل بزرگوارى شخص است : خوشخويى، فرو بردن خشم ، و فرو هشتن چشم

28ـ سه چيز ، تباهى مى آورند

ثـلاثه تكدر العيش : السلطان الجائر، والجار السـوء و المراه البذيه.(28)
سه كس زندگى را تيره كنند: زمامدار ستمگر ، وهمسايه بد وزن بى شرم و بدزبان

29ـ حق و ناحق

من طلب ثلاثه بغير حق حرم ثلاثه بحق: من طلب الدنيا بغير حق حرم الاخره بحق، و مـن طلب الرياسه بغيـر حق حرم الطاعه له بحق و مـن طلب المال بغيـر حق حـرم بقائه له بحق.(29)
هـر كه سه چيز را به ناحق خـواهـد از سه چيز به حق محـروم گردد:
1ـ هـر كه دنيـا را به نـاحق خـواهـد از آخـرت به حق محـروم گردد،
2ـ هـر كه به نـاحق ريـاست طلبـد از طـاعت به حق محـروم گردد،
3ـ هـر كه به نـاحق مـالـى را طلبـد از مـانـدگـارى به حق آن محـروم گردد.

30ـ پرهيز از سه چيز

ان يسلـم الناس مـن ثلاثه اشياء كانت سلامه شـامله: لسان السوء و يد السوء و فعل السوء.(30)
اگـر مـردم از سه چيز در سلامت بـاشنـد، سلامت كـامل خـواهنـد داشت: زبان بد ودست بد و كاربد.

31ـ كمال احسان به سه چيز

لايتـم المعروف الا بثلاث خصـال: تعجيله و تقليل كثيره و ترك الامتنان به.(31)
احسان و نيكى كامل نباشد، مگر با سه خصلت: شتاب در آن ، كم شمردن بسيار آن و منت ننهادن بر آن.

32ـ ايمان سودمند

من لم تكن فيه ثلاث خصال لم ينفعه الايمان:حلم يرد به جهل الجاهل،و ورع يحجزه عن طلب المحـارم و خلق يـدارى به النـاس.(32)
هـركه سه خصلت در او نبـاشـد، ايمـان به او سـودى نـرسـاند:
1ـ حلمـى كه بـا آن ،نـادانـى نـادان را بـرطـرف كند،
2ـ پـارسـايـى اى كه از طلب حـرام بازش دارد،
3ـ و اخلاقـى كه به وسيله آن بـا مـردم مـدارا كنـد.

33ـ درباره دانش

اطلبوا العلم و تزينوا معه بالحلم و الوقار و تواضعوا لمن تعلمونه العلم و تـواضعوا لمـن طلبتـم منه العلـم ، ولا تكـونـوا علماء جباريـن فيذهب بـاطلكـم بحقكـم.(33)
دانش بيـاموزيد و بـا آن خـود را بـه بردبارى و سنگيـنى بيـاراييد و بـا دانـش آمـوزان خود فروتـن باشيد، و در برابر استاد خـويـش تـواضع كنيـد، و از عالمان متكبـر ، مستبـد نبـاشيـد كه رفتار ناحقتـان حق شمـا را از بيـن بـرد.

34ـ اعتماد بر حسب شناخت

اذا كان الزمان زمان جـور و اهله اهل غدر فالطمانينه الى كل احـد عجز.(34)
هـرگاه زمان، زمان جـور و ستم باشـد واهل زمانه اهل غدر و نيرنگ، اعتماد و دلبستگى به هر كسى عجز و درماندگى است.

35ـ نتيجه تمايل به دنيا واعراض از آن

الـرغبه فـى الـدنيـا تـورث الغم و الحزن والزهـد فـى الدنيا راحه القلب و البـدن.(35)
رغبت و تمايل به دنيا مايه غم و اندوه، و زهد و بـى ميلى به
eدنيا سبب راحتى قلب و بدن است.

36ـ صفات آمر به معروف و ناهى از منكر

انمـا يـامـر بـالمعروف و ينهى عن المنكر من كـانت فيه ثلاث خصال:
1ـ عالم بما يامر، عالم بما ينهى.
2ـ عادل فيما يامر، عادل فيما ينهى.
3ـ رفيق بما يـامـر ، رفيق بما ينهى.(36)
كسـى امـر به معروف و نهى از منكـرمى كند كه در او سه ويژگى باشد :
1ـ به آنچه امـر كنـد دانـا بـاشـد و بـدانچه نيز نهى كنـد دانـا بـاشد،
2ـ در آنچه امـر كنـد عادل بـاشـد و در آنچه نيز نهى كنـد عادل بـاشد،
3ـ به آنچه امر كند با نرمش امر كند و بدانچه نيز نهى كند با نرمش نهى كند.

37ـ زمامدار ستمگر

مـن تعرض لسطـان جـائر فاصـابته منه بليه لم يوجـر عليها و لم يـرزق الصبر عليها.(37)
هر كه از زمامدار ستمگر، طالب فضل واحسانى شـود، از او بلايى بيند كه ، بر آن پـاداش نيـابـد و صبـر بـرآن روزى او نشـود.

38ـ بهترين هديه

احب اخوانى الى من اهدى الى عيوبى.(38)
محبـوبتـرين بـرادرانـم نزد من، كسـى است كه عيبهايـم را به من اهدا كنـد.

39ـ برترى جوينده گمراه

مـن دعا النـاس الـى نفسه و فيهم مـن هـو اعلـم منه فهـو مبتـدع ضـال.(39)
هر كه با وجود داناتر از خود، مردم را به اطاعت از خود دعوت كند بدعت گزار و گمراه است.

40ـ صله رحم و آثار آن

ان صله الرحم و البر ليهونان الحساب و يعصمان من الذنوب فصـلوا اخـوانكم و بـروا اخـوانكـم ولـو بحسـن السلام و رد الجواب.(40)
به راستـى كه صله رحـم و نيكـوكارى ، حساب را آسان كند واز گناهان جلوگيرى نمايد پـس با برادران خود صله رحم و نيكى كنيد گر چه به نيكو سلام دادن و جواب سلام باشد.
پى نوشت ها:
1 ـ تحف العقول ، ص 301.  2 ـ همان،ص 302.  3 ـ همان، ص 303.  4 ـ همان،ص 303.  5 ـ همان،ص 304.  6 ـ تحف العقول، ص  305. 7 ـ همان، ص 305. 8 ـ همان،ص 306. 9 ـ همان، ص 307. 10 ـ تحف العقول ، ص 306. 11 ـ پيشن، ص 307. 12 ـ همان،ص 309. 13 ـ تحف العقول ، ص 312. 14 ـ همان،ص 313. 15 ـ همان، ص 314. 16 ـ تحف العقول ، ص 315. 17 ـ همان،ص 315.
18 ـ همان، ص 316. 19 ـ تحف العقـول ،ص 316. 20 ـ همـان، ص 316. 21 ـ پيشين،ص 316 . 22 ـ همان،ص 316. 23 ـ تحف العقول، ص 317. 24 ـ همان،ص 317. 25 ـ همان،ص 317. 26 ـ تحف العقول ، ص 318. 27 ـ همان،ص 319. 28 ـ همان، ص 320. 29 ـ تحف العقول ، ص 321. 30 ـ همان ،ص 321. 31 ـ همان ،ص 323. 32 ـ تحف العقول ،ص 324. 33 ـ صول كافى، ج 1،ص 44. 34 ـ همان،ص 357. 35 ـ حف العقول ، ص 358. 36 ـ همان، ص 358. 37 ـ تحف العقول، ص 359. 38 ـ همان، ص 366. 39 ـ همان،ص 375. 40 ـ همان، ص 376.

 

 

  نوشته شده در  جمعه 1387/03/10ساعت 10:21  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 

1ـ تعقل و معرفت 2ـ حجت ظاهرى و باطنى 3ـ صبر و گوشه گيرى از اهل دنيا 4ـ عاقلان آينده نگر 5 ـ تضرع براى عقل 6ـ ديدار با مومن براى خدا 7ـ مروت ، عقل و بهاى آدمى ، 8ـ حفظ آبروى مردم 9ـ عوامل نزديكى و دورى به خدا 10ـ عاقل دروغ نمى گويد 11ـ حكمت كم گويى و سكوت 12ـ هرزه گوى بى حيا 13ـ متكبر، داخل بهشت نمى شود 14ـ تقسيم كار در شبانه روز 15ـ همنشينى با ديندار وعاقل خير خواه 16ـ پرهيز از انس زياد با مردم 17ـ نتيجه حب دنيا 18ـ پرهيز از طمع وتكيه بر توكل 19ـ نتايج امانتدارى و راستگويى 20ـ سقوط برترى جوى 21ـ حقگويى و باطل ستيزى 22ـ تناسب بلا و ايمان 23ـ كفاره خدمت به حاكمان24ـ نافله وتقرب 25ـ اصلاح و گذشت 26ـ بهترين صدقه 27ـ سختى ناحق 28ـ گناهان تازه ، بلاهاى تازه 29ـ كليد بصيرت 30ـ دنيا، بهترين وسيله 31ـ انتظار فرج 32ـ مهرورزى با مردم 33ـ پرهيز از خشم 34ـ قويترين مردم 35ـ ترقى، نه درجا زدن 36ـ خير رسانى به ديگران 37ـ پرهيز از شوخى 38ـ پند پديده ها 39ـ رنج ناديده، نيكى را نمى فهمد 40ـ محاسبه اعمال .بازگشت به صفحه نخست

 1ـ تعقل و معرفت

مابعث الله انبيائه و رسله الى عباده الا ليعقلوا عن الله، فاحسنهم استجابه احسنهم معرفه لله، واعلمهم بـامـر الله احسنهم عقـلا و اعقلهم ارفعهم درجه فى الدنيا و الاخره.(1)
خـداوندپيامبران وفرستادگانش رابه سوى بندگـاش بر نينگيخته ، مگر آن كه از طرف خدا تعقل كنند. پـس نيكوترينشان از نظر پذيرش، بهترينشان از نظر معرفت به خداست، وداناترينشان به كار خدا، بهترينشان از نظر عقل است، و عاقلتريـن آنها بلند پايه ترينشان در دنيا و آخرت است.

2ـ حجت ظاهرى و باطنى

ان لله علـى الناس حجتيـن، حجه ظاهـره و حجه بـاطنه، فاما الظاهـره فالرسل والانبيـاء والائمه و امـا البـاطنه فـالعقـول.(2)
همانابراى خداوند بر مردم دو حجت است حجت آشكار و حجت پنهان،اما حجت آشكار عبارت است از: رسـولان و پيامبـران و امامان; و حجت پنهانـى عبارتنـد از عقـول مردمان.

3ـ صبر و گوشه گيرى از اهل دنيا

الصبر على الوحده علامه قوه العقل،فمن عقل عن الله تبارك و تعالى اعتزل اهل الـدنيا و الراغبيـن فيها و رغب فيما عنـد ربه و كان الله آنسه فـى الـوحشه و صـاحبه فى الوحده، وغنـاه فـى العيله و معزه فـى غير عشيره. (3)
صبر بـر تنهايـى و نشانه قوت عقل است و هر كه از طرف خداوند تبارك و تعالى تعقل كنـد از اهل دنيا و راغبيـن در آن كناره گرفته و بـدآنچه نزد پـرودرگارش است رغبت نموده،و خداوند در وحشت انيـس اوست ودر تنهايى يار او، و توانگرى او در نـدارى و عزت او در بـى تيـره و تبـارى است.

4ـ عاقلان آينده نگر

ان العقلاء زهـدوا فى الدنيا و رغبوا فى الاخره لانهم علموا ان الدنيا طالبه و مطلوبه و الاخره طالبه و مطلـوبه مـن طلب الاخره طلبته الدنيا حتى يستـوفى منها رزقه، و مـن طـلب الـدنيـا طلبته الاخـره فيـاتيه المـوت فيفسـد عليه دنيـاه و آخـرته.(4)
به راستـى كـه عـاقلان بـه دنيـا بـى رغبتنـد و به آخـرت مشتاق ; زيـرا مـى دانندكه دنيا خواهانست و خواسته شده و آخرت هـم خواهانست و خـواسته شده هر كه آخـرت خواهد دنيا او را بخواهـد تاروزى خـود را از آن دريافت كنـد، وهر كه دنيا را خواهد آخرتش به دنبال است تا مرگش رسد و دنيا و آخرتـش را بر او تباه كند.

5 ـ تضرع براى عقل

من اراد الغنى بلا مال و راحه القلب من الحسد والسلامه فى الدين فليتضرع الى الله فـى مسالته بان يكمل عـقـله، فمن عقل قنع بما يكفيه و مـن قنع بما يكفيه استغنـى و مـن لـم يقنع بمـا يكفيه لـم يـدرك الغنـى ابـدا.(5)
هركس بى نيازى خواهد بدون دارايى، و آسايش دل خواهد بدون حسد، و سلامتى دين طلبد، بايد به درگاه خدا زارى كند و بخواهد كه عقلش را كـامل كند، هـر كه خرد ورزد، بدانچه كفايتـش كند قانع باشد و هركه بـدانچه او را بـس باشد قانع شـود بى نـياز گـردد. هـر كـه بـدانـچه او را بـس بود قـانـع نشـود، هـرگـز به بـى نيازى نرسد.

6ـ ديدار با مومن براى خدا

مـن زار اخـاه المـومن لله لالغيره، ليطلب به ثواب الله و تنجز ما وعده الله عزوجل وكل الله عزوجل به سبعين الف ملك من حيـن يخرج مـن منزله حتى يعود اليه ينـادونه: الا طبت و طـابت لك الجنه، تبـوات مـن الجنه منزلا. (6)
هر كس ـ فقط براى خدا نه چيز ديگرـ به ديدن برادر مومنش رود تا به پاداش و وعده هاى الهى برسـد، خـداونـد متعال ، از وقت خروجـش ازمنزل تا بـرگشتـن او ، هفتاد هزار فرشته را بـر او گمارد كه همه ندايـش كننـد: هان پاك و خـوش باش و بهشت بـرايت پـاكيزه بـاد كه در آن جـاى گـرفتـى.

7ـ مروت ، عقل و بهاى آدمى

لادين لمن لامروه له، ولا مروه لمن لا عقل له، و ان اعظم الناس قدرا الذى لايرى الـدنيا لنفسه خطـرا، امـا ان ابـدانكـم ليـس لها ثمـن الا الجنه، فلا تبيعوهـا بغيرها.(7)
كسـى كه جـوانمـردى نـدارد ديـن نـدارد ، و هـر كـه عقل ندارد، جـوانمردى ندارد. به راستـى كه با ارزش تريـن مردم كسـى است كه دنيا را براى خـود مقامى ندانـد، بدانيدكه بهاى تـن شما مردم ، جز بهشت نيست، آن را جز بـدان مفروشيـد.

8ـ حفظ آبروى مردم

مـن كف نفسه عن اعراض الناس اقاله الله عثرته يوم القيمه و مـن كف غضبه عن الناس كف الله عنه غضبه يوم القيمه.(8)
هـر كه خـود را از آبـروريزى مردم نگهدارد، (9)
خـدا در روز قيـامت از لغزشـش مـى گذرد، و هـركه خشـم خـود را از مـردم بـاز دارد،خـداونـد در روز قيـامت خشمـش را از او باز دارد.

9ـ عوامل نزديكى و دورى به خدا

افضل ما يتقرب به العبد الى الله بعد المعروفه به الصلاه و برالوالدين و ترك الحسد و العجب و الفخر.(10)
بهترين چيزى كه به وسيله آن بنده به خداوند تقرب مى جويد بعد از شناختن او، نماز و نيكى به پدر و مادر و ترك حسد و خودبينى و به خود باليدن است .

10ـ عاقل دروغ نمى گويد

ان العاقل لايكذب و ان كـان فيه هـواه.(11)
همـانـا كه عاقل دروغ نمـى گـويـد، گـر چه طبق ميل و خـواسته او بـاشـد.

11ـ حكمت كم گويى و سكوت

قله المنطق حكـم عظيـم، فعليكـم بـالصمت، فـانه دعه حسنه و قله وزر و خفه من الذنوب.(12)
كـم گويى، حكمت بزرگى است، بر شما باد به خموشى كه شيوه اى نيكو وسبكبار و سبب تخفيف گناه است.

12ـ هرزه گوى بى حيا

ان الله حـرم الجنه علـى كل فـاحـش قليل الحياء لايبـالى ما قال و لا ما قيل له.(13)
همانا خداوند بهشت را بر هر هرزه گوى كـم حيا كه باكى ندارد چه مى گويد و يـا به او چه گـوينـد حـرام گـردانيـده است.

13ـ متكبر، داخل بهشت نمى شود

اياك و الكبـر، فانه لايدخل الجنه من كان فى قلبه مثقـال حبه مـن كبـر.(14)
از كبر و خودخواهى بپرهيز ، كه هر كسى در دلش به اندازه دانه اى كبر باشد ، داخل بهشت نمى شود.

14ـ تقسيم كار در شبانه روز

احتهدوا فى ان يكون زمانكم اربع ساعات: ساعه لمناجـاه الله ، وساعه لامـر المعاش، و سـاعه لمعاشـره الاخـوان و الثقـاه الذيـن يعرفونكم عيوبكم و يخلصون لكم فى الباطـن ، و ساعه تخلون فيها للذاتكم فـى غيـر محـرم و بهذه السـاعه تقـدرون علـى الثلاث سـاعات.(15)
بكـوشيـد كه اوقـات شبـانه روزى شمـا چهار قسمت بـاشد:
1ـ قسمتى براى مناجات با خدا،
2ـ قسمتى براى تهيه معاش،
3ـ قسمتى براى معاشرت با برادران و افراد مورد اعتماد كه عيبهاى شما را به شما مى فهمانند ودر دل به شما اخلاص مـى ورزنـد،
4ـ و قسمتى را هم در آن خلوت مى كنيد براى درك لذتهاى حلال ( تفريحات سالم) و به وسيله انجام ايـن قسمت است كه بـر انجـام وظايف آن سه قسمت ديگـر توانـا مـى شـويـد.

15ـ همنشينى با ديندار وعاقل خير خواه

مجالسه اهل الدين شرف الدنيا و الاخره،مشاوره العاقل الناصح يمن و بركه ورشد و تـوفيق مـن الله، فـاذا اشـار عليك العاقل النـاصح فـايـاك و الخلاف فان فى ذلك العطب.(16)
همنشينـى اهل ديـن، شرف دنيا وآخرت است، و مشورت با خردمند خيرخواه، يمن و بركت و رشد و توفيق از جانب خداست، چون خردمند خيرخواه به تـو نظر داد، مبادا مخالفت كنى كه مخالفتش هلاكت بار است.

16ـ پرهيز از انس زياد با مردم

اياك و مخـالطه الناس و الانس بهم الا ان تجد منهم عاقلا و مامونا فانـس به و اهـرب مـن سـايـرهـم كهربك مـن السبـاع الضـاريه.(17)
بپرهيزاز معاشرت با مردم و انس با آنان، مگر اين كه خردمند و امانت دارى در ميان آنهابيابى كه (در ايـن صورت) با او انـس گير و از ديگران بگريز، به مانند گريز تو از درنده هاى شكارى.

17ـ نتيجه حب دنيا

من احب الدنياذهب خوف الاخره من قلبه و ما اوتى عبد علما فازداد للدنيا حبا الا ازداد مـن الله بعدا و ازداد الله عليه غضبـا.(18)
هر كه دنيا را دوست بدارد، خوف آخرت از دلش برود، و به بنده اى دانشى ندهند كه به دنيا علاقـه مندتر شـود، مـگـر آن كـه از خدا دورتـر و مورد خشم او قرار گيرد.

18ـ پرهيز از طمع وتكيه بر توكل

اياك والطمع، وعليك بالياس مما فى ايدى الناس، و امت الطمع من المخلوقيـن، فـان الطمع مفتـاح للذل ، و اختلاس العقل و اختلاق المـروات ، و تـدنيـس العرض و الذهـاب بـالعلـم . و عليك بـالاعتصـام بـربك و التوكل عليه. (19)
از طمع بپرهيز و بر تو باد به نااميدى از آنچه در دست مردم است، طمع را از مخلـوقيـن ببر كه طمع، كليد خـوارى است، طمع، عقل را مـى ربايـد و مردانگـى را نابـود كنـد و آبرو را مىآلايـد و دانـش را از بيـن مـى برد. بـر تـو باد كه به پروردگارت پناه برى و براو توكل كنى.

19ـ نتايج امانتدارى و راستگويى

اداء الامـانه والصـدق يجلبـان الـرزق ، و الخيـانه و الكذب يجلبان الفقر والنفـاق.(20)
امـانتـدارى و راستگـويـى، سبب جلب رزق و روزىانـد، و خيـانت و دروغگويى ، سبب جلب فقر ودورويى.

20ـ سقوط برترى جوى

اذا اراد الله بـالذره شـرا انبت لها جنـاحيـن ، فطـارت فـاكلها الطيـر.
هرگاه خـداوند بـدى مـورچه را بخواهد به او دو بال مـى دهد كه پرواز كند تا پرنده ها او را بخورند.

21ـ حقگويى و باطل ستيزى

اتق الله و قل الحق و ان كـان فيه هلاكك فـان فيه نجـاتك اتق.
از خـدا بترس و حق را بگو اگر چه نابودى تو در آن باشد. زيرا كه در واقع ، نجات تـو در آن است.از خـدا بتـرس و بـاطل را واگذار، اگـر چه نجات تـو در آن بـاشـد، زيـرا كه در واقع نـابـودى تو در آن است.

22ـ تناسب بلا و ايمان

المـومـن مثل كفتـى الميزان كلما زيـد فـى ايمـانه زيـد فى بلائه.(21)
مـومن همانند دو كفه ترازوست هرگاه به ايمانش افزوده گردد، به بلايش افزوده گردد.

23ـ كفاره خدمت به حاكمان

كفـاره عمل السطـان الاحسـان الـى الاخوان.(22)
كفاره كـارمنـدى سلطـان احسـان به بـرادران دينـى است.

24ـ نافله وتقرب

صلاه النـوافل قـربـان الـى الله لكل مـومن... .(23)
نمـاز نـافله راه نزديك شـدن هـر مـومنـى به خـداونـد است... .

25ـ اصلاح و گذشت

ينادى مـناد يوم القيمه: الا من كان له على الله اجر فليقم، فلا يقوم الا مـن عفى و اصلح ، فاجره على الله.(24)
ندا كننده اى در روز قيامت ندا مى كند: آگاه باشيد، هر كه را بر خدا مزدى است برخيزد ، و بر نمى خيزد، مگر كسـى كه گذشت كرده و اصلاح بيـن مردم نمـوده باشـد، پـس پاداشـش با خـدا خـواهـد بـود.

26ـ بهترين صدقه

عونك للضعيف من افضل الصدقه.(25)
كمك كـردنت به نـاتـوان از بهتـريـن صـدقه است.

27ـ سختى ناحق

يعرف شده الجور من حكم به عليه.(26)
سختـى نـاحق را آن كـس شنـاسـد كه بـدان محكـوم گردد.

28ـ گناهان تازه ، بلاهاى تازه

كلما احدث الناس من الذنوب ما لم يكونوا يعملون احدث الله لهم مـن البلاء ما لم يكونوا يعدون.(27)
هرگاه مردم گناهان تازه كنند كه نمى كردند، خداوند بلاهايى تازه به آنها دهد كه به حساب نمىآوردند.

29ـ كليد بصيرت

تفقهوا فى دين الله فان الفـقه مفتاح البصيره و تمام العباده و السبب الـى المنـازل الـرفيعه والـرتب الجليله فـى الـديـن و الـدنيـا و فضل الفقيه علـى العابـد كفضل الشمـس علـى الكـواكب و مـن لم يتفقه فـى دينه لـم يـرض الله له عملا.(28)
در ديـن خـدا دنبال فهم عميق باشيـد ، زيرا كـه فـهـم عميق ديـن، كليـد بصيرت و بينايـى و كمال عبادت و سبب تحصيل درجات بلنـد و مراتب بزرگ در امـور ديـن و دنياست. و برترى فقيه بر عابد، مانند برترى آفتاب است بر كـواكب، كسـى كه در دينـش فهم عميق نجـويـد خـداونـد هيچ عملـى را از او نپسندد.

30ـ دنيا، بهترين وسيله

اجعلوا لانفسكم حظا من الدنيا باعطائها ماتشتهى من الحلال و ما لايثلم المروه و ما لا سرف فيه، و استعينوا بذلك على امور الدين فانه روى (( ليس منا مـن ترك دنياه لدينه او ترك دينه لدنياه)).(29)
براى خود بهره اى از دنيا برگيريد و آنچه خواهش حلال باشد و رخنه درجوانمردى ايجاد نكند و اسراف نباشد منظور داريد، و به اين وسيله براى انجام امـور ديـن يارى جـوييد. زيرا كه روايت شـده است: (( از ما نيست كسـى كه دنيايـش را براى دينـش تـرك گـويـد و يـا دينـش را بـراى دنيـايـش رهـا سازد.))

31ـ انتظار فرج

افضل العبـاده بعد المعرفه انتظار الفـرج.(30)
بهتـريـن عبـادت بعد از شنـاخت خـداونـد، انتظار فـرج و گشـايـش است.

32ـ مهرورزى با مردم

التودد الى الناس نصف العقل.(31)
مهرورزى و دوستى با مردم نصف عقل است.

33ـ پرهيز از خشم

مـن كف غضله عن النـاس كف الله عنه عذاب يوم القيمه.(32)
هر كه خشـم خـود را از مردم باز دارد، خداوند عذاب روز قيامت را از او باز مى دارد.

34ـ قويترين مردم

مـن اراد ان يكـون اقـوى النـاس فليتـوكل علـى الله.(33)
هـر كه مـى خـواهـد كه قـويتـريـن مـردم بـاشـد بـر خـدا تـوكل نمـايـد.

35ـ ترقى، نه درجا زدن

من استـوى يوماه فهو مغبـون، و من كان آخر يوميه شر هما فهو ملعون و من لم يعرف الزياده فى انفسه فهو فـى نقصان، و مـن كان الـى النقصان فالمـوت خير له من الحياه.(34)
كسى كه دو روزش مساوى باشد، مغبـون است، وكسى كه دومين روزش ، بدتر از روز اولـش باشد ملعون است، و كسى كه در خودش افزايـش نبيند در نقصان است، وكسى كه در نقصـان است مـرگ بـراى او بهتـر از زنـدگى است.

36ـ خير رسانى به ديگران

ان مـن اوجب حق اخيك ان لاتكتمه شيئا ينفعه لامـر دنياه و لامـر آخرته.(35)
همانان واجبتريـن حق برادرت بـر تو آن است كه چيزى كه سبب نفع دنيا و آخرت اوست، از او پنهان و پوشيده ندارى.

37ـ پرهيز از شوخى

ايـاك و المزاح فـانه يذهب بنـور ايمـانك.(36)
از شـوخـى (بـى مـورد) بپـرهيز، زيـرا كه شـوخى، نور ايمان تـو را مـى بـرد.

38ـ پند پديده ها

مـا مـن شـىء تـراه عينـاك الا و فيه مـوعظه.(37)
چيزى نيست كه چشمـانت آن را بنگـرد، مگـر آن كه در آن پنـد و انـدرزى است.

39ـ رنج ناديده، نيكى را نمى فهمد

مـن لـم يجـد للاسـائه مضضـا لـم يكـن عنـده للاحسـان مـوقع.(38)
كسى كه مزه رنج و سختى را نچشيده، نيكى و احسان در نزد او جايگاهى ندارد.

40ـ محاسبه اعمال

ليس منا من لم يحاسب نفسه فى كل يوم فان عمل حسنا استزاد الله وان عمل سيئا استغفر الله منه و تاب اليه.(39)
از ما نيست كسى كه هر روز حساب خود را نكند، پس اگر كار نيكى كـرده اسـت از خدا زيادى آن را بخـواهد، واگر در آن كـار بدى كرده، از خدا آمرزش طلب نمـوده و به سوى او توبه نمايد. بازگشت به صفحه نخست
پى نوشت ها:
1 ـ تحف العقول ،ص 386.
2 ـ تحف العقول ، ص 386.
3 ـ تحف العقول ، ص 387.
4 ـ همان،ص 388
5 ـ تحف العقول ،ص 388.
6 ـ اصول كافى، ج 3،ص 258.
7 ـ تحف العقول، ص 389.
8 ـ تحف العقول، ص 391.
9 ـ يعنـى كـارى كنـد كه آبـروى كسـى رانريزد.
10 ـ همان،ص 391.
11 ـ همان، ص 391.
12 ـ همان، ص 394.
13 ـ تحف العقول، ص 394.
14 ـ همان، ص 396.
15 ـ همان، ص 409.
16 ـ تحف العقول،ص 398.
17 ـ همان،ص 398.
18 ـ تحف العقول، ص 399.
19 ـ همان،ص 399.
20 ـ تحف العقول ، ص 403.
21 ـ تحف العقول، ص 408.
22 ـ همان ص 410.
23 ـ همان، جاپ بصيرتى، ص 301.
24 ـ همان،ص 412.
25 ـ تحف العقول ،ص 414.
26
  همان، ص 414.
27 ـ همان، ص 410.
28 تحف العقـول،ص 410.
29 ـ پيشين، ص 410.
30 ـ تحف العقول،ص 403.
31 ـ همان،ص 403.
32 ـ وسائل الشيعه، ج 11،ص 289.
33 ـ بحارالانوار، ج 7،ص 143.
34 ـ بحارالانوار، ج 78،ص 327.
35 ـ همان، ج 78،ص 329.
36 ـ همان، ج 78،ص 321.
37 ـ همان، ج 78،ص 319.
38 ـ بحارالانوار، ج 78،ص 333.
39ـ اصول كافى، ج 4،ص 191.

 

  نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/06ساعت 16:37  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 

1ـ سه ويژگى برجسته مومن 2ـ پـاداش نيكـى پنهانـى و سزاى افشـا كننـده بــدى 3ـ نظافت4ـ امين و اميـن نمـا 5 ـ مقام برادر بزرگتر 6ـ دوست ودشمن هر كس 7ـ دوستى با مردم8ـ بدى قيل و قال 9ـ ويژگيهاى دهگانه عاقل10ـ نشانه سفله11ـ ايمان، تقوا و يقين 12ـ ميهمانى ازدواج 13ـ صله رحم با كمترين چيز 14ـ سلاح پيامبران 15ـ نشانه هاى فهم 16ـ گوشه گيرى وسكوت 17ـ حقيقت توكل 18ـ بدترين مردم 19ـ زمامداران را وفايى نيست 20ـ دست بوسى نه 21ـ حسن ظن به خدا 22ـ اركان ايمان 23ـ بهترين بندگان خدا 24ـ تحقير فقير 25ـ عيش دنيا 26ـ آثار زيانبار حاكمان ظالم 27ـ رفع اندوه از مومن 28ـ بهترين اعمال بعد از واجبات 29ـ سه چيز وابسته به سه چيز30ـ ميانه روى و احسان 31ـ ديدار و اظهار دوستى با هم32ـ راز پوشى در كارها 33ـ پيمان شكنى و حيله گرى 34ـ برخورد مناسب با چهار گروه 35ـ رضايت به رزق اندك 36ـ عقل و ادب 37ـ پاداش تلاشگر 38ـ به پنج كس اميد نداشته باش 39ـ پيروزى عفو و گذشت 40ـ عمل صالح و دوستى آل محمد.

1ـ سه ويژگى برجسته مومن

لايكـون المـومـن مـومنـا حتـى تكـون فيه ثلاث خصـال : 1ـ سنه من ربه . 2ـ وسنه من نبيه.
3ـ و سنه من وليه.
فـاما السنه مـن ربه فكتمان سـره. و امـا السنه من نبيه فمـداراه الناس . و امـا السنه مـن وليه فـاصبـر فـى البـاسـاء و الضـراء.(1)
مـومـن ، مـومـن واقعى نيست، مگـر آن كه سه خصلت در او بـاشــد:
سنتـى از پـروردگـارش و سنتـى از پيـامبـرش و سنتـى از امـامـش.
اما سنت پروردگارش ، پـوشاندن راز خود است، اما سنت پيغمبرش ، مدارا و نرم رفتارى با مردم است، اما سنت امامـش صبر كردن در زمان تنگدستـى و پريشان حالى است.

2ـ پـاداش نيكـى پنهانـى و سزاى افشـا كننـده بــدى

الـمستتر بـالـحسنه يـعـدل سبعين حسنه، و المذيع بالسيئه مخذول، و المستتر بالسيئه مغفور له.(2)
پنهان كننده،كار نيك (پاداشش) برابر هفتاد حسنه است، و آشكار كننده كار بد سـر افكنـده است، و پنهان كننـده كـار بـد آمـرزيـده است.

3ـ نظافت

من اخلاق الانبياء التنظف.(3)
از اخلاق پيـامبـران، نظافت و پـاكيزگــى است.

4ـ امين و اميـن نمـا

لـم يخنك الاميـن و لكـن ائتمنت الخــائن.(4)
امين به تو خيانت نكرده(و نمى كند) و ليكن (تو) خائن را امين تصور نموده اى.

5 ـ مقام برادر بزرگتر

الاخ الاكبر بمزله الاب.(5)
برادر بزرگتر به منزله پدر است.

6ـ دوست ودشمن هر كس

صديق كل امرء عقله و عدوه جهله.(6)
دوست هركس عقل او، و دشمنش جهل اوست.

7ـ دوستى با مردم

التودد الى الناس نصف العقل.(7)
دوستى با مردم، نيمى از عقل است.

8ـ بدى قيل و قال

ان الله يبغض القيل والقـال واضـاعه المـال و كثـره السـوال.(8)
به درستى كه خداوند،داد وفرياد وتلف كردن مال و پرخواهشى را دوشمن مى دارد.

9ـ ويژگيهاى دهگانه عاقل

لا يتـم عقل امـرء مسلـم حتـى تكون فيه عشر خصـال : الخيــر منـه مـامــول. و الشر منه مامـون. يستكثر قليل الخير من غيره، و يستقل كثير الخير مـن نفسه. لا يسام من طلب الخـوائج اليه، و لا يمل مـن طلب العلـم طول دهره. الفقرفى الله احب اليه من الغنى و الذل فى الله احب اليه مـن العز فى عدوه. و الخمـول اشهى اليه من الشهره.
ثـم قال (ع) العاشره و ما العاشره؟ قيل له: ما هى؟ قال(ع): لايرى احدا الا قال: هو خير منى و اتقى.(9)
عقل شخص مسلمـان تمـام نيست، مگر ايـن كه ده خصلت را دارا بـاشـد:
1ـ از او اميد خير باشد.
2ـ از بدى او در امان باشند.
3ـ خير اندك ديگرى را بسيار شمارد.
4ـ خير بسيار خود را اندك شمارد.
5ـ هـر چه حـاجت از او خـواهنـد دلتنگ نشـود.
6ـ در عمر خود از دانش طلبى خسته نشود.
7ـ فقـر در راه خـدايـش از تـوانگـرى محبـوبتـر بـاشــد.
8ـ خـوارى در راه خـدايـش از عزت بـا دشمنـش محبـوبتـر بـاشــد.
9ـ گمنـامـى را از پـر نـامـى خـواهـانتـر بـاشـد.
10ـ سپس فـرمـود: دهمى چيست و چيست دهمى ؟ به او گفته شـد: چيست؟ فـرمـود:
احـدى را ننگـرد جز ايـن كه بگـويـد او از مـن بهتـر و پـرهيز كـارتـــر است.

10ـ نشانه سفله

سئل الـرضـا (ع) عن السفله فقـال (ع):
من كان له شىء يلهيه عن الله.(10)
از امام رضا(ع) سوال شد: سفله كيست؟
فـرمـود: آن كه چيزى دارد كه از (يـاد) خـدا بـازش دارد.

11ـ ايمان، تقوا و يقين

ان الايمان افضل من الاسلام بدرجه، والتقـوى افضـل مـن الايمان بدرجه و لم يعط بنوا آدم افضل من اليقين.(11)
ايمان يك درجه بالاتر از اسلام است، و تقوا يك درجه بالاتر از ايمان است و به فـرزنـد آدم چيزى بـالاتـر از يقيـن داده نشده است.

12ـ ميهمانى ازدواج

مـن السنه اطعام الطعام عند التزويج.(12)
اطعام و ميهمـانـى كـردن بـراى ازدواج از سنت است.

13ـ صله رحم با كمترين چيز

صل رحمك و لـو بشربه من ماء و افضل مـا توصل به الـرحـم كف الاذى عنها.(13) پيوند خـويشـاوندى را بر قرار كنيد گر چه با جرعه آبى باشد، وبهترين پيوند خـويشـاونـدى ،خـود دارى از آزار خـويشـاونـدان است.

14ـ سلاح پيامبران

عن الـرضـا(ع) انه كـان يقـول لاصحـابه: عليكم بسلاح الانبياء فقيل: و ما سلاح الانبياء؟ قال: الدعاء.(14)
حضـرت رضا (ع) هميشه به اصحاب خـود مـى فـرمود: بر شما باد اسلحه پيامبران، گفته شـد : اسلحه پيـامبـران چيست؟ فـرمـود: دعا.

15ـ نشانه هاى فهم

ان من علامات الفقه: الحلم و العلم ، و الصمت باب من ابواب الحكمه ان الصمت يكسب المحبه، انه دليل على كل خير.(15)
از نشانه هاى ديـن فهمـى، حلـم و علم است، و خاموشى درى از درهاى حكمت است. خـامـوشـى و سكـوت، دوستـىآور و راهنمـاى هـر كـار خيرى است.

16ـ گوشه گيرى وسكوت

ياتـى علـى الناس زمـان تكون العافيه فيه عشره اجزاء: تشعه منها فى اعتزال الناس و واحد فى الصمت.(16)
زمانى بر مردم خواهدآمد كه درآن عافيت ده جزءاست كه نه جزء آن دركناره گيرى از مردم و يك جزء آن در خاموشى است.

17ـ حقيقت توكل

سئل الـرضـا(ع) : عن حـد التـوكل؟ فقـال(ع): ان لاتخـاف احـدا الاالله. (17)
از امام رضا (ع) از حقيقت تـوكل سـوال شـد. فرمـود: اين كه جز خدا از كسـى نترسى.

18ـ بدترين مردم

ان شـر النـاس مـن منع رفـده و اكل وحـده و جلـد عبـده.(18)
به راستـى كه بـدترين مردم كسى است ك يارىاش را (از مردم) باز دارد و تنها بخورد و زير دستش را بزند.

19ـ زمامداران را وفايى نيست

ليـس لبخيل راحه، و لا لحسـود لذه و لا لملـوك وفـاء ولا لكذوب مــروه.(19)
بخيل را آسايشى نيست و حسود راخوشى و لذتى نيست و زمامدار را وفايى نيست و دروغگو را مروت و مردانگى نيست .

20ـ دست بوسى نه

لا يقبل الـرجل يـد الـرجل ، فـان قبله يـده كـالصلاه له.(20)
كسى دست كسى را نمى بوسد، زيرا بوسيدن دست او مانند نماز خواندن براى اوست

21ـ حسن ظن به خدا

احسـن الظن بالل، فان من حسـن ظنه بالله كان عنـد ظنه و من رضى بالقليل من الرزق قبل منه اليسير من العمل.
و من رضى باليسير من الحلال خفت موونته و نعم اهله و بصره الله دار الدنـيا و دواءهـا واخـرجه منها سـالما الى دارالسلام.(21)
به خداوند خوشبين باش، زيرا هر كه به خدا خوشبين باشد، خدابا گمان خـوش او همراه است، و هر كه به رزق و روزى اندك خشنود باشد، خـداوند به كردار اندك او خشنود باشد ، و هر كه به اندك از روزى حلال خشنود باشـد، بارش سبك و خانـواده اش در نعمت باشد و خـداوند او را به دنيا و دوايـش بينا سازد و او را از دنيا به سلامت به دارالسلام بهشت رساند.

22ـ اركان ايمان

الايمان اربعه اركان: التـوكل على الله، و الرضا بقضاء الله و التسليم لامـر الله، والتفويض الى الله.(22)
ايمان چهار ركن دارد:
1ـ توكل برخدا
2ـ رضا به قضاى خدا
3ـ تسليم به امر خدا
4ـ واگذاشتن كار به خدا.

23ـ بهترين بندگان خدا

سئل عليه السلام عن خيـار العبـاد؟ فقــال(ع):
الذيـن اذا احسنوا استبشروا، و اذا اساووا استغفروا و اذا اعطوا شكـروا، و اذا ابتلو صبروا، و اذا غضبوا عفوا.(23)
از امام رضـا(ع) دربـاره بهتـريـن بنـدگـان سـوال شـد.
فـرمـود: آنان كه هر گاه نيكـى كنند خـوشحال شوند، و هرگاه بدى كنند آمرزش خـواهند، و هر گاه عطا شـوند شكر گزارند و هر گاه بلا بينند صبر كنند، وهر گاه خشم كنند در گذرند.

24ـ تحقير فقير

مـن لقى فقيـرا مسلما فسلم عليه خلاف سلامه على الاغنياء لقى الله عزوجل يـوم القيامه وهو عليه غضبان.(24)
كسى كه فقير مسلمان را ملاقات نمايد و بر خلاف سلام كردنش بر اغنيا بر او سلام كنـد، در روز قيامت در حالـى خـدا را ملاقات نمايـد كه بـر او خشمگيـن بـاشـد.

25ـ عيش دنيا

سئل الامام الرضا(ع): عن عيش الدنيا؟ فقال: سعه المنزل و كثره المحبين.(25)
از حضـرت امـام رضا (ع): دربـاره خـوشـى در دنيـا سـوال شـد. فـرمـــــود: وسعت منزل وزيادى دوستان.

26ـ آثار زيانبار حاكمان ظالم

اذا كذب الولاه حبس المطر، و اذا جار السلطان هانت الدوله،واذا حسبت الزكوه ماتت المواشى.(26)
زمانـى كه حاكمان دروغ بگويند باران نبارد، و چون زمامدار ستم ورزد، دولت، خـوار گردد. و اگر زكات امـوال داده نشود چهار پايان از بين روند.

27ـ رفع اندوه از مومن

مـن فـرج عن مـومـن فـرج الله عن قلبه يـوم القيمه.(27)
هر كس اندوه و مشكلى را از مومنى بر طرف نمايد خداوند در روز قيامت انـدوه را از قلبش بر طرف سازد.

28ـ بهترين اعمال بعد از واجبات

ليـس شـىء مـن الاعمـال عنـد الله عزوجل بعدالفـرائض افضل من ادخـال السرور على المومن.(28)
بعد از انجام و اجبات، كارى بهتر از ايجاد خـوشحالى براى مومن، نزد خداوند بزرگ نيست.

29ـ سه چيز وابسته به سه چيز

ثلاثه موكل بها ثلاثه: تحامل الايام على دوى الادوات الكامله واستيلاء الحـرمان علـى المتقـدم فى صنعته، و معاداه العوام على اهل المعرفه. (29)
سه چيز وابسته به سه چيز است:
1ـ سختـى روزگـار بـر كسـى كه ابزار كـافـى دارد،
2ـ محـروميت زيـاد بـراى كسـى كه در صنعت عقب مـانـده بـاشـد،
3ـ و دشمنى مردم عوام با اهل معرفت.

30ـ ميانه روى و احسان

عليكم بالقصد فى الغنى و الفقر، و البر من القليل و الكثير فان الله تبارك و تعالـى يعظم شقه التـمره حتـى يـاتـى يـوم القيمه كجبل احـد. (30)
بر شما باد به ميانه روى در فقـر و ثروت، ونيكى كردن چه كم و چه زياد، زيرا خـداوند متعال در روز قيامت يك نصفه خرما را چنان بزرگ نمايـد كه ماننـد كـوه احد باشد.

31ـ ديدار و اظهار دوستى با هم

تزاوروا تحـابـوا و تصـافحـوا و لا تحـاشمـوا.(31)
به ديدن يكديگر رويد تا يكديگر را دوست داشته باشيدو دست يكديگر رابفشاريد و به هم خشم نگيريد.

32ـ راز پوشى در كارها

عليكـم فى اموركـم بالكتمان فـى امور الدين و الدنيا فانه روى (( ان الاذاعه كفر)) و روى (المذيع و القاتل شريكان) و روى (ما تكتمه مـن عدوك فلا يقف عليه وليك).(32)
بـر شمـا بـاد به راز پـوشـى در كـارهـاتـان در امـور ديـن و دنيـا. روايت شده كه (افشاگرى كفر است) و روايت شده (( كسى كه افشاى اسرار مـى كند با قاتل شـريك است)) و روايت شـده كه (( هـر چه از دشمـن پنهان مـى دارى، دوست توهم بر آن آگاهى نيابد)).

33ـ پيمان شكنى و حيله گرى

لا يعدم المـرء دائره السـوء مع نكث الصفقه ، و لا يعدم تعجيل العقــوبه مع ادراء البغى.(33)
آدمى نمى تـواند از گردابهاى گرفتارى با پيمان شكنى رهايى يابد، و از چنگال عقـوبت رهـايـى نـدارد كسـى كه بـا حيله به ستمگـرى مـى پــردازد.

34ـ برخورد مناسب با چهار گروه

اصحب السلطان بـالحذر، و الصـديق بـالتـواضع،والعدو بـالتحـــرز و العامه بالبشـر.(34)
با سلطان و زمامـدار با تـرس و احتياط همراهى كن ، وبا دوست با تواضع و با دشمـن بـا احتيـاط، و بـا مـردم بـا روى خـوش .

35ـ رضايت به رزق اندك

من رضى عن الله تعالى بالقليل من الرزق رضى الله منه بالقليل من العمل(35)
هر كـس به رزق و روزى كم از خدا راضى باشد، خداونداز عمل كم او راضى باشد.

36ـ عقل و ادب

العقل حباء مـن الله،والادب كلفه فمن تكلف الادب قدر عليه، و مـن تكلف العقل لـم يزدد بذلك الا جهلا.(36)
عقل ، عطيه و بخششى است از جانب خدا، و ادب داشتن، تحمل يك مشقت است، و هر كـس با زحمت ادب را نگهدارد، قادر بر آن مى شود، اما هر كه به زحمت بخواهد عقل را به دست آورد جز بـرجهل او افزوده نمـى شود.

37ـ پاداش تلاشگر

ان الذى يطلب من فضل يكف به عياله اعظم اجرا من المجاهد فى سبيل الله.(37) به راستى كسى كه در پى افزايش رزق و روزى است تا با آن خانواده خود رااداره كنـد، پـاداشـش از مجـاهـد در راه خـدا بيشتر است.

38ـ به پنج كس اميد نداشته باش

خمـس مـن لـم تكـن فيه فلاتـرجـوه لشـىء مـن الـدنيـا و الاخـره: من لم تعرف الوثاقه فى ارومته،و الكرم فى طباعه، والرصانه فى خلقه، والنبل فى نفسه و لمخافه لربه .(38)
پنج چيز است كه در هر كس نباشد اميد چيزى از دنيا و آخرت به او نداشته باش:
1ـ كسى كه درنهادش اعتماد نبينى.
2ـ و كسى كه در سرشتـش كرم نيابـى،
3ـ و كسـى كه در آفرينشـش استـوارى نبينى،
4ـ و كسى كه در نفسش نجابت نيابى،
5ـ و كسى كه از خدايش ترسناك نباشد.

39ـ پيروزى عفو و گذشت

مـا التقت فئتـان قط الا نصـر اعظمهمـا عفـوا.(39)
گروه با هم رو به رو نمى شوند ، مگر اين كه نصرت و پيروزى با گروهى است كه عفو و بخشش بيشترى داشته باشد.

40ـ عمل صالح و دوستى آل محمد

لاتدعوا العمـل الصالـح و الاجتهاد : فى العباده اتكالا على حب آل محمد (ص) و لا تدعوا حب آل محمـد(ص) لامرهـم اتكـالا علـى العبـاده فـانـه لايقـبل احـدهـمـا دون الاخر.(40)
مبادا اعمال نيك را به اتكاى دوستى آل محمد(ص) رها كنيد ، مبادا دوستى آل محمد(ص) را به اتكاى اعمال صالح از دست بدهيد، زيرا هيچ كدام از ايـن دو ، به تنهايى پذيرفته نمى شود.
بازگشت به صفحه نخست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ
ى نوشت ها:
1 ـ اصـول كـافـى، ج 3،ص 339 و تحف العقـــول، ص 442.
2 ـ اصول كافى،ج 4،ص 160.
3 ـ تحف العقول، ص 442.
4 ـ همان، ص 442.
5 ـ همان، ص 442.
6 ـ همان، ص 443.
7 ـ همان، ص 443.
8 ـ همان،ص 443.
9 ـ تحف العقول ، 443.
10 ـ تحف العقول، ص 442.
11ـ همان،ص 445.
12ـ همان،ص 445.
13ـ تحف العقول،ص 445.
14ـ اصـول كـافـى ، ج 4،ص 214.
15ـ همـان،ص 445.
16ـ تحف العقول،ص 446.
17ـ همان،ص 445.
18ـ همان،ص 448.
19ـ همان،ص 450.
20ـ تحف العقول، ص 450.
21ـ همان، ص 449.
22ـ تحف العقول،ص 445.
23ـ همان،ص 445.
24ـ عيون اخبار الرضا،ج 2،ص 52.
25ـ بحارالانوار، ج 76،ص 152.
26ـ همان،ج 73،ص 373.
27ـ اصلو كافى، ج 3، ص 268.
28ـ بحارالانوار، ج 78،ص 347.
29ـ همان، ج 78،ص 345.
30ـ همان،ج 78،ص 346.
31ـ بحارالانوار،ج78،ص 347.
32ـ همان،ج 78،ص 347.
33ـ همان،ج 78، ص 349.
34ـ بحارالانوار،ج78،ص 356.
35ـ بحـارالانـوار،ج 78،ص 357
36ـ بحـارالانـوار،ج 78،ص 342.
37ـ بحارالانوار،ج 78،ص 339.
38ـ همـان،ج 78، ص339، و تحف العقـول، ص 446.
39ـ همان، ج 78، 339.
40ـ بحار الانوار،ج 78،ص 348. 
 

  نوشته شده در  شنبه 1387/03/04ساعت 18:18  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 
چهل حدیث برگزيده از امام هادى عليه السلام

بازگشت به صفحه نخست

  نوشته شده در  جمعه 1387/03/03ساعت 17:16  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 

گزيده سخنان امام محمدتقى عليه السلام

1ـ نياز مومن به سه چيز 2ـ استوار كن،آشكار كن! 3ـ كيفيت بيعت زنان با رسول خدا(ص) 4ـ قطع نعمت ، نتيجه ناسپاسى 5 ـ تاخير در توبه 6ـ نامه امام جواد به دوستش 7ـ مسئوليت گوش دادن 8ـ پسنديدن، در حكم پذيرفتن 9ـ نوشته امام جواد عليه السلام 10ـ دوستى با دوستان خدا و دشمنى با دشمنان خـدا 11ـ موعظه اى جامع 12ـ پاسخ به يك سوال فقهى 13ـ عالمان غريب ! 14ـ در جواب يك معماى فقهى  15ـ پـاسخ مبسـوط امـام جـواد به يك سـوال فقهى حج 16ـ سرچشمه دانش على عليه السلام 17ـ سفارش پيامبر اكرم (ص) به فاطمه(س) 18ـ مهدى منتظر 19ـ ديدار با دوستان 20ـ هواى نفس 21ـ مركب شهوت 22ـ متمسكين به خدا 23ـ شناخت آغاز و انجام 24ـ نتيجه تلاش استوار 25ـ سپاس نعمت26ـ سازش با مردم 27ـ نتيجه كار بدون آگاهى 28ـ قضاى حتمى 29ـ افشاگرى زمان30ـ دقت و خودپايى 31ـ چنين مباش

32ـ چهار عامل محرك 33ـ رضايتى كه در حكم عمل است 34ـ گناهان مرگ خيز 35ـ عوامل جلب محبت 36ـ اعتماد به خدا، نردبان ترقى 37ـ سرعت تقرب،بادلهاى پاك 38ـ پرهيز از آدم شرور 39ـ مانع خير، دشمن آدمى است 40ـ اسباب رضوان خدا و رضايت آدمى

-------------------------------------------------

 1ـ نياز مومن به سه چيز

المومن يحتاج الى توفيق مـن الله، و واعظ مـن نفسه، وقبـول ممـن ينصحه.(1)
مومن نياز دارد به توفيقى از جانب خدا، و به پندگـويى از سوى خـودش ، و به پذيرش از كسى كه او را نصيحت كند.

2ـ استوار كن،آشكار كن!

اظهار الشـىء قبل ان يستحكـم مفسده له.(2)
اظهار چيزى قبل از آن كه محكـم و پـايـدار شـود سبب تباهـى آن است .

3ـ كيفيت بيعت زنان با رسول خدا(ص)

كانت مبايعه رسول الله(ص) النساء ان يغمس يده فى اناء فيه ماء ثـم يخرجها و تغمس النساء بايـدهـن فـى ذلك الاناء بـالاقــرار و الايمـان بالـله و الـتصديـق برسوله على ما اخذ عليهن .(3)
بيعت رسول خدا(ص) با زنان اين چنين بود كه آن حضرت دستش را در ظرف آبى فرو مى برد و بيرون مىآورد و زنان (نيز) با اقرار و ايمان به خدا و رسولـش ،دست در آن ظرف آب فـرو مـى كـردنـد، به قصـد تعهد آنچه بـر آنها لازم بـود.

4ـ قطع نعمت ، نتيجه ناسپاسى

لاينقطع المزيـد مـن الله حتـى ينقطع الشكـر مـن العباد.(4)
افزونى نعمت از جانب خدا بريده نشود تاآن هنگام كه شكر گزارى ازسوى بندگان بريده شود.

5 ـ تاخير در توبه

تاخير التـوبه اغترار و طول التسويف حيره، والاعتذار على الله هلكه والاصرار علـى الذنب امـن لمكـر الله (( فلا يـامـن مـكـر الله الا القـوم الخـاســرون)) (سوره اعراف آيه 99)(5)
به تاخير انداختن توبه نوعى خود فريبى است،و وعده دروغ دادن نوعى سرگردانى است و عذر تراشى در برابر خدا نابـودى است، و پا فشارى بر گناه آسودگى از مكر خـداست. (( از مكـر خـدا آسـوده نبـاشيـد جز مـردمـان زيـانكـــار.)) (6)

6ـ نامه امام جواد به دوستش

كتب الى بعض اوليائه: امام هذه الدنيا فانا فيها مغترفون ولكن من كان هواه هـوى صـاحبه و دان بـدينه فهو معه حيث كـان و الاخـره هـى دار القـرار.(7)
امام جـواد(ع) به يكـى از دوستـانـش نـوشت: اما در ايـن دنيا ما زير فرمان ديگرانيـم، ولى هر كه خواسته او خواسته امامش و متدين به ديـن او باشد، هر جا كه بـاشـد بـا اوست و دنيـاى ديگـر سـراى جـــاودان است.

7ـ مسئوليت گوش دادن

من اصغى الى ناطق فقد عبده، فان كان الناطق عن الله فقد عبد الله و ان كان النـاطق ينطق عن لسـان ابليـس فقـد عبـد ابليــس.(8)
هر كه گوش به گوينده اى دهد به راستى كه او را پرستيده پس اگر گوينده از جانب خدا باشد در واقع خـدارا پرستيده و اگر گوينده از زبان ابليـس سخـن گـويد، به راستى كه ابليس را پرستيده است.

8ـ پسنديدن، در حكم پذيرفتن

من شهد امرا فكرهه كان كمن غاب عنه، و من غاب عن امر فرضيه كان كمن شهده.(9)
كسى كه در كارى حاضر باشد و آن را ناخوش دارد، مانند كسى است كه غايب بـوده، و هر كه دركارى حاضر نباشد، ولى بدان رضايت دهد، مانند كسى است كه خـود در آن بوده است.

9ـ نوشته امام جواد عليه السلام

ان انفسنا و اموالنا من مواهب الله الهنيئه و عواريه المستودعه يمتع بما متع منها فـى سـرور و غبطه و يـاخذ مـا اخذ منها فـى اجــر و حسبه فمن غـلب جزعه على صبره حبط اجره و نعوذ بالله مـن ذلك .(10)
حضرت جـواد الائمه عليه السلام به خط خود نوشت: جان و دارايى ما از بخششهاى گواراى خداست و عاريه و سپرده اوست،هر آنچه را كه به ما ببخشد، مايه خوشى و شادى است و هر آنچه را بگيرد، اجر و ثوابـش باقى است. پـس هركه جزعش بر صبرش غالب شـود اجرش ضايع شده و از ايـن ( صفت) به خدا پناه مى بريم.

10ـ دوستى با دوستان خدا و دشمنى با دشمنان خـدا

اوحـى الله الـى بعض الانبياء: اما زهـدك فـى الدنيا فتعجلك الراحه، و امـا انقطـائك الـى فيعززك بـى، ولكـن هل عاديت لـى عدوا و واليت لـى وليـــا.(11)
خداوند به يكى از انبيا وحى كرد: اما زهد تو در دنيا شتاب در آسودگى است و اما رو كردن تو به من، مايه عزت تـوست، ولـى آيا بادشمن مـن دشمنـى و با دوست من دوستى كردى؟

11ـ موعظه اى جامع

توسد الصبر و اعتنق الفقر و ارفض الشهوات و خالف الهوى و اعلم انك لن تخلو من عين الله فانظر كيف تكون.(12)
صبر را بالش كن، و فقر را درآغوش گير، و شهوات را ترك كن، و با هواى نفس و
مخـالفت كـن و بـدان كه از ديـده خـدا پنهان نيستـى ، پـس بنگـر كه چگـونه اى.

12ـ پاسخ به يك سوال فقهى

قال المامـون ليحيـى بن اكثـم : اطرح على ابى جعفر محمد بن الرضا(ع) مسئله تقطعه فيها. فقال يا ابـا جعفـر ما تقـول فـى رجل نكح امراه علـى زنا ايحل ان يتزوجها فقال (ع): يدعها حيب يستبرئها من نطفته و نطفه غيره، اذ لا يـومـن منها ان تكـون قد احدثت مع غيره حدثا كما احدثت معه. ثـم يتزوج بها ان اراد، فانما مثلها مثل نخـله اكـل رجـل منـها حــرامــا ثــم اشتـريـها فـاكل مـنـها حـلالا فانقطع يحيى.(13)
مامون به يحيى بن اكثم گفت: مسئله اى براى ابـى جعفر( امام محمد تقى ) عنـوان كـن كه در آن بماند و پاسخـى نتـوانـد، آنگاه يحيـى گفت: اى ابا جعفـر، چه گـويـى درباره مـردى كه با زنـى زنـاكـرده ، آيـا رواست كه او را به زنـى گيــرد؟
امام(ع) در پاسخ فرمود: او را وانهد تا از نطفه وى و نطفه ديگرى پاك گردد، زيرا بعيد نيست كه با ديگرى هم آميزش كرده باشد . پـس از آن اگر خـواست او را به زنـى گيرد، زيرا كه مثل او مانند مثل درخت خرمايـى است كه مردى به حرام از آن خورده، سپـس آن را خريـده و به حلال از آن خـورده است. يحيـى درمانـده شـد.

13ـ عالمان غريب !

العلماء غرباء لكثره الجهال.(14)
عالمـان ، به سبب زيـادى جـاهلان، غريب اند.

14ـ در جواب يك معماى فقهى

يا ابا محمد ما تقول فى رجل حرمت عليه امراه بالغداه و حلت له ارتفاع النهار و حرمت عليه نصف النهار، ثم حلت له الظهر ثـم حـرمت عليه العصـر ، ثـم حلت له المغرب، ثـم حـرمت عليه نصف الليل ثـم حلت له الفجـر، ثـم حـرمت عليه ارتفـاع النهار، ثـم حلت له نصف النهار؟ فبقـى يحيـى و الفقهاء بلسـا خـرسا!.
فقال المامون: يا ابا جعفر اعزك الله بيـن لنا هذا؟ فقال (ع) هذا رجل نظر الى مملوكه لاتحل له، اشتريها فحلت له. ثم اعتقها فحرمت عليه، ثـم تزوجها فحلت له، فظاهر منها فحرمت عليه. فكفر الظهار فحلت له ، ثـم طلقها تطليقه فحـرمت عليه، ثـم راجعها فحلت له ، فارتد عن الاسلام فحرمت عليه، فتاب و رجع الـى الاسلام فحلت له بالنكاح الاول، كما اقر رسـول الله (ص) نكاح زينب مع ابـى العاص بـن الربيع حيث اسلم على النكاح الاول.(15)
امام جواد(ع) به يحيى بن اكثم فرمود:
اى ابا محمد چه گـويـى درباره مـردى كه بامـداد زنـى بـر وى حـرام بـود و روز كه برآمد بر او حلال شد ،نيمه روزش حرام شد و هنگام ظهرش حلال گريد و وقت عصر بر او حرام شد و مغربـش حلال گرديد و نيمه شب بر او حرام شد و سپيده دم بر وى حلال شـد و روز كه بـرآمـد بـر او حـرام شـد و نيمه روز بـر اوحلال گـرديــد. يحيى و ديگر فقها در برابر او حيران گرديده و از كلام باز ماندند !
مامون گفت : ياابا جعــفـر خـداى عزيزت بـدارد . ايـن مسـئله را بـراى مـا بيـان كــن.
امام (ع) فرمود: ايـن مردى است كه به كنيزك ديگرى نگاه كرده و او را خريده و بر وى حلال شده، و سپس آزادش كرده و بر او حرام شده سپس او را به زنى گرفته و بر او حـلال شـده و ظهارش كرده(16) و بـر او حرام شده و كفاره ظهار داده و حلال شـده، سپـس يك بار طلاقـش داده و حـرام شده، سپس به او رجـوع كرده و حلال شـده پـس آن مرد از اسلام برگشته و زن بر او حرام شـده وباز تـوبه كرده وبه اسلام برگشته و به همان نكاح سابق بر او حلال شـده، چنان كه رسـول خـد(ص) زينب رابه ابـى العاص بـن ربيع كه مسلمـان شـد به همـان نكـاح اول تسليـم نمـود.

15ـ پـاسخ مبسـوط امـام جـواد به يك سـوال فقهى حج

قال المامـون : يا يحيى سل ابـا جعفر عن مسئله فـى الفقه لتنظر كيف فقهه؟
فقـال يحيـى : يـا ابا جعفر اصلحك الله مـا تقـول فـى محـرم قتل صيـدا ؟
فقال ابو جعفر(ع):
قتله فى حل او حرم، عالما او جاهلا، عمـدا او خطا، عبـدا او حـرا صغيـرا او كبيرا، مبدئا او معيدا.من ذوات الطير او غيره؟ مـن ضغار الطير او كباره. مصرا او نادما بالليل او فـى اوكارها او بالنهار و عيانا، محـرما للحج او للعمره؟ قال : فانقطع يحيـى انقطاعا لـم يخف علـى احد مـن اهل المجلـس انقطاعه و تحير الناس عجبا من جواب ابى جعفر(ع).
.....فقال الماءمـون : يا ابا جعفر ان رايت ان تعرفنا ما يجب علـى كل صنف مـن هذه الاصناف فـى قتل الصيـد?
فقال عليه السلام :ان المحرم اذا قتل صيدا فى الحل و كان الصيد من ذوات الطير مـن كبـارها فعليه الجزاء مضاعفا.
و ان قتل فـرخـا فـى الحل فعليه حمل قـد فطـم فليست عليه القيمه لانه ليـس فـى الحرم.
واذا قتله فـى الحرم فعليه الحمل و قيمه الفرخ . و ان كان مـن الـوحـش فعليه فـى حمار الـوحـش بقره و ان كان نعامه فعليه بدنه. فان لـم يقدر فاطعام ستيـن مسكينـا. فـان لـم يقـدر فليصـم ثمـانيه عشـر يـومـا.
و ان كان بقره فعليه بقـره، فان لم يقدر فليطعم ثلاثين مسكينا، فان لم يقدر فليصم تسعه ايام.
و ان كان ضبيا فعليه شاه،فان لم يقدر فليطعم عشره مساكين، فان لم يجد فليصم ثلاثه ايام. و ان اصابه فـى الحـرم فعليه الجزاء مصافعا(( هـديا بالغ الكعبه))
حقـا واجبـا ان ينحـره ان كان فـى حج بمنـى حيث ينحـر النـاس . و ان كـان فـى عمره ينحره بمكه فـى فناء الكعبه و يتصـدق بمثل ثمنه حتـى يكـون مضاعفا،و كذلك اذا اصاب ارنبا او ثعلبا فعليه شاه و يتصدق بمثل ثمن شاه. و ان قتل حماما مـن حمام الحرم فعليه درهم يتصـدق به. و درهـم يشتـرى به علفا لحمام الحرم. و فـى الفرح نصف درهم.
و فى البيضه ربع درهـم و كل ما اتـى به المحرم بجهاله او خطا فلا شـىء عليه الا الصيد. فان عليه فيه الفـداء بجهاله كان ام بعلـم ، بخطا كان ام بعمد.
و كل ما اتـى به العبـد فكفارته علـى صـاحـبه مثـل ما يلـزم صاحـبه. و كـل ما اتـى به الصغير الذى ليـس ببالغ فلا شىء عليه.فان عاد فهو ممـن ينتقـم الله منه. و ان دل علـى الصيد و هـو محرم و قتل الصيـد فعليه فيه الفـداء. و المصر عليه يلزمه بعد الفـداء العقـوبه فـى الاخره.
والنادم لاشىء عليه بعد الفداء فى الاخره و ان اصابه ليلا اوكارها خطا فلا شىء عليه الا ان يتصيـد بليل او نهار فعليه فيه الفداء و المحرم للحج ينحر الفـداء بمكه.(17)
مامون به يحيى بن اكثم گفت: از ابو جعفر(امام محمد تقى) مساله اى فقهى بپرس تا بنگرى در فقه چگونه است.
يحيى گفت: اى اباجعفر! خدا كارت را رو به راه كند، چه مى گويى درباره محرمى كه شكارى را كشته است؟
امام جـواد(ع) گفت: آن صيد را در حل كشته يا در حرم؟ عالـم بـوده يا جاهل؟ به عمد بوده يا به خطا؟ آن محرم بنده بوده يا آزاد؟ صغير بـوده يا كبير؟ نخستيـن صيد او بوده يا صيد دوباره او؟ آن صيـد پرنده بـوده يا غير آن؟ پـرنـده كـوچك بوده يا بزرگ؟ محرم با قصد صيد پرنده دارد و مصر است يا تائب؟ ايـن صيد در شب بـوده و از آشيانه بـوده يادر روز و آشكـارا؟ محـرم بـراى حج بـوده يا عمـره؟
رواى گـويد: يحيى بـن اكثم طورى واماند كه واماندگى اش بر احدى از اهل مجلس پـوشيـده نمـانـدو همه مـردم از جـواب امـام جـواد(ع) در شگفت مـانـدند.
بعداز آن كه مردم پراكنده شـدنـد، مامـون گفت: اى ابا جعفر!اگر صلاح بدانى، آنچه را كه بر هر صنف از ايـن اصناف در قتل صيد، واجب است به ما بشناسان!امام جواد(ع) در پاسخ فرمود: چـون محرم صيدى از پرنده هاى بزرگ را در حل بكشد، يك گوسفند كفاره بر او باشد. و اگر در حرم باشد كفاره دو چندان است . و اگر جـوجه اى را در حل بكشـد بره از شير گرفته اى بر اوست و بها بـر او نيست چـون در حرم نبـوده است. و اگر در حرم باشد بره و بهاى جـوجه هر دو به عهده اوست . و اگر آن صيد حيـوان وحشـى باشد، در گورخر وحشى گاوى بايد. و اگر شتر مرغ است يك شتر بايد. و اگر نتوانــد شصت مسكيـن را اطعام كند. و اگر آن راهـم نتـواند هجـده روز روزه بـدارد. و اگــر شكار،گاو باشد بر او گاوى است. و اگرنتواند سى مسكـيـن را اطعـام بدهد، و اگر آن را هـم نتـواند نه روز روزه بگيرد.و اگـر آهـو باشد يـك گـوسفند بر اوست ، و اگر نتواند ده مسكيـن را طعام دهد. و اگر نتـواند ســه روز را روزه بـدارد.
و اگر در حرم شكـارش كـرده كفـاره دو چندان است و بايد آن را به كعبه رساند و قربانـى كنـد و حق واجب است كـه اگر در احـرام حـج باشد كفاره رادر منـى بكشد آنجا كه قربانگاه مردم است. و اگر در عمره باشد درمكه و در پناه كعبه بكشد. و به اندازه بهايـش هـم صدقه بدهد تا دو چـندان باشـد. و همچنيـن اگر خرگوشى يا روباهى صيد كند يك گوسفند بر اوست و به اندازه بـهايش هم بـايد صدقه بـدهد. و اگر يكـى از كبـوتران حرم را بكشد يك درهـم صدقه دهد و درهم ديگـرى هـم دانـه بخرد بـراى كبـوتـران حرم. و اگر جـوجه باشـد نيـم درهـم.و اگر تخم بـاشد يك چهارم درهم.
و هر خلافـى كه محرم از راه نادانـى و يا خطا مرتكب شـود كفاره ندارد، جز همان صيـد كه كفـاره دارد، جـاهل بـاشـد يـاعالـم ، خطـابـاشـد يـا عمــد.
و هر خلافى بنده كند تمام كفاره اش بر مـولاى اوست. و هر خلافـى كـودك نابالغ كند چيزى بر او نيست. و اگر بار دوم صيد او باشد خـدا از او انتقام كشد ( و كفاره ندارد) اگر محرم شكار را به ديگرى نشان بـدهد واو آن را بكشـد كفاره بر اوست، و آن كه اصـرار دارد و تـوبه نكـرده پـس از كفـاره، عذاب آخـرت هـم دارد. و اگر پشيمان است پـس از كفاره، عذاب آخرت ندارد. اگر شبانه از آشيانه به خطا شكار كرده چيزى بر او نيست، مگر قصد شكار داشته باشـد. و اگر عمـدا شكار كند، در شب باشـد و يا روز كفاره بـر اوست. و آن محرم به حج است بايـد كفاره را در مكه قربانى كند.

16ـ سرچشمه دانش على عليه السلام

علـم رسـول الله (ص) عليـا(ع) الف كلمه ، كل كلمه يفتح الف كلمه.(18)
پيامبر اكرم(ص) هزار كلمه (از علوم را) به على(ع)آموخت كه از هر كلمه اى هزار كلمه منشعب مى شد.

17ـ سفارش پيامبر اكرم (ص) به فاطمه(س)

ان رسول الله (ص) قال لفاطمه(س) :
اذا انامت فلا تخمشـى على وجها، ولاترخـى على شعرا، و لا تنادى بالـويل ولا تقيمى علـى نائحه، ثـم قال: هذا المعروف الذى قال الله عزوجل فى كتابه(ولايعصينك فـى معروف) (سوره ممتحنه،آيه 12)(19)
رسول خدا (ص) به فاطمه (س) گفت:
وقتى كه من از دنيا رفتـم به خاطر مـن صورت را نخراش، و مو را پريشان منماى ، و واويلا نكـن و بر مـن نوحه نخوان، سپس فرمود: اين همان معروفى است كه خداوند عزوجل در كتـابـش فـرمـوده: (( و تـو را در معروفـى نـافـرمـانـى نكننـــد.))

18ـ مهدى منتظر

ان القـائم منا هـو المهدى الذى يجب ان ينتظر فـى غيبته و يطاع فـى ظهوره، و هو الثالث من ولى.(20)
همانا قائم از ماست او همان مهدىاى است كه واجب است در زمان غيبتـش منتظرش بـاشنـد و در وقت ظهورش اطـاعتـش كننـد و او سـوميـن نفـر از اولاد مــن است.

19ـ ديدار با دوستان

ملاقـات الاخـوان نشـره و تلقيح للعقل و ان كان نزرا قليلا.(21)
ملاقـات و زيارت بـرادران سبب گستـرش و بارورى عقل است، اگر چه اندك باشـد.

20ـ هواى نفس

من اطاع هواه اعطى عدوه مناه.(22)
كسـى كه فـرمـان هـوى نفـس خـويـش را بـرد آرزوى دشمنـش را بـر آورد.

21ـ مركب شهوت

راكب الشهوات لاتستقال له عثره،(23)
كسـى كه بـرمـركب شهوات سـواراست، از لغزش درامـان نخـواهـد مـانـد.

22ـ متمسكين به خدا

كيف يضيع من الله كافله، و كيف ينجوا من الله طالبه و مـن انقطع الى غير الله وكله الله اليه.(24)
چگونه ضايع مى شـود كسى كه خدا، عهده دار و سرپرست اوست؟ وچگونه فرار مى كند كسى كه خدا جـوينده اوست؟ كسـى كه از خـدا قطع رابطه كنـد وبه ديگرى تـوكل نمايد، خداونداو را به همان شخص واگذار نمايد.

23ـ شناخت آغاز و انجام

من لم يعرف الموارد اعيته المصادر.(25)
كسـى كه محل ورود رانشنـاسـد، از يـافتـن محل خـروج درمـانـده گـردد.

24ـ نتيجه تلاش استوار

اتئد تصب او تكد.(26)
سخت بكـوش تـا به مقصـود دست يـابـى ، و گـرنه در رنج فـرومـانى.

25ـ سپاس نعمت

نعمه لاتشكر كسيئه لا تغفر.(27)
نعمتـى كه بـراى آن شكـرگزارى نشـود، مانند گناهى است كه آمـرزيـده نگردد.

26ـ سازش با مردم

من هجر المداره قاربه المكروه.(28)
كسـى كه سازش و مدارا با مـردم را رها كنـد، نـاراحتـى به او روى مـىآورد.

27ـ نتيجه كار بدون آگاهى

من عمل على غير علم ما يفسد اكثر مما يصلح .(29)
كسى كه كارى را بدون علم و دانش انجام دهد.افسادش بيش از اصلاحش خواهد بود.

28ـ قضاى حتمى

اذا نزل القضاء ضاق القضاء.(29)
چـون قضـاى الهى فـرود آيـد، عرصه بـر آدمـى تنگ آيـد.

29ـ افشاگرى زمان

الايـام تهتك لك الامـر عن الاسـرار الكامنه.(30)
روزگـار و گذشت زمـان ، پـرده از روى كـارهـاى نهفته بـرمـى دارد.

30ـ دقت و خودپايى

التحفظ على قدر الخوف.(31)
خود را پاييدن به اندازه ترس است.

31ـ چنين مباش

لاتكـن وليـا لله فـى العلانيه، عدوا له فـى السـر.(32)
در ظاهـر دوست خـدا و در بـاطـن دشمـن او مباش .

32ـ چهار عامل محرك

اربع خصـال تعيـن المـرء على العمل: الصحه و الغنى و العلم والتـوفيق.(33)
چهار چيز است كه شخص را به كار وا مى دارد: سلامت، بى نيازى، دانـش و تـوفيق.

33ـ رضايتى كه در حكم عمل است

العالـم بـالظلـم و المعيـن عليه و الـراضـى به، شـركـاء.(34)
كسى كه آگاه به ظلم است و كسى كه كمك كننده بر ظلم است و كسى كه راضى به ظلم است، هر سه شريك اند.

34ـ گناهان مرگ خيز

مـوت الانسان بالذنـوب اكثـر مـن مـوته بالاجل و حياته بـالبر اكثر من حياته بالعمـر.(35)
مـرگ آدمـى به سبب گناهان بيشتـر است از مـرگـش به واسطه اجل، و زنـدگى و ادامه حيـاتـش به سبب نيكوكارى ، بيشتر از حياتش به واسطه عمر طبيعى

35ـ عوامل جلب محبت

ثلاث خصـال تجلب بها المـوده: الانصـاف و المعاشـره و المـواسـاه فى الشده و الانطواء على قلب سليم.(36)
سه چيز است كه به وسيله آن دوستـى حـاصل گـردد:
انصـاف، ومعاشـرت و هميـارى در وقت سختـى، وسپـرى نمـودن عمر با قلب پـاك.

36ـ اعتماد به خدا، نردبان ترقى

الثقه بـالله ثمـن لكل غال و سلـم الـى كل عال. (37)
اعتماد به خـداوندبهاى هر چيز گـرانبها و نردبان هر امر بلند مرتبه اى است.

37ـ سرعت تقرب،بادلهاى پاك

القصـد الـى الله تعالـى بـالقلـوب ابلغ مــن اتعاب الجـوارح بالاعمال.(38) با دلها به سوى خداوند متعال آهنگ نمودن رساتر از به زحمت انداختن اعضا با اعمال است.

38ـ پرهيز از آدم شرور

اياك و مصـاحبه الشـريـر فانه كالسيف المسلول يحسن منظره و يقبح اثره.(39) از همراهـى و رفاقت با آدم شـرور و بد جنس بپرهيز زيرا كه او ماننـد شمشير بـرهنه است كه ظاهـرش نيكـو و اثرش زشت است.

39ـ مانع خير، دشمن آدمى است

قد عاداك من ستر عنك الرشد اتباعا لمـا تهواه.(40)
كسى كه به خاطر هواى نفسش هدايت و ترقى را از تو پوشيده داشته ، حقا كه با تو دشمنى ورزيده است.

40ـ اسباب رضوان خدا و رضايت آدمى

ثلاث يبلغن بالعبد رضوان الله تعالى:
كثره الاستغفار ، ولين الجانب، و كثره الصدقه و ثلاث من كن فيه لم يندم: ترك العجله و المشـوره و التـوكل علـى الله عند العزم.(41)
سه چيز است كه رضـوان خـداوند متعال را به بنـده مـى رسـانـد:
1ـ زيادى استغفار ،
2ـ نرمخو بودن،
3ـ و زيادى صدقه.
و سه چيز است كه هـر كـس آن را مـراعات كنـد پشيمـان نشــود:
1ـ ترك نمودن عجله،
2ـ مشورت كردن،
3ـ وبه هنگـام تصميـم، تـوكل بـر خـدا نمـــودن.                           
بازگشت به صفحه نخست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ
ى نوشت ها:
1 ـ تحف العقـول، ص 457، چـاپ جـامعه مـدرسيـن.
2 ـ همان ، ص 457.
3 ـ همان، ص 457.
4 ـ تحف العقول،ص 457.
5 ـ همان ،ص 456.
6 ـ منظور آيه ايـن است كه زيانكاران مكر و مجازات خداوند را ناچيز مـى انگارند و آن چنان كيفرهاى الهى را فراموش مى كنند كه خـود را در نهايت امنيت مى بينند.
7ـ همان،ص 456.
8ـ تحف العقول ،ص 456.
9ـ همان،ص 456.
10ـ تحف العقول، ص 456.
11ـ همان،ص 456.
12ـ تحف العقول ،ص 455.
13ـ همان، ص 454.
14ـ مسند الامام الجواد، ص 247.
15ـ تحف العقول ، ص 454.
16ـ ظهار ايـن است كه كسى به زنـش بگويد: ظهرك كظهر امى ـ يعنى پشت تـو مانند پشت مادر من است.
17ـ تحف العقول. ص 452،ص 453.
18ـ مسند الامام الجواد،ص 97.
19ـ مسند الامام الجواد، ص 101.
20ـ پيشين، ص 131.
21ـ مسند الاما الجواد،ص 242.
22ـ همان،ص 243.
23ـ همان ، ص 243.
24ـ همان، ص 243.
25ـ مسندالامام الجواد،ص 243.
26ـ همان، ص 243.
27ـ همان،ص 243.
28ـ همان،ص 244.
29ـ مسندالامام الجواد،ص 244.
30ـ همان،ص 245.
31ـ پيشين،ص 245.
32ـ همان،ص 245.
33ـ همان،ص 246.
34ـ همان،ص 247.
35ـ مسند الامام الجواد،ص 248.
36ـ پيشين، ص 248.
37ـ همان ، ص 244.
38ـ مسند الامام الجواد،ص 244.
39ـ همان،ص 243.
40ـ همان،ص 244.
41ـ مسندالامام الجواد،ص 247.

  نوشته شده در  جمعه 1387/03/03ساعت 17:16  توسط مديريت و طلاب مدرسه علميه امام هادي(ع )  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM